فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئن 2010

صد سال تنهایی

with 4 comments

امشب، وسط شلوغی فروشگاه شلوغ، پشت چرخ دستی پر از ریزه خورده های عادت شده چندین سال زندگی، کنار پسرکی که مدرسه می رود دیگر این پاییز، وقتی گم شدی میان جمعیت که چیزی برداری و بیایی، ناگهان دوباره یک جور دوری دلم ریخت از تنها شدن.

نمی دانم چند سال گذشت آن چند ثانیه که گشتم و نبودی. شلوغی آدمهای دور و بر شد غبار ساکن و خاکستری که هیچ نداشت برای جستن. همه همهمه ها سکوتی بود با ته صدایی صدایی بم و حرکتی آهسته و کشدار برای صورتی که می جویی و نمی یابی. بعد انگار که بویی آشنا موج می زند از دور به سوی صورتت، رنگ روسریت خط کشید از آن دور میان این همه خاکستری و آمد تا آن قدر جلو که ببینمت سر به خرید مثل همیشه. با آن اخم جدی خنده دارت وقت انتخاب.

تو باز برگشتی و من داشتمت. کیسه ماهی دستت بود و حواست به این همه پایین و بالا که شدم نبود. فروشگاه دوباره شلوغ شد و آدم ها رنگی شدند و صداها برگشتند و من دوباره تو را دارم.

Advertisements

Written by فرجام

ژوئن 24, 2010 at 10:30 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

خستگی

leave a comment »

آن قدر خسته 

آن قدر خسته ام که نگو. آن قدر خسته ام که نپرس. این کلمه ها خودشان دارند می ریزند و اگر ثانیه ای صبر کنم نمی توانم حدس بزنم کلمه بعدی چیست. من پیر شده ام. دلم پیر شده. خسته شده ام از نفهمیدن ها. آخر یک سربالایی سختم که سر کرده در یک سرازیری مهیب. باور می کنی وقت نمی کنم فکر کنم؟ باور می کنی مرا؟ وقتی خودم هم دیگر خودم را باور نمی کنم؟

دلم می خواهد شیطنت کنم. شوخی کنم. سر به سر بگذارم و ریسه بروم از خنده. بدجنسی کنم و کارهای بی هوا و بی فکر کنم که مزه می دهند و دلخواهند. دوست دارم مرز نباشد. حد نباشد. نباید نباشد. اما لحظه ای که چشمهایم گرم می شود به این هوا، سیلی محکم است که روزگار می خواباند زیر گوشم و چشم باز می کنم بسته به صندلی. اسیر حصار. خط کش خورده و خط کشی شده. زندگی از روی من رد شده. با چرخهایش از رویم رد شده تا یادم باشد راه آن است که برده می شوم نه آن که هوایش را دارم.

آن قدر خسته ام که حتی نا ندارم بمیرم. و تو خیال کن این جا را به جای چهار نفر آشنای ناپیدا هنوز چندین نگاه متوقع ورانداز می کردند که فردا پوزخندم کنند که انگار حالت خوب نیست. و یادشان نیاید که از زیر پوست کلفت من وقتی روز به شب می رسد در دنیایی که زندگیش می کنم، این کلمه ها و خستگی ها هیچ معلوم نیست. مثل غصه ها. مثل همه تلمبار این غصه ها.

من خسته ام.

چقدر خوب است که می دانم شما می خوانید و می دانید لازم نیست چیزی بگویید. کاش از بیش از چهار نفر نمی ترسیدم برای نوشتن. کاش این قدر خسته نبودم تا یادم نمی رفت چیزی را که نشسته بودم به نوشتنش. کاش یادم بیاید

Written by فرجام

ژوئن 8, 2010 at 7:35 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

یک، دو، سه… آزمایش می کنیم

with one comment

هر چیزی قیمتی دارد. بعضی چیزها به قیمتشان نمی ارزند. بعضی چیزها را نمی شود نخرید و ناجوانمردانه گرانند. مثل نوشتن برای من. وحشتناک است نوشتن برایت بزرگترین نیاز و لذت دنیا باشد و مجبور باشی بیافتی زیر نگاه هایی که تو را می کاوند لابلای نوشته ها، نه نوشته ها را.

می خواهم اعترافی بکنم. می دانید عاشق داستان نوشتنم؟ می دانید چرا نمی نویسم؟ داستان نویس باید دزد باشد. دزد خاطرات و روایات و احساسات مردم. داستان نویس شخصیت می دزدد. هنرمند ترین داستان نویس شخصیت هایی که می دزدد را با هم طوری ترکیب می کند که نشود پیدا کرد کدام تکه مال کی است. اما آن که میان زندگی نویسنده می لولد که نمی شود نفهد؟

من دزدی بلد نیستم. از شخصیت دزدی متنفرم. پس داستان نمی نویسم. تکه پاره و شعر هم که می نویسم چراغ می اندازم به گوشه و کنار شخصیت خودم و زندگیم. کرده ام زندگیم را کرم شب تاب برای کرم های بی تاب. نمی دانید کرم های آشنا چه کرده اند با من و زندگیم. آن قدر که ترک نوشتن می کنم و هر چند می دانم که نمی توانم. هر بار راهی اختراع می کنم به سقوط تازه ای. مثل همین بار شاید. و شاید نه.

این نوشته ها به دست هر کسی نمی رسد. حتی عزیزترین ها و نزدیک ترین هایم. این نوشته ها مال کسانی است که از قضاوتشان نترسم. از نگاهشان به تن عریان نوشتنم. قسم خورده ام این نوشته ها را به غیر از شنونده اش ندهم. پس شاید روزی محو شوند. حوصله کردی اینجا را بخوان. می خواهم از دغدغه مغزم بنویسم. از عشق. آن طور که تا حال جرات نکرده ام بنویسم.

قیمتی که می گذارم بر این نوشته ها برایتان این است که زارداری کنید. روایتشان نکنید. نشانشان ندهید و از خواندشان با هیچ کس، دقیقا هیچ کس گفتگو نکنید. حتی با کسی که شک ندارید می داند . چون باید شک کنید به ایمانتان

 

Written by فرجام

ژوئن 1, 2010 at 6:51 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: