فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئن 2013

مرا ببینید! حتی اگر نمی‌شمرید!

with 11 comments

می‌خواهم از همین چیزی بگویم که مانده در و دیوار هم دهن باز کنند و به هم بپرند در دفاع یا نقدش. شرکت در انتخابات. اگر شما اصولن شرکت در انتخابات را تکلیف شرعی می‌دانید یا حماقت ملی بعید می‌دانم خواندن باقی مطلب برایتان فایده‌ای داشته باشد. چون حرف یکی از آنهاست که تردید دارد در رای دادن یا ندادن و هر دو سر این انتخاب هم برایش جدی است.

من یکی از همان‌ها هستم که روزهای آخر تصمیم‌شان را می‌گیرند و همیشه یک جور تصمیم نگرفته‌اند. من مانده‌ام در این که وقتی رایم را نمی‌شمرند و رایم را به خون می‌کشند و انتخاب زورکی پیش پایم می‌گذارند چرا باید رای بدهم. به این فکر می‌کنم که هیچ یک از این هشت نفر حتی اگر قرار باشد آزادانه هشت رییس جمهور هم انتخاب کنم در لیستم نخواهند بود. به این فکر می‌کنم که آخرین بار که رای دادم چه شد.

من اما تصمیم گرفته‌ام رای بدهم دست آخر و بیشترین انگیزه‌ام برای رای دادن نه نوع برگزاری انتخابات نه کاندیداهای کمرنگ و شبیه به هم نه امید به شمرده شدن رایم، که شنیدن استدلال‌هاییست که از رای ندادن می‌گوید. یادم می‌آید این نوع نگاه از بالای بی‌عمل را که چه بر سرمان آورده. یادم می‌آید آکادمی موسیقی را. یادتان هست ارمیا را؟ این نگاه آخرین کلامش همین است: خاک بر سر بی‌لیاقتتان! حق‌تان همین لجنی است که درش زندگی می‌کنید! اینجا من می‌فهمم که راهم بیش از این که از حکومت جدا باشد از این رفقا جداست. راهم و خواستم و هدفم.

من باور دارم که ما در یک کشتی شکسته گیر افتاده‌ایم. که خانه از پای بست ویران است. اگر کسی بگوید رای تو هیچ اثری در غرق شدن‌مان نخواهد داشت می‌فهمم و می‌پذیرم. اگر بگوید رای دادن تو مثل دست و پا زدن‌های آخر یک غریق است با تک تکِ ذرات وجودم و با غم باورش می‌کنم و باز سعی می‌کنم باورش نکنم. هر کسی یک جور است. من از آنها هستم که وقت غرق شدن نمی‌توانم دست و پا نزنم. من از آنهایم که یک روزنه‌ی امید به اندازه‌ی یک نوک سوزن را هم روزنه می‌دانم. اگر کسی بگوید این دم آخر را بیا و دست پا نزن می‌گویم میفهمم اما نمی‌توانم! اگر کسی بگوید جای دست و پا زدن بیا این تخته پاره را بگیر هم دیوانه‌ام اگر گوش ندهم. اما اگر کسی بگوید قهر کن و هیچ کاری نکن تا نجات پیدا کنی باور دارم دیوانه‌ام اگر گوش کنم. کسی را که می‌گوید این رای‌ها شمرده نخواهد شد و آن بی‌ظرفیت‌ترین فرصت سرنوشت ماست را می‌فهمم و حرفش را با ترس و احترام به عنوان قوی‌ترین احتمال می‌پذیرم. اما اگر می‌خواهید باور کنم با قهر طرفم را شکست می‌دهم، ببخشید! نیستم!

منِ خائنِ خودفروش رای دهنده نه چهار سال، که هشت سال است نوشتن و اندیشیدن را و هر تبادل و تعاملی با این سیستم فرهنگ کُش را رها کرده‌ام و نان خانه‌ام را زیر آفتاب بیابانی دور و میان عرق کارگران درمی‌آورم. اگر حکمم این است که رای دادنم پذیرش نظام است حرفی نیست. من جمهوریت را می‌پذیرم و با اسلامیت هم عنادی ندارم. با صدای بلند هم می‌گویم که با افتخار و امید و رضایت رای نمی‌دهم و پیش وجدانم و هم‌وطنانِ در خون و بند و غربتم و پیش منتخبِ دربندم سرافکنده‌ام. اما اگر فکر می‌کنی سال 88 که رفتیم و با شور و امید و همبستگی رای دادیم سرافکنده نبودم حتمن نام مرتضی کیوان را نشنیده‌ای! و نام گلسرخی را! و نام‌های سال 60 تا 67 را. و نامهای 18 تیر را. شرمندگی تازه‌ی من فقط چند نام به خون کشیده‌ی تازه است و میر منتخبِ دربند که بار شده به صد سال شرمندگی خون و بند و تبعید، اگر اهل تاریخ خواندنی.

کسی که قرار نیست رای مرا بشمرد را خوب می‌شناسم. چرا باید فکر کنم او این قدر به حضور من پای صندوق محتاج است؟ آیا آن گروهی که معتقدند و منتفعند و از شناسنامه‌ی بی مُهر می‌ترسند و می‌روند پای صندوق گمان می‌کنید کمتر از 30 درصدند؟ اگر قرار است رای من شمرده نشود جز این فکر می‌کنید که از همین حالا 85 درصدمان در این حماسه حضور به هم رسانیده‌ایم چه برویم چه نرویم پای صندوق؟ این چه جور دیکتاتوری است که حتمن من باید بروم و رای بدهم تا بتواند تقلب کند؟ مگر تا به حال در زندگی تقلب نکرده‌اید؟ سخت است فهمیدنش که تقلب وقتی منِ ناسازِ وصله‌ی ناجور نباشم یا لازم نیست یا دردسر و هزینه‌اش کمتر است؟

اگر سیستم اعلام کند حضور در انتخابات خواست ماست من باید چه کنم؟ هیچ می‌دانید آرزوی سیستم خروج و مهاجرت منتقدین و دگر اندیشان از این خاک است؟ آیا همه‌ی مهاجرین برمی‌گردند به این خاطر؟ گمانم گم شده‌ی این بحث این است که سیستم روبه‌رویمان را یک خودکامه‌ی لم داده در بی‌خیالی فرض کرده‌ایم با عروسک‌های خیمه شب بازی. یادمان نرود که این همه سال رفته و نه ما به مرادمان رسیده‌ایم نه او. نه ما خواب راحت داشته‌ایم نه او. این حذفها و قلع و قمع‌های پیش از شروع کار یعنی قصه قصه‌ی دایی جان ناپلئون نیست. یادمان نرفته همه‌ اینها بازی بود تا هاشمی بیاید. بازی بود تا موسوی بیاید. بازی بود تا فلان و بهمان. یادمان نرفته ما و شما و آقایان بالا دست همیشه غیب گویی هامان غلط از کار درآمده. من باور نمی‌کردم کسی این بلا را به سر خودش بیاورد که رای مردمش به چارچوب قواعدش را نشمرد. حالا باور می‌کنم رای مردم را می‌شود نشمرد. اما باور دارم نمی‌شود ندید. این هشت نفرِ یک دست و هم دست و هم قد، از همین است که هر روز که پیش می‌رویم فاصله‌دارتر می‌شوند. می‌دانم که رای ما قدرت و برد و تضمین ندارد. اما رای ما وزن دارد. پیغام دارد. آن چه سیستم می‌طلبد حضور ماست و رای به آن که می‌پسندد. اعتراض من رای به دورترین گزینه‌ از این سیستم است. از امروز تا همیشه. اگر می‌گویید اینها همه بازی است و بی‌فایده، جایی از ته دلم با شماست. من ساعتی از روز تعطیلم را هزینه می‌کنم و شرمنده‌ی قلبم می‌شوم برای یک کورسوی امید. برای این صندوق رای دربند و بی پناه. برای هم‌دلی و تنها نگذاشتن دوستانی که می‌خواهند به امید و قانون آری بگویند و به تعصب و دروغ نه. برای منی که صفحه‌ی آخر شناسنامه‌ام بکر و طاهر نیست هزینه‌ی زیادی نیست. به قول رفیقِ بیرق دارمان، قفل زدن به ماشینی که وسط محله دزدها می‌گذاری آخرِ ضررش این است که فایده ندارد. من رای می‌دهم به دوری از جنگ و آشوب و تجزیه و خودسری و تندروی در ایران. رای می‌دهم به بازگشت حکومت به سوی مردم. رای می‌دهم به امید شنیده شدن و شمرده شدن. به امید بازگشت عقلانیت به نظام و سوراخ نکردن و غرق نکردن این کشتی که همه با هم سرنشینش شده‌ایم.

و یادم نمی‌رود و یادتان نرود: رای‌مان و میرمان و 8 سال عمرمان را به ما بدهکارید آقایان. گمانم کسی نماند که تلخی این بدهکاری به کامش نرفته باشد. فکر کنید و به مردم گوش کنید آقایان! بدون مردم شما هر روز تنهاتر و تنهاتر می‌شوید میان یک مشت جیره خورِ فرصت طلب و بی‌رحم. به مردم گوش کنید آقایانِ مسئول! من در کمال بدبینی و دل چرکینی و بی‌افتخاری، به احترام امیدِ هم وطنانی که هنوز به عقلانیت شما امیدوارند رای می‌دهم!

Advertisements

Written by فرجام

ژوئن 8, 2013 at 8:10 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: