فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for فوریه 2011

من عادت می کنم

with 4 comments

شاید مسدود و محدود شدن این صفحه ها هم دلیلش همان است که فرموده اند مردم برای خرید شب عید رفته اند میدان انقلاب و شلوغ شده. امیدوارم مردم زودتر از خرید برگردند و این صفحه ها هم مسدود نباشند. یکی از ترانه هایم را دوست خوبم ساسان تنظیم کرده. اجرایش را دوست دارم. این جا می گذارم تا بشنوید و اگر پسندیدید تبلیغش کنید و دست به دستش بدهید. چون راه تبلیغ دیگری برایش وجود ندارد. اگر لینک هایی که گذاشته ام بسته اند و باز نمی شوند می توانید ایمیل بدهید و فایل ترانه را دریافت کنید. مدتی این جا را به روز نمی کنم. درگیر یک چهارگانه ام که نوشتنش سخت است و وقت می خواهد و آرامش. ممنون که می شنوید این ترانه را و بسیار بیشتر ممنون اگر معرفیش کنید به دیگران و بسیار بیشتر از آن اگر نظرتان را بگویید

نسخه یوتیوب ترانه من عادت می کنم

دانلود فایل صوتی ترانه من عادت می کنم

ایمیل من برای دریافت از طریق ایمیل

Farjam@gmail.com

Advertisements

Written by فرجام

فوریه 26, 2011 at 12:32 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

می‌ترسم که نترسم

with 2 comments

مرا ترساندی که فریاد نکنم. مرا ترساندی که اعتراض نکنم. مرا ترساندی که فکر نکنم. مرا ترساندی که نگاه نکنم… و من ترسیدم و نکردم.

مرا ترساندی از مثل تو نبودن و مثل خودم بودن. مرا ترساندی از بودن. ترساندی از نبودن و من ترسیدم و بودم و نبودم.

اما مرا نترسان از نفس کشیدن. من اگر نفس نکشم خودم می میرم. این دیگر ربطی به ترسیدن یا نترسیدن از تو ندارد.

من ، این همه سال مانده ام و کشیده ام و چشیده ام، فقط برای این که روی سنگ فرش خیابان های شهرم بمانم. بوی شهرم را تنفس کنم، در آغوش نا امن شهرم زندگی کنم. من اگر طاقت نبودن در خیابان های شهرم را داشتم که الان اینجا نبودم.

من، حتی اگر فریاد نکنم، حتی اگر اعتراض نکنم، حتی اگر فکر نکنم و نگاه نکنم، روی سنگفرش خیابان های شهرم راه خواهم رفت و اگر خیال می کنی می شود این را هم با ترساندن از من گرفت پس وای به حال من اگر بنشینم و از ترس مردن بمیرم.

مرا نترسان از نفس کشیدن. وقتی حاصل ترسیدن و نترسیدن یکی است، من انتخاب می کنم که نترسم. می دانی؟ ربطی ندارد به خط و ربط و رنگی. من بیش از هر چیزی، دلم برای نفس کشیدن میان مردمم تنگ شده. این حتی شاید ربطی به تو ندارد. من دیگر از هیچ چیز قدر خجالت جای خالی خودم نمی ترسم.

Written by فرجام

فوریه 12, 2011 at 9:48 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

فرجام برفی

with 6 comments

برف پارو خورده فرجام غمگینی است که بنا بوده سپید باشد و نرم و لطیف.بنا بوده آرام ببارد و بنشیند و آرام داغ شود و اشک بریزد و بمیرد. سخت است وقتی آمده ای برای آب شدن و مردن، به گل و لای بکشندت و سنگ کنندت و تلبنار کنندت گوشه ای، فقط تا زیر دست و پا نباشی. برف پارو خورده می دانید، به این سادگی اشک نمی شود و آب نمی شود. چرا بشود؟ زیبایی دریده شده ای که فقط قلبی مانده برایش که سنگ است و یخ است و به لای و لجن کشیده شده… برف پارو خورده فرجامی غمگین است.

 

 

بی لمسِ دستانت فقط یک سایه ی ترسیده‌ام

ابر سیاهِ سردِ سر بر آسمان ساییده‌ام

 

از این تنِ بی تابِ تو، تا گرمیِ نایابِ تو

باد و بلور و بغض را، یک آسمان رقصیده‌ام

 

غمگین و سنگین است اگر، این بغض در آغوشِ تو

بردار باری را که من بر دامنت باریده‌ام

 

می شد به جای روفتن، تب را بتابی بر تنم

آبم کنی من را که از عشقت کفن پوشیده‌ام

 

پارو که بر من می زدی، می شد که دریا می شدم

زخمش نمی خشکید اگر، بر پیکر روبیده‌ام

 

گفتم که می بارم به تو، در آخرین فصل سفر

این فصل بی فرجام را، من در سفر فهمیده‌ام

 

چیزی نمانده بدتر از، این گونه پامالت شدن

آُسوده بگذر از تنم، من برف پاکوبیده‌ام

 

پانزده بهمن 89- تهران سرد


 

Written by فرجام

فوریه 5, 2011 at 8:18 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: