فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژانویه 2014

خوش…بختی

with 2 comments

از خوشی‌های زندگی مکث کردن و مزه کردن و وزن کردنِ کلمه‌های مثلِ هم است. از خوشی‌هایِ بزرگِ زندگی سوار شدن به کلمه‌هاست. سرهرمس‌مان چند وقت پیش پرسیده‌ بود چرا مهاجرت نمی‌کنید؟ جواب من بی‌گمان کلمه است. زبان ریشه‌ی من است در این خاک و نمی‌دانم چه می‌کنم بدون این زبان که جانِ من است و مالِ من است. نمی‌فهمم زندگی کردن با زبانی که ریزه‌کاری‌هایش و شوخی‌هایش و ظرافت‌هایش را نفهمم. کلمه‌ها برای من فقط وسیله‌ی انتقال مفهوم و منظور نیستند. کلمه ابزار عشق‌بازی ذهن است. زبان فارسی زنجیر من است به زندگی. رها شدنش را بلد نیستم. دوست هم ندارم بلد باشم.

این روزها، میانِ یک عالمه کار سخت و پیچیده و پرتنش، خیالم رفته میان ریزه کاریِ کلمه‌ها. خیالم پر شده از فرق میانِ خوشی و خوشبختی. حواسم پرتِ معنی و مفهوم‌شان شده. خیال می‌کنم فرقِ خوشی و خوشبختی فرق بین لحظه است و ماندگاری. خوشی وقتِ نابی است میانِ قبل و بعدش. خوشبختی اما انگار لنگر انداختن وقتِ خوش است در زندگی. خوشی حس خوبی است بینِ ناخوشی‌های پشتِ هم و پیاپی. خوشبختی انگار خاک کردنِ پشتِ ناخوشی است. دیگرش این که انگار خوشی حسِ کم و خوبی است میان یک عالمه حسِ ناخوب. خوشبختی انگار همه چیز خوب و به جا و سرِ جای خودش باشد. خوشی تک‌درختِ برپا و سرسختی است روبروی تندبادِ زندگی. خوشبختی انگار جنگل پر درختی است بی‌خزان و سرسبز.

من، خیال می‌کنم که فهمیده‌ام، خوشی را به خوشبختی ترجیح داده‌ام. فکر می‌کنم زندگیِ سخت با ضربان‌های زندگی‌بخش را بیشتر می‌خواهم تا زندگیِ آسوده‌ی بی‌ضربان و کم ضربان. ما وقتِ کمی داریم برای زنده بودن و مثلِ سرسخت‌ها زندگی کردن. من خیال می‌کنم فهمیده‌ام از زندگی خوشی می‌خواهم، نه خوشبختی. خوشبختی حالِ کسل کننده‌ی دروغینی است به گمانم. زندگی برایم شده چند صحنه‌ی خوشِ کوتاه میانِ یک عالمه ناخوشی به گمانم.

این همان فلسفه‌ی احمقانه و کودکانه و شیرینی است که می‌گوید زندگی یعنی دم. این همان فلسفه‌ی احمقانه و کودکانه و شیرینی است که جوهرِ زندگی را زنده نگه داشته… از روزی که آدمی اولین بار این را فهمید … تا امروز … تا فردا … تا همیشه.

Advertisements

Written by فرجام

ژانویه 16, 2014 at 12:21 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

مهمانیِ شبانه

with 2 comments

لابلای سایه‌های رقصان یک مهمانی، میان صدای موسیقی که غرقت می‌کند و هر صدایی را رام می‌کند دنبالِ خودش، این که ذهنت را رها می‌کنی در تاریکیِ شلوغ و سرخوش و تنت و صدایت را به ضرباهنگِ صدا می‌سپاری، کیف می‌کنی از عاشقانه‌ی عمیقِ کنار دستت، تنیده و مست میانِ تاریکی و هیاهو، مسحور تراشِ اغواگرِ تنی می‌شوی که نگاهت را نگه می‌دارد و حصر می‌کند، جامت را از عقل خالی می‌کنی و سیم آخر بی‌خیالی را می‌نوازی، حجم خالیِ غایبِ خواستنت میانِ این همه و همهمه را نمی‌شود رها شوی و بغض می‌کنی و دلت تنگ و فشرده‌اش می‌شود، سرت را میان صفحه‌ی کوچکِ رنگی فرو می‌بری و آن‌جا را که هستی از دریچه‌ی نورِ کوچکِ میانِ دستت می‌خواهی که ببینی، خیره می‌شوی به برشِ زیتونِ سبزِ میانِ ظرف و می‌روی به خیالِ دستِ لرزانی که همین غروب با بغض، سرسری خطِ چاقوی ناصافی را یادگار گذاشته، نفست تنگ می‌شود از دودِ ماسیده‌ی میانِ هوا و پنجره‌ای که باید باز شود تا هوای بیشتری تو بیاید و باید باز نشود تا صدای کمتری بیرون برود، یا که میانِ این شلوغی و سرخوشی، باز هم کنده نشوی از خیالِ تلخِ آدم‌هایی که زندگی گلوی‌شان را سخت گرفته و در نیمه شبِ شهر، درگیر و دل‌گیر و نگران، نفس می‌زنند تا سپیده…

این‌ها همه یعنی لازم داری گاهی پناه ببری به تاریکیِ میانِ دوستانت، به دستی که به پشتت می‌خورد یا دستی که با تو بالا می‌رود یا دستی که بلندت می‌کند به مهمانیِ کوتاهِ مهربانیِ آغوشش، این‌ها همه یعنی ما تنها حریفِ زندگی و غم نیستیم.


 

Written by فرجام

ژانویه 10, 2014 at 11:27 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

غولِ چراغِ جادو

leave a comment »

از اینجا شروع شد که با خودم فکر کردم اینجا که هستم و رسیده‌ام آرزویم چیست؟ دیدم هیچ! آرزویم شده نگه داشتنِ داشته‌هایم. رفتم به فکر که راست می‌گویم؟ این که می‌گویم شدنی است اصلن؟ سخت نبود بفهمم که نیست. سخت بود بفهمم که راست نمی‌گویم اما.

من ترسیده‌ام. از روزگارم سخت ترسیده‌ام. چیزی قشنگ‌تر از این نیست که آرزویی داشته باشی و چه بهتر که آرزویت بزرگ و بزرگ‌تر باشد. حتی آن قدر بزرگ که یک عمر و چند عمر قد ندهد به قد دادن و بار دادنش. چقدر خوب و شیرین و دور است آرزویی که دست به دست و نسل به نسل به دوش و به پیش ببریمش. اما من ترسیده‌ام. چون قرار نیست آرزو کنم خانه‌ای داشته باشم چنین و چنان. یا آرزو کنم قصری داشته باشم. یا جزیره‌ای. یا جایی و جاهایی از دنیا را ببینم. یا به حدی از دانستن برسم. یا کسی را ملاقات کنم. یا آرامش داشته باشم. یا …. .

من ترسیده‌ام. چون بازی روزگارم این شده که سکه بزنیم. آرزوی همه انگار شده این که پول داشته باشند، هر چه بیشتر و هر چه زودتر. و هر چه بیشتر حریص‌تر و بی‌قرارتر و گرفتارتر. ترسناک‌تر از این نمی‌شناسم که عمرم را پی تصاحب غول چراغ جادو تمام کنم، بی‌آنکه لحظه‌ای فکر کرده باشم وقتی داشتمش چه آرزو خواهم کرد.بی آن که بترسم این غول وحشی چه خواهد کرد با من برای به چنگم افتادن، چه خواهد کرد با من وقتی به چنگش افتادم. آن قدر ترسیده بودم که خواستم دیگر آرزویی نداشته باشم. آن قدر ترسیدم که ایستادم و پیاده شدم از قطارِ غول چراغ جادو.

من اما هنوز سرشارم از آرزوهای بسیار و باید بدانم بخت‌یار اگر باشم نیمِ بیشتر از مهلتم رفته. می‌خواهم یادم نرود کار فقط ابزار زودتر رسیدن به غول چراغ جادو نیست. کار معلمی است که باید تو را بتراشد و به تو و از تو بیاموزد. همین شد که خواستم کارم آشتی دادن کار با آدم‌ها باشد و شناختن و نگه داشتنِ حرمت هم. من از کار آموخته‌ام پرطاقت، کم توقع و هشیار باشم. حالا می‌خواهم متانت و آرامش و تامل را بیاموزم. من دوست داشتم بنشینم و برای مردم داستان بنویسم و روزگار نخواست. پس می‌روم قصه‌هایم را میان کارهایم بنویسم. میان زندگی مردمان سخت کوش و زحمت کشی که نامشان کارگر است. می‌خواهم قصه‌ی زندگی آن‌ها را ویراستاری کنم. به کوریِ چشمِ غولِ بی‌رحمِ چراغٍ جادو.

Written by فرجام

ژانویه 3, 2014 at 10:30 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: