فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مارس 2011

در روزهای آخر اسفند

with 2 comments

نشسته ای میان شبی و سقفت ستاره است و آسمان سیاه. زیراندازت خاک است و سنگ و دنیایت سرما و تنها چراغ شعله ای است که از هیمه گر گرفته پیش رویت می تراود. تنها صدا دل چوب است که گاه و بی گاه می ترکد و دلش که آب می شود به ناله ممتدی و تنش که می شکند از آتش. وسط تیغ سرمای شب رد گرمایی روی صورتت انگشت می کشد و بی طاقتت می کند. آتشش قصه مصور رنگینی است از جنگ نابرابر گرمایی اندک با سیاهی و سردی بی پایان. از گداختن و خاکستر شدن تا رقص رنگ و شعله در میان چوب تا هرم بی رنگ و گرمی که رها می شود از سر شعله ها و به آسمان می پرد. حتی اگر نگاه بدزدی از آتش، سایه روشنش روی سیاهی زمین رهایت نمی کند و قصه اش را فریاد می زند. و تو حتی اگر اهل آتش و هیمه و سوختن نباشی و چشم ببندی و دم نزنی تا فصل خاکسترش، گرمای نشسته بر تنت را نمی توانی که نفهمی و بوی دود و چوب سوخته را. به هر کس برسی فریاد می زنی از ضیافت آتش می آیی. از مرگی به نام سوختن و گرما بخشیدن.

همه می میرند. دیر یا زود. مردن درد دارد برای مانده ها. و مردن آن ها که می میرند برای آرمانی یا می میرند زیر تیغ ظلمی دردش بیش تر. گفتن ندارد که در پایان سال بدی که امید گران بهاترین کالا بود و جان بی بهاترین، نو شدن سال همراه با بغض رفته هاست و تلخی ظلمی که در این خاک آتش می زند به جان جوانانش. و ما نمی توانیم فراموش کنیم. نمی توانیم آوار بغض را و اشک را انکار کنیم. نمی توانیم رفته ها را برگردانیم. اما کاش یادمان نرود این میانه که می توانیم گرمای آتش شان را در دل مان امانت دار باشیم.

ما می توانیم عزادارانی باشیم در غم آنها که سوختند یا می توانیم امانت داران گرمای آتشی باشیم که وقت سوختن شان به جا گذاشته اند. نوروز تکرار حقیقت پیروزی سبزی بر سیاهی است و سیاهی همیشه ریشه ها خشکانده و سبزی ها پژمرده تا برود. آن ها که سوختند برای شاد ماندن به قلب سیاهی رفتند نه برای مردن. خواستند غم نباشد نه که غم ماندگار شود. من و تو اگر عزیز و بزرگ شان می دانیم و وامدارشان هستیم این را یادمان نرود. مبارزه فقط شعار و فریاد نیست. مبارزه زنده نگه داشتن آتشی هم است که در قلب رفتگان این سال بد افروخته بود که زنده ترین زندگان همیشه اند.

امید داشتن شرط زنده بودن است و زنده ماندن و امید دادن وظیفه هر که زندگی را دوست می دارد و مرگ را دشمن. من نام نمی برم از رفته ای، به حرمت تک تک شان که نام دار یا گم نام رفتند و می دانیم به امید و با امید سوختند که اگر نبودند و نداشتند امروز نسوخته بودند. به حرمت جان عزیز سوخته همه شان، وظیفه خودم می دانم با امید و شادی پا به سال نو بگذارم و به هم زبان، به هم وطن و به وطنم آن قدر که می توانم شادی و امید ببخشم که گمان می کنم بیش از اشک و عزا خواسته رفتگان مان باشد و آرزوی شان.

می شود سوختن را جنگ نابرابر آتش و سرما دید با حاصلی که فقط خاکستر است. هم می شود سوختن را رقص باشکوه آتشی فهمید که شعله می آفریند، آتش می آفریند، امید می آفریند و لبخند می آفریند. شادی مثل گرما است. یکی می سوزد تا دیگری گرم شود. تا دیگری شاد شود. با هم باشیم و شادی و امید را به حرمت سوخته ها زنده نگه داریم و به بهانه رفته ها رها نکنیم و باور کنیم بهار را.

شاد باشید و شادی آفرین. امید و شادی آرزوی من است برای شما در لحظه هایی که سال کهنه و نو دست به دست می شوند تا فریاد بزنند هیچ سیاهی جلودار هیچ سبزی نبوده تا امروز و تا همیشه. بهاران خجسته باد.

Advertisements

Written by فرجام

مارس 18, 2011 at 8:22 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: