فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for the ‘نوشته ها’ Category

پای کسی ایستادن

leave a comment »

پای کسی ایستادن شاید سنگین‌ترین وزنه‌ی هر رابطه است، جدی‌ترین محک هم، مهم‌ترین خاطره‌ی هر رابطه هم شاید. اما راستی پای کسی ایستادن یعنی چه؟ در روزگاری که هر کس وقتی با کسی گذرانده حتما می‌شمرد این پای دیگری ایستادن را. می‌شود آیا که همه پای هم ایستاده باشند؟

زندگی به من یاد داده، با درد و تاوان و تلخی البته، برای پای کسی ایستادن اول باید از جای خودت تکان بخوری. آن هم نه کمی و اندکی. اگر کسی آمده و سر به دامانت گذاشته، اگر خاکی بوده‌ای که نهالی در دلت کاشته‌اند، اگر برجی بوده‌ای که کبوتری پناهت آورده، و خلاصه که اگر پیش و پس از واقعه‌ی یکی شدن، تو همان جا هستی که بوده‌ای، راستش این است که تو جای خودت ایستاده‌ای، نه پای کسی. حتی اگر ابی ترانه برایش خوانده باشد.

دوم که گمانم این جابه‌جا شدن باید با خواست و اراده بوده باشد. باید تو که پای این وطن ایستاده یا نشسته‌ای، انتخاب یا انتخاب‌هایی داشتی برای رفتن، او که پای اعتقادش ایستاده، چیزی غیر اعتقادش را باید بلد یا دست‌کم فهمیده باشد، یا من که ایستاده‌ام پای تصمیمم، غیر تصمیمم چاره‌ای هم داشته باشم که تصمیم باشد نه ناچاری. وگرنه روغن ریخته و نذر امام‌زاده را که همه بلدیم و همه اما به روی خودمان و هم معمولا نمی‌آوریم.

سوم هم زمان است. اگر جایت را تکان داده‌ای به جای سخت‌تری و اگر انتخاب کرده‌ای این جابجا شدن را و مختار بوده‌ای به‌ جابه‌جا نشدن، باید مدید و بادوام باشی تا بیارزد اسمش را گذاشت ای کسی ایستادن. با یک تکان و چند روز و چند بار تحمل و بعد بریدن، می‌شود گفت پای کسی ایستاده‌ایم. همان قدر که می‌شود بباورشششش نکنیم، حتی خودمان.

اما راستی، سخت‌ترین و بایسته‌ترین و شایسته‌ترین کسی که نمی‌شود پایش نایستی را می‌شناسی؟ توی آینه نگاه کن، پیدایش می‌کنی. کسی که پای خودش نمی‌ایستد، اگر دیدی که پای تو ایستاده حق داری که بترسی و بپرسی که چرا. آن که ایستاده پای تو، اگر می‌داند زیر پای خودش را خالی کرده، پس می‌داند که دارد از خودش فرار می‌کند. این که تو هم بدانی یا ندانی را من نمی‌دانم. فقط می‌دانم که عاقبت می‌فهمی. دیر یا زودش را هم‌ خودت خواهی فهمید. با سوخت یا سوزش.

روی پای خودت بایست رفیق. وگرنه تا آخر عمر روی پای دیگران ایستاده‌ای، نه پای هیچ کسی.

Advertisements

Written by فرجام

فوریه 4, 2018 at 12:48 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

مرگ، خون، آغوش

with 2 comments

چند روزی است قدیمی‌ترین رفیقم مرده. قدیمی‌ترین رفاقت گسسته و شکسته‌ام هم، مهم‌ترین رفاقت شکسته‌ای که بعد سال‌ها باز یافتمش هم. همه‌ی این‌ها یک نفر بود. مردی که جدای همه‌ی این‌ها پدرم هم بود. میانه‌ی من و مرگ همیشه انکار بوده و سکوت. تا جایی که ممکن بوده از خاک‌سپاری و ترحیم فرار کرده‌ام. در نزدیک‌ترین رخ‌دادن‌های مرگ هم همیشه در دورترین گوشه‌ها سنگر گرفته‌ام. ته آشپزخانه به شستن ظرف‌ها، توی زیرزمین به سرگرم کردن و پرت کردن حواس بچه‌ها. چند خیابان دورتر به تسلی دادن آسیب دیده‌ترین آدم از عزا. به دلقک بازی و فضای عزا را شکستن. همیشه به دورترین جای ممکن که به چشم نیاید فرار کرده‌ام. حتی در عزای عزیزترین‌هایم.

با این مرگ اما، مرگ پدرم، سال‌هاست زندگی کرده‌ام، گریسته‌ام، فرار کرده‌ام و هضمش کرده‌ام و دوباره برخاسته‌ام. از اولین بار که نوجوان بودم، آن شب که توی باغ از بالای درخت فروافتاد پیش پایم و کمرش صدای بلندی کرد و دقیقه‌ای بی‌تکان ماند پیش پایم و خشک شده بودم که ابرقهرمانم، رفیقم، مرد. آن جا که قهر کردیم و  گذاشتمش و رفتم پی زندگی و برایم شکست و صدایی توی گوشم گفت اگر ندیدیش و مرد؟ و سال‌ها تمرین کردم کابوسم را که مرده و برایم خبر آورده‌اند. وقتی همین دو سال پیش هدیه‌ی تولدم آوازهایی که می‌خواند را با صدایی که دیگر اوجش مرده بود و خسته بود ضبط کرد و  گذاشت توی دستم و گفت: این هم مداح مراسم ختم پدرت! و خندید، و خندیدم. و از بعد از آن هر روز توی جاده‌ای که تمام نمی‌شد تا کار می‌راندم و می‌شنیدم و زیر صدایش می‌خواندم و زار می‌زدم. هر روز. رفت و برگشت. تا همین دو ماه پیش که دکتر خودش را و مادر را که فرستاد نگاهم کرد و سر تکان داد و گفت فقط چند روز وقت داری. سعی کن همه را آماده کنی! و همه را آماده کردم و آمدند و چسبیدند به تیمار کردنش و کم‌کم جان گرفت. و من باز در دورترین گوشه تمرین درآمدن از عزای نبودنش را کردم.

آن روز که مرد، من و برادرم، آخر آن مسیر جهنمی که از خانه تا بیمارستان رسانیدمش و پشت سرمان و دورمان و جان‌مان قرمز بود از خونی که بالا می‌آورد، آخر آن مسیر که تمام جان‌مان را گذاشتیم تا جان بی‌جانش را زود و سالم برسانیم به درمان و رساندیمش و احیا شد و بعد ساعتی برای همیشه از دست رفت، آخر آن مسیر کابوس‌وار، نشسته بودیم و برای اولین بار در آغوش هم بی‌پناه مثل پسربچه‌های خرد سال اشک می‌ریختیم و عذاب داشت می‌کشت‌مان که پایش را کجا زدیم که زخم شد؟ و مادر دو روز بعد به دادمان رسید که پایش میخچه داشت و صبح آن روز حمامش کردم و زخمش تازه شد. هر چه لباس‌هایم را شستم بوی خونی که شکمش پس زد از بی‌طاقتی هنوز پر است در هوا.

چند روز اول را گذراندم به جمع کردن عزا، جمع کردن آدم‌ها، جمع کردن لکه‌های کابوس. هزار بار تمرین کرده بودم رفتنش را. اما تا جمع می‌شدم ضربه‌ی ناغافلی دوباره می‌ریخت به هم همه چیز را. حالا عزا تمام شده، جمع کردن‌ها هم، من هم برگشته‌ام به غارم. مثل همه‌ی عمرم، دورم باز پر است از دهان‌های گشاد با مغزهای فقیر با پچ‌پچه‌های بی‌پایان همیشگی. چرا این قدر گریه کردی؟ مگر قهر نبودید؟ چرا می‌خندی؟ مگر عزادار نبودی؟ چرا گاهی می‌خندی و گاهی گریه می‌کنی؟ کدام را باور کنیم؟ چرا حالت بد است؟ چرا حالت بد نیست؟ … و بر خلاف همیشه هیچ هیجانی به پاسخ یا غم‌گین و خشم‌گین شدن ندارم. می‌فهمم باید به سکوت پناه ببرم و دستم اما هنوز از بلند بلند نوشتن نمی‌ایستد. فهمیده‌ام عزا بسیار از من پیرتر و مسلط‌تر است. هر چه تمرین کرده باشی جای خالی را، به صدایی که هست از آدمی که نیست را، به زنده‌ای که دیگر زنده نیست را، هر چه تمرین کرده باشی از پس نبودن برآمدن را، به سادگی راهش را پیدا می‌کند برای یافتن بی‌دفاع‌ترین جای جانت. از راه و جایی که فکرش را هم نمی‌کردی. انگار آبی که به جوبی ریخته و راهش را می‌یابد به راه گرفتن و نشت کردن به جان آدم. 

همیشه پیش روی آدم‌ها ویرانه‌هایی است که انتخاب نکرده‌اند و انتخابشان کرده. ویرانه‌هایی که گرداب و مرداب فرو رفتن‌اند. ما اما باید انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم راهی که ادامه می‌دهیم یا ادامه‌مان می‌دهد. حالا منم و این غم قدیمی تمرین شده که به سادگی از جاهایی که فکرش را هم نمی‌کردم مچم را و جانم را خم می‌کند. تصویر آدمی را در آینه می‌بینم که تا هست درگیر غم پیچیده‌ و چند لایه‌ای خواهد بود، بسیار وخیم‌تر از مرگ و عزای آدمی که از وجودش بوده. اما می‌خواهم اسیر این تصویر نشوم. می‌خواهم از این کابوس و باتلاق بیرون بیایم و زندگی را بردارم و مرگ را نگذارم چیره شود بر جانم. مثل همیشه می‌خواهم در دورترین فاصله از مرگ بنشینم. هر چند این بار خنجرش نه به کنارم، که به جانم نشسته. می‌خواهم در آغوش شادی پناه بگیرم، فارغ از پچ‌پچه‌های مغزهای فقیر با دهان‌های همیشه باز و تشنه‌ی شهوت قضاوت. با عشق بسیار بزرگی که عمری زخم خورد و امروز مرده. من اما سکوت را هم برمی‌دارم برای ادامه‌ی این روزها. چون می‌دانم پشت همه‌ی تلاطم‌های جنگ تن به تن غم و شادی و تصویر آدمی ناپایدار و نامعلوم که منم، از این درد خرد کننده که به خاطر خطر عفونت، تمام آن روزهای آخر نتوانستم در آغوشش بگیرم، جان به در نخواهم برد. از پوستی که وقتی لمسش کردم دیگر زیرش زندگی نبود. از فرق پوست زنده و پوست مرده و بی‌نبض، که بین‌شان یک دریای خون فاصله است.

پدرم بود، شما می‌دانید

مرد هم بود، شما می‌دانید
در شب شرم شرافت در شهر

صبحدم بود، شما می‌دانید
هر چه از عاشقی‌ش می‌گفتیم

باز کم بود شما می‌دانید
هر قدم در پدری، هم‌راهی

هم‌قدم بود، شما می‌دانید
پشت آن شیطنت و کودکی‌اش

کوه غم بود، شما می‌دانید
بودنش بوی نوشتن می‌داد

او قلم بود، شما می‌دانید
سر بازار سخاوت این مرد

محتشم بود شما می‌دانید
غرق دریای غمم من دیگر

او بَلَم بود شما می‌دانید

Written by فرجام

آوریل 4, 2017 at 10:35 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

نترس

leave a comment »

روی سنگ قبر عزیزترین آدمی که از دست داده‌ام نوشته: دلم از وحشت زندانِ سکندر بگرفت. عزیزترین آدم از دست رفته‌ی زندگی من پیرمرد بی‌نظیری بود. سرسخت و دانا و مهربان و نترس. عمر و آزادی و آرامش و خانه و فرزند داده بود پای سرسختی و عقیده‌اش، هر کدام را بیش از یک بار. برای همه نماد ایستادگی بود و شجاعت و ایمان. وقتی عقل من به داشتنش رسید، نوجوانی شده بودم پر از تردید و شوق و سرکشی و بسیار شیطان و پیرمردی شده بود در قدم‌های آخر، رنجور و کم حوصله و خسته، اما هنوز سربلند.
روزهای کم اما کوبنده‌ای واقعاً داشتمش. از کاسه‌ی عمیق چشمان درشتش و از زیر ابروهای سفید پرپشتش خیره می‌شد به من که تند و بی‌وقفه می‌گفتم و می‌پرسیدمش. نگاهش دلم را میلرزاند، پر از غم و نگرانی، آمیخته با عطوفت بی‌نظیری که جایم را در دلش برای دیگران علامت می‌گذاشت. و هیچ کس دلیل این محبت یگانه‌اش را به من نمی‌دانست، حتی خودم.
یک روز، از آن روزهای آخر، که باز نشسته بودم پای بَرخوانی‌های تمام نشدنی‌اش از شعر و پشت هم می‌پرسیدمش از عشق و مرگ و وصل و فصل، ناگهان نگاهم کرد و پرسید: می‌دانی که چقدر می‌ترسی؟
گفتم از چی؟
گفت: از تنهایی.
گفتم نمی‌ترسم.
گفت خیلی باید ببازی تا تازه بفهمی.
گفتم از کجا می‌دانید؟
گفت من تو را زندگی کرده‌ام پسرجان.
گفتم باور کنم شما از چیزی بترسید؟
عمیق نگاهم کرد. چشم‌هایش را بست. با صدای خوش و خش‌دارش که پیری چنگ می‌زد و غرور کم نمی‌آوردش دم گرفت: خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم … به «دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت» که رسید چشم‌هایش را باز کرد و نگاهم کرد. در مردمک مردی که زندگیش زندان را به ستوه آورده بود، چیزی می‌لرزید.
وقتی مُرد، در آن زمستان سرد پر از نکبت ناکامی، مثل بدبخت‌ها، مثل ترسوها، مدتها پنهان شدم. سال‌ها گذشت تا یاد حرفش بیافتم. تمام سال‌هایی که نماد سرِ نترس بودم برای دیگران، یادم می‌آمد چقدر بیشتر از من از تنهایی ترسیده و چه توفانی ساخته از ترسش تمام عمر و چقدر خسته بود از تنهایی، وقتی فکر می‌کردم فهمیدمش و چقدر خوب تمام عمر مرا دید در یک نظر.
کنار سنگش که می‌نشینم، دست می‌کشم روی کلمه‌های زندان و دلم. خاک را با انگشت می‌روبم از گودی‌شان. حرف‌هایش می‌پیچد لای درخت‌های ابن بابویه. اول عشق دنبال آدم می‌گردد، آخرش آدم دنبال او. شاید هیچ وقت هم را پیدا نکنند. آدم از ترس است که یک‌جا نمی‌ماند تا پیدا کند یا پیدایش کنند.
چشم‌های خیسش را بست. رویش را از من برگرداند و خواند: رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم…

Written by فرجام

آوریل 16, 2016 at 10:30 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

خشم

leave a comment »

خشم زاده‌ی هم آغوشی ترس است و ضعف. فرزندی که میراث کاستی‌های والدینش را پشت آتشی که می‌فروزد پنهان می‌کند. خشم از جان ما می‌خورد و جان می‌گیرد و بر ما سوار و مسلط می‌شود. خشم راه نفس را بر جان ما می‌بندد با حرام کردن بوسه و آغوش و جانِ بی‌نفسی می‌شویم پر از توفان و تافتن. ما خشم را در آغوش می‌گیریم و او مثل دوالپایی ما را زیر پا می‌گیرد و می‌راند و می‌میراند.

و خشم از جایی به بعد هم‌زاد ما می‌شود. همان جا که می‌فهمی ناچاری از کشتنش. و یا تو خشم را می‌کُشی یا او تو را. اگر که بجنگی تا برنده‌ای بیرون آید جای عمری جنگ و گریز. و آن که دیگری را کشته و جنگ را برده، تو یا خشم، تا ابد چیزی از دشمن کشته‌اش، از هم‌زادش، در جانش باقی می‌ماند و همیشه جایی هست که بشکفد و بشکافد و بیرون بریزد. این نشانه‌ی آدم‌های سابقاً خشم‌گین است، یا خشم‌گین‌های سابقاٌ آدم، که ناگهان ممکن است آتشفشان شوند، یا ابر بهار.

در تلگرام:
@farjamc

Written by فرجام

فوریه 29, 2016 at 10:51 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

پناه

leave a comment »

برای بستن بار، برای ترک همه‌ی آوارهای  تکرار شونده و آزار دهنده و مسخ کننده. برای رد شدن از تکرارتحمیل خشم و تحمیل آرامش، فقط کافی است پناه پیدا کنی. فقط کافی است به پناه و امن ایمان بیاوری. فقط کافی است جوی نفرت جاری را رها کنی، به هر قیمتی. به هر قیمتی، به هر قیمتی

کاش از این روزگار سرد و سیاه

به تو ایمان بیاورم، نه پناه

کاش ماهِ تمامِ من باشی

جای این خرده عشق‌های تباه

من به جا مانده و بجا باشم

تو بمانی به جای حسرت و آه

تو گناهِ من و تقاصِ تو من

بده تاوان و باش غرق گناه

شاید این جوی نفرتِ جاری

برود راه گرگ و یوسف و چاه

باکم از بر تو بازماندن نیست

چه بد حادثه، چه حشمت و جاه

فصل فرجام غصه‌هایم شو

قصه‌ی ناتمام مانده به راه

Written by فرجام

ژوئن 23, 2015 at 9:52 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

اتفاق

with 2 comments

راستش را بخواهی دیگر غصه نمی‌خورم از این که این بیت‌های طفل معصوم راه پیدا نمی‌کنند به نقش گرفتن روی کاغذ. حرص نمی‌خورم دیگر از این که این کلمه‌های با وسواس و دقت و دل‌دادگی کنار هم چیده شده، هیچ وقت به قدر لودگی‌های تک خطی بداهه‌‌ی خودم حتی دیده نمی‌شوند و قدر نمی‌بینند.

حس مادری را دارم که زحمت به بار نشستن را در دل نگه می‌دارد و درد و سختی می‌کشد و به خودش می‌پیچد تا دست آخر میوه‌ی جانش را زمین بگذارد و در آغوشش بگیرد، با نرم‌ترین و گرم‌ترین لبخند دنیا. دوست دارم هر بار به قدر بارداری فیل طول بکشد این زادن. حتی اگر این فیل موش بزاید. همین که چند وقت بعد نگاهش می‌کنم دوباره و سرم را بالا می‌گیرم که تن نداده‌ام به تکثیر بی‌قاعدگی‌های بسیط و تکراری و سخت گرفته‌ام به خودم و نوشتنم، همین، کفایت است در این روزگار غریب.

مثل گرمای نیمه‌ی مرداد

اوج فواره‌ای پر از فریاد

.

مثل آرامشی که می‌تابد

نفسِ نازنینِ یک نوزاد

.

حس تبخیر غصه در آغوش

تیر خشمی که می‌رود بر باد

.

نبضِ لمسِ خیالِ آغوشت

چون تکاپوی تیشه‌ی فرهاد

.

می‌شوم در سکوت چشمانت

از تمام نگفته‎‌ها آزاد

.

قاصد بی‌قرار تقدیرم

پشت پلک تو می‌نشیند شاد

.

خانه‌ات شد دلم که ویران بود

دل‌خوشم با تو، خانه‌ات آباد

.

آن همه کینه را تو روبیدی

بین ما بوسه اتفاق افتاد

Written by فرجام

ژوئن 10, 2015 at 11:13 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

کشتی‌بان

leave a comment »

ما، به حکم حکایت مردی که حمید هامون نامش بود، همه‌ی جوانی‌مان درگیر داستان ابراهیم بودیم، پدر ایمان. که کارد به گلوی عشقش گذاشت به فرمان معبودش. از عشقش گذشت در برابر ایمانش. ما، همه‌ی جوانی زیر لب زمزمه کردیم آدم باید مثل ابراهیم باشد. هر چند ما نه می‌خواستیم نه می‌توانستیم حتی اندکی شبیه ابراهیم باشیم. ما فکر می‌کردیم چرا باید از عشق به خاطر ایمان گذشت؟ چرا ایمان و عشق خودِ هم نباشد؟ چرا ابراهیم پدر ایمان است؟ ما، جوان بودیم.

امروز قصه‌ی حمید هامون سپری شده، و خود حمید هامون، و جوانی ما. فکر کردن به پیامبر ایمان جایش را به فکر کردن به پیامبر پیری داده، به نوح کشتی‌بان. که عشقش را به آب داد و آتشی بر او گلستان نشد. که به جای تیغ بر گردن فرزند گذاشتن شفاعت خواست برای پسرش و اجابت نشنید و فرمان یافت کشتی بسازد برای حفظ آن‌چه باید برای بعدِ توفان باقی نگه دارد. هر چند من نه می‌خواهم نه می‌توانم حتی اندکی شبیه نوح باشم، اما باور کرده‌ام باید برای توفان سخت و موج بزرگ آماده شد. باید همیشه آماده بود، و این سخت‌ترین آزمون است که ایمان داشته باشی به ساختن کشتی. وقتی رعد می‌غرد و تندباد می‌رقصد و رگبار می‌ریزد، حتماً سر و دل به کار می‌دهی و مومن می‌شوی به ساختن. اما آفتاب که می‌زند و نسیم که جای توفان را می‌گیرد و نوازش نور جای نیزه‌ی رگبار به تنت می‌نشیند، به سادگی باور می‌کنی توفان تمام شده و بازنمی‌گردد و ایمانت به ساختن کشتی رنگ می‌بازد. بسیار بدیهی‌تر است که شک کنی به یقینِ رسیدنِ توفانِ بنیان‌کن تا ایمان بیاوری به ساختن کشنیِ نجات تا پشت توفان، در میانه‌ی سکوت و نسیم و سایه. بسیار سخت است ایمان به تباهی. این که کشتیِ توفان را بسازی و مهیا نگه داری و مومن باشی به مرگ آرامش، این خویِ آموخته‌ی آدم نیست.

اما نوح که نباشی جای سخت‌تر از ساختن هم داری. وقتی فرمان نداری به برداشتن جفتی از هر جنبنده‌ای یا نجات ایمان آورندگانی. وقتی قرار است کشتی‌ات را به قدر داشته‌هایت بسازی و غمِ سنگینِ بعد از ساختن، که می‌بینی چقدر بیهوده کشتی‌ات را بزرگ ساخته‌ای. که میانِ کشتیِ بزرگِ خالیِ ساخته، زیر آسمان آرامی که نشانی از توفانی ندارد می‌نشینی و تازه فکر می‌کنی داشته‌هایت چیست برای بعد از توفان. که آیا باید چیزهایی را برداشت یا کسانی را. می‌فهمی بعد از فرونشستن توفانی که بنیانِ دنیایت را می‌کَنَد چه چیزی هست که به کارت بیاید دیگر. فکر می‌کنی به کسانی که دوست داشتی، کسانی که دوست داری. باور می‌کنی چه غم‌انگیز کم‌اند کسانت برای برداشتن بعد از توفان. فکر می‌کنی به دوست داشتن‌های محکمی که دیگر نه محکم‌اند نه موجود.

راحت‌ترین راه برای نشکستن از غمِ دوست داشتنی‌های از دست رفته همیشه همین است که خیال کنی از همان اول دوست‌شان نداشته‌ای یا لیاقت‌ دوست داشتن‌ات را نداشته‌اند. بند می‌زنی با این خیال غم و غرورت را به هم و با هم. اما هست وقتهایی هم که نمی‌شود خودت را خام کنی. از دست رفته‌ها ردیف می‌شوند و رژه می‌روند و ناگزیری از پذیرفتن راه‌هایی که نباید می‌رفتی و رفتی و باید می‌رفتی و نرفتی. می‌دانی؟ وقتی میان یک کشتی بیهوده‌ی بسیار بزرگ میان آفتابِ آرامی که هیچ آبی و موجی ندارد نشسته‌ای، آن قدر موقعیت احمقانه‌ای آفریده‌ای که چاره‌ای نداری جز فکر کردن‌های بی‌پایان به دردهای بی‌درمان. می‌فهمی شمردن داشته‌ها مال همین پیش از توفان است. می‌فهمی چقدر خوش‌بختی اگر داشته‌های لرزیدنی و مردنی را همان پشت در کشتی بگذاری و سوار توفان‌ات شوی.

من، دیگر نه فکر می‌کنم عشق را باید قربانی ایمان کرد یا برعکس، نه منتظرم آتشی گلستان شود یا برعکس، نه امیدوارم معجزه‌ای برایم اتفاق بیافتد یا برعکس… من توفان را باور کرده‌ام، اما به آمدنش ایمان ندارم. فکر می‌کنم اگر همه فکر کنیم به ساختن کشتی و مسافران‌مان را، داشته‌های‌مان را بشمریم و بپاییم و بپوییم، دیگر هیچ توفانی حریف‌مان نیست و اصلاً توفانی دیگر نخواهد آمد.

اما ما چنین نخواهیم کرد و توفان خواهد آمد و هر کدام‌مان کاش به قدر قایقی هم‌سفر داشته باشیم برای دنیای خالیِ پس از توفان. من دارم و خوش‌حالم.

Written by فرجام

مه 28, 2015 at 12:14 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: