فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for the ‘قصه ها’ Category

سرشکسته

with one comment

تنها نشسته بود در ایستگاه و خیره به دوردستی که قرار بود اتوبوس بیاید. دست کم سی سال پیرتر از من و انگار توی این دنیا نیست، انگار مال این دنیا نیست.
پرسیدم: خیلی وقته منتظرید؟
بدون این که نگاهش را برگرداند آرام گفت: خیلی وقته. بالاخره اومدی؟
پرسیدم: با منید؟
خیره به همان دور گفت: بشین! چند دقیقه هنوز مونده.
فهمیدم وقت‌های آمدن اتوبوس را حفظ است و مرا با کسی اشتباه گرفته. آلزایمر لابد. برگشت و با دقت و صبر براندازم کرد و لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نیامده خشکید.
پرسید: چهل ساله‌ شدی؟
گفتم: چهل و دو.
و تکرار کرد: آره! چهل و دو، و دیگه مطمئنی از این تنهاتر و بدبخت‌تر که شدی امکان نداره. ها؟ چشمهایش مثل پسرک شیطان خردسالی درخشید. خواستم بازی را به هم نزنم و خیال این که مرا می‌شناسد را و نتوانستم به واندادن و گفتن این که: بدبخت‌تر شاید نه، اما تنهاتر رو راستش مطمئنم دیگه.
با شیطنت خندید و دستهای چروکیده‌اش را به سر بی‌مویش برد و به جای فرورفته‌ی شکستگی کهنه‌ای سمت چپ پیشانیش مالید و گفت: یه ذره دیگه هم دووم بیار! داره می‌رسه.
اتوبوس را می‌گفت که از آن دور پیدا و نزدیک می‌شد. با هیجان گفت: حاضر شو و راه بیافت بچه! خیلی زود می‌فهمی به این همه تنهایی و سختیش می‌ارزید.
پرسیدم: شما با این اتوبوس نمیایید؟
خندید و نگاهم کرد و گفت: اومدم دوباره ببینم که تو هم نمی‌ری.
اتوبوس تکانی خورد و ایستاد و آنها که رسیده بودند پیاده شدند.
پاشدم که سوار شوم و پرسیدم: دفعه‌ی قبل که دیدم‌تون رو یادتونه؟…
که حرفم را یادم رفت. تمام رخ زندگی انگار روبروی صورتم از اتوبوس پیاده شد، با چشم‌های خیره‌ی یک آهوی وحشی انگار و در یک لحظه تبدیل شد به نیم رخی که موهای مشکی بلندی پرده رویش کشید و بعد زنی شد که با گام‌های شمرده از من دور می‌شد و چیزی از مرا انگار با خودش می‌برد. چیزی که با همان یک نگاه از جا کنده بود. نفهمیدم لبخند پذیرا و گرمی را در همان یک لحظه دیدم، یا خیال کردم که دیدم.
صدای پیرمرد زیر گوشم گفت: یادمه! سی سال پیش، همین روز، همین جا… برگشتم. پیرمردی در کار نبود. اتوبوس را رها کردم. به زنی که با گام‌های شمرده اما آرام دور می‌شد و انگار منتظر بود تصمیم بگیرم نگاه کردم، دست به جای شکستگی کهنه‌ی سمت چپ پیشانیم، میان موهای کم پشت سرم کشیدم… و راه افتادم.

telegram.me/farjamc

Advertisements

Written by فرجام

مارس 7, 2016 at 12:44 ق.ظ.

نوشته شده در قصه ها

شیشه

with 3 comments

 

عینک را از چشمم بر می‌دارد. دستش می‌پیچد دور گردنم و پشت گردن گره را سفت می‌کند. گلویم را حس می‌کنم. می‌پرسد «راحتی؟» لبخند می‌زنم. می‌پرسد «مثل همیشه؟» می‌گویم «بله.» خم می‌شود روی گوش چپم و از پایین شروع می‌کند به قیچی زدن. چشمم ناچار به زمین است. موهایم آرام می‌ریزد میان موهای چیده‌ی پسرک. خوشم می‌آید. می‌پرسد «هیچ وقت موهای پسر را این قدر کوتاه نمی‌کردید؟» می‌گویم «دیگر مدرسه‌ای است.» توی تصویر تار آینه، پشت سرم می‌گردم دنبال پسرک که صدای خندانش می‌دود میان مغازه. تشرش می‌زنم که «بنشین و آرام باش!» می‌گردم و می‌گویم «ببخشید شیطنت‌هایش را.» نمی‌شنود مثل همیشه، منگ است. مثل همیشه. سرم را می‌گرداند با دست و دورم می‌زند و خم می‌شود روی گوش راستم. هنوز می‌گردم دنبال پسرک . می‌بینمش توی تصویر گنگ آینه. صورتش چسبیده پشت شیشه مغازه و نگاهم می‌کند. چقدر قیافه‌اش عوض شده با موی کوتاه. دستم زیر روپوش حبس است. با سر اشاره‌اش می کنم که بیا تو. نمی‌بینم چه می گوید و نمی‌شنوم. نمی‌آید. سرم را خم می‌کند روی گوش راست دوباره و دورم می‌زند. فقط می‌بینم که دست بزرگی تصویر پسرک را از قاب آینه بیرون می‌کشد…

 

با روپوش روی شانه می‌پرم بیرون. نیست. هراسان تکرار می‌کنم «موهای کوتاه… گرمکن آبی.» سیگار فروش نگاهش به موهای من است و انگشتش اشاره به پراید سفید ته خیابان که می‌پیچد. می‌دوم. باد می‌خورد به صورتم…

 

باد می‌خورد به صورتم. سشوار را خاموش می‌کند و می‌گوید «شرمنده! باز انگار چرتم گرفت میان قیچی زدن. بد زهرماری است شیشه. مصّبم را بریده. نه که بد قیچی بزنم. من چشم بسته هم قیچی‌ام را درست می‌زنم. کسی پا نشده از زیر دستم ناراضی. اما حالم دست خودم نیست…» چانه‌ام را می‌دهد بالا. صورتم خیس است از عرق…

 

خیس از عرق نشسته‌ام میان پاسگاه و دنیا دور سرم می چرخد. می‌گویم «نمی‌دانم. فقط پراید سفید بود. پسر. هفت ساله. موی کوتاه. گرمکن آبی.» می‌گویم «از کسی شکایت ندارم… چرا! از خودم! از خودم شکایت دارم!» فریاد می‌کشم «پسرم کجاست؟» سرم خم می‌شود روی تنم…

 

سرم را خم می‌کند روی تنم و آرام تیغ می‌کشد به پشت گردنم. می‌گوید «خرجش هم کمرم را شکسته. حسابم پر شده پیش ساقی‌ام. همه‌ی روز قیچی می‌زنم و تا شب همه را دود کرده‌ام با رفقا. حساب کن مغازه اجاره! خانه اجاره! بچه‌های مدرسه رو. فقط خدا را شکر که مادرشان نمی داند…»

 

مادرش نمی‌داند. هنوز نمی‌داند. از در اتاق افسر نگهبان پریشان می‌پیچد و مات و از دست رفته می‌ریزد به صورتم. «نیست یعنی چه؟ نیست یعنی چه؟ با هم بودید که! با هم نبودید مگر؟» چیزی نمی‌شنوم دیگر. خون می‌ریزد انگار به سرم. چیزی میان سینه‌ام تیر می‌کشد. چشم‌هایم می‌سوزد..

 

چشم هایم می‌سوزد. سیگار را از لبش بر می‌دارد و خاک سیگار ریخته روی تنم را می‌تکاند. می‌گوید «شرمنده! چیزی که نشد؟ قربان معرفت شما! ما که گندش را بالا آوردیم با این کار کردن‌مان. به خدا سر ماه مغازه را می‌بندم و می‌خوابم. ترک نکنم به سرِسال نمی‌کشم. شیشه لامروت رحم ندارد. حریفش نمی‌شوم. زندگی نمی‌کنم. فقط دارم نفس می‌کشم…»

 

زندگی نمی‌کنم. فقط دارم نفس می‌کشم. همه جا را گشته‌ایم. بیمارستان، خیابان، کوچه، پاسگاه، حتی سردخانه. همه‌ی روز نگاه می‌کنم به عکس‌هایش که ریخته دورم. تصویرها کوبیده می‌شوند به صورتم. اولین دندان که درآورد. وسط برف‌ها که بلد نبود گلوله درست کند برای پرت کردن. آن شب که تب کرده بود. دعوایش که کرده بودم و تمام صورتش اشک بود و بی طاقت نگاهم می‌کرد تا بغلش کنم. شب که دست می‌انداخت به گردنم و خوابش سنگین می شد و گردنش عرق می کرد. اولین بار که توی آن اتاقک شیشه‌ای دیدمش و بیرون می‌آمد از اتاق زایمان. دنیا می‌چرخد دور سرم. چشم‌هایم را می‌بندم و شیر را باز می‌کنم و آب سرد راه باز می‌کند از میان سرم تا گونه‌هایم…

 

آب سرد راه باز می‌کند از میان سرم تا گونه‌هایم. حوله را می‌پیچد دور صورتم. سرم را بالا می‌آورد و صورتم را خشک می‌کند. دستش را از روی حوله می‌کشد روی شقیقه‌هایم. حوله را جمع می‌کند و صندلی را می‌گرداند طرف آینه. آب راه افتاده زیر یقه لباسم. می‌جوید و نمی‌یابد و برمی‌گردد طرفم و می‌گوید «ببخشید! دستمال کاغذی همین جا بود. انگار گمش کرده ام…»

 

گمش کرده‌ام. من گمش کرده‌ام. همه زندگیم را به همین مفتی گمش کرده‌ام. نه چیزی می‌فهمم دیگر، نه چیزی می‌بینم . نه چیزی می‌شنوم. پیاده‌روی هزار بار رفته‌ی گم شدن را در نیمه‌شب تنها سکندری می‌خورم به خط میانی خیابان. چشم‌هایم بسته نیست و نمی‌بینم. چیزی می‌لغزد و پایین می‌ریزد دوباره. تصویرهای گنگی می‌بینم و در سرم صداهای گنگی می‌شنوم. نور پهنی پهن می‌شود از پشت پیشِ پاهایم و پیش می‌رود، صدای ممتد و بم بوقی دنبالش. غرق نور می‌شوم و صدای ممتد بوق و ناله‌ی کشدار ترمز که رد شدن از خط میانی خیابان را نشانه گرفته انگار. می‌ایستم و چشم‌هایم را می‌بندم. صدایی که انگار صدای خودم نیست در گوشم می‌گوید «تمام شد…»

 

می‌گوید «تمام شد!» آینه را می‌گیرد پشت سرم. نگاهش می‌کنم. می‌فهمد و آینه را با یک دست نگه می‌دارد و عینکم را از پیشخوان به دستم می‌دهد. عینک را به چشمم می‌گذارم. آینه را دوباره می‌گیرد پشت سرم با دو دست. می‌چرخم و صندلی‌ها را می‌گردم. پسرکِ اخم کرده‌ی صندلی آخر که پاهایش را تند تکان می‌دهد نفسم را رها می‌کند. می‌گویم «این گوشه چرا نشستی؟» قهر کرده می‌گوید «خودت گفتی ندو!» می‌پرسم «چرا صدایت کردم جواب ندادی؟» لجباز جوابم می‌دهد «خودت گفتی حرف نزن!» می‌نشینم هم قدش و می‌پرسم «گرمکن آبی‌ات کو؟» بی‌خیال می‌گوید «فکر کنم توی ماشین.» صورتش را میان دستم می‌گیرم و می‌گویم «خوش‌تیپ شده‌ای با موی کوتاه.» با شیطنت دستم را می‌برد و رو به بالا می‌کشد به زبری موهای کوتاهش و می‌گوید «عین جوجه تیغی شده.» بغض رهایم نمی‌کند. می‌پرسد «گریه می‌کنی بابا؟» سر تکان می‌دهم که آره! می‌پرسد «چون گرمکن‌ام گم شده؟» سر تکان می‌دهم که نه. می‌پرسد «پس چرا؟» می‌بوسمش و در گوشش می‌نالم: «چون هستی!»

 

با هم از شیشه‌ی مغازه رد می‌شویم؛ و از خط میانی خیابان.

 

Written by فرجام

آوریل 26, 2011 at 11:48 ب.ظ.

نوشته شده در قصه ها

غیر از خدا، هیچ کس نبود

with 5 comments

خورشید داشت خاکستر می شد. پسرک کنار پیاده رو می لرزید. ترازو از روی صفر تکان نخورده بود از صبح. لبش خشک شده بود بسکه خودش را جمع کرده بود و تکرار می کرد: خدایا! … خدایا!

سرش را بلند کرد. زنی آراسته روبرویش بود و لبخند می زد.

.بگو پسرم! با من چکار داری؟

..من؟ با شما؟

.مگه صدا نمی کردی خدایا! … خدایا؟

..مادرم گفته با غریبه ها حرف نزنم.

.خدا که غریبه نیست.

..خدا که زن نمی شه!

.خدا که نمی شه نداره.

..شما خدایین؟ بگین به ابالفضل؟

.چی می خوای پسرم؟

..از صبح دشت نکردم. خودتونو وزن کنین. هر چی خواستین بدین

…..

وقتی خورشید دوباره جوانه زد، مانده بود کودکی که یخ زده بود از سرما، پول درشتی که مچاله شده بود توی دستش و ترازوی شکسته ای که ساخته نشده بود تا خدا را وزن کند…

 

 

عید نفسش به کوچه ها افتاده و بویش به باغچه ها. بچه ها را یادتان نرود شب عید. صاحبان کوچک عید، حتی اگر گدا، حتی اگر دزد، حتی اگر خیابان خواب. اگر شما عید را دوست ندارید گناه صاحبان کوچکش نیست با آن دلهای کوچکشان. چند روز بیشتر وقت ندارید تا یک عیدی به بچه هایی که از کنارتان رد می شوند بدهکار نشوید. بدهکاری بد دردی است. عیدی بدهید. اسکناس نو و تا نخورده. عیدی بدهید. عیدی بدهید…

Written by فرجام

مارس 16, 2009 at 9:42 ب.ظ.

نوشته شده در قصه ها

یک سال پیش در چنین روزی

with 25 comments

این موخره یک قصه است. وبلاگ صفحه بندیش خر است و می دانید که خر است. باید از ابتدا شروع کنید و برسید به اینجا که ته خط قصه است
ببخشید. این پست جدید نیست . سالگرد یک نوشته است که باعث اتفاقات بسیاری شد. از جمله نوشتن قصه ای که این صفحه را پر کرد. می خواستم آخرین بخش کتاب را چنین روزی بگذارم اینجا که رفقا آن قدر بد و بیراه بارم کردند و متلک گفتند بابت دست دست کردنم که قیدش را زدم و همه را پشت هم اضافه کردم. گفتم که نگویید چرا نوشته تکراری قالب می کنی.
یک سال پیش خبر رفتن آدمی را شنیدم که نمی دانم کی مرده و کجا . امروز سالگرد فهمیدن من میشود. این نوشته در آرشیو آلوچه خانوم هست. اگر حوصله خواندنش را ندارید به همت نازنین ندید ه ام علیرضا در رادیو زمانه خوانده شده . قاصدک مهربان هم دیروز برای بی غیرتی فرجام سالگرد گرفته. قول می دهم آخرین سینه زدن زیر این علم باشد و کاسه و کوزه ام را در این صفحه بعد از این ببرم به هوای دیگری .از همه شما که لطف کردید، نظر دادید، انتقاد کردید و راهنمایی ممنونم. سعی کردم همه را پاسخ دهم . بعضی را نشانی نداشتم و بعضی را هم نمی دانم رسید یا نرسید. اگر نرسید شاید ای میل زدن بهتر باشد. دعا کنید بار دیگر که از رضا در این صفحه می نویسم بتوانم رو به خودش بگویم که: نخند ! ببین که شد! بفرما! این هم صدای همان آرزو. پس منتظر باش که حالت را همین جا بگیرم رفیق نارفیق جوانی نکرده جوانمرگ … همه تان زنده باشید و سالم و عاشق

27 بهمن84

 

20-15 سال پيش بود . دبيرستان می رفتم و به معنی عميق و دقيق کلمه عشق داريوش بودم . يک دايی داشتم کمی از خودم بزرگتر که او از راه بدرم کرد. آن سالها با بچه های محل دار و دسته ای شده بوديم عاشق داريوش و از همه شديدترناصر لايت و ناصر راب و محمد هيکل و من و رضا . رضا همسايه طبقه بالای ما بود و ما دو نفر فقط يک نقطه مشترک در زندگی داشتيم : داريوش . من يک بچه مثبت معلم زاده پای کنکور و عاشق فوتبال بودم و رضا تا سيکل خوانده بود وکارگر کارگاه کفاشی پدرش بود و فراری از توپ و ديوانه تفنگ و اسلحه . اما داريوش شده بود اسم رمز رفاقت ما . از صبح تا شب با هم بوديم . در روزگار نوار کاست و ويديو 2 سال گشتيم تا تمام آهنگهای داريوش را جمع کرديم, 15 نوار 60 دقيقه ای يک شکل که با حروف چاپی برايشان جلد درست کرديم . تصويرمان از داريوش هم خلاصه ميشد به فيلم فرياد زير آب و کنسرت لندن و پالاس و آلمان با کيفيت زهرمار. برای اولين بار در زندگی عاشق شدنمان را برای هم تعريف کرديم و وقتی گفتيم تازه باورمان شد عاشق شده ايم . خواب برگشتن داريوش را ميديديم. کوچه بغليمان يک کوچه باغ بشدت 2 نفره بود که نميدانم چند بار تابلو شهرداری را از سر کوچه کنديم و نوشتيم کوچه داريوش( گمانم اسمش نور افکن يا همچين مزخرفی بود). آهنگ نيستی را پشت سر هم روی دو طرف يک نوار ضبط کرده بوديم وهر روز گوش ميداديم.
من و رضا داريوش را به يک اندازه دوست داشتيم اما نه به يک طريق . رضا ميخواست تا جايی که ميتوانست شبيه داريوش باشد و «تا ميتوانست» شامل اينها ميشد: موی داريوش , ريش داريوش , تيپ داريوش , درد داريوش و گرد داريوش . اول سيگاری شد ( راستش منهم مدتی شدم ) بعد حشيش و …. کم کم برنامه فوتبال توی کوچه بچه ها تبديل شد به بساط توی خونه. نوار داريوش و دود و دود و دود … . قسم خورده بودم که دودی نشوم و نشدم , ولی نميشد نرفت وقتی همه بچه ها با هم جمع ميشدند و ميخواندند و گريه ميکردند . محمد يک روز گفت عاشق راحله ناصر اينها شده , مثل فرياد زير آب … . من رفتم دانشگاه و رضا رفت سربازی . نوار جمع کردنمان همچنان ادامه داشت . «نون و پنير» را رضا پيدا کرد . «امان از» را من گرفتم و رضا که شنيد گفت پس چرا اينطوری شد؟ «سفره سين» را با هم از دستفروش خريديم . حال رضا خرابتر ميشد و من آلوچه خانوم را پيدا کردم . «آشفته بازار» که آمد من از آن محل رفته بودم . روزهای «گل بيتا» بود که رفتيم محل قبليمان عيد ديدنی . بجای رضا يک عملی تمام عيار ديدم . گفت عمو فرجام , تو و داريوش سر و سامون گرفتيد و من شدم «نيستی» . همان روزهايی که «دوباره ميسازمت وطن» را داريوش خواند رضا را در ميدان آزادی ديدم . به يک تاکسی آويزان شده بود و دشت ميخواست . آنقدر پيله کرد تا کتک خورد و رفت . مرا نديد و منهم …. . «راه من» را اما ميدانم که نشنيد , هفته پيش خبردار شدم 3 ماه قبل کنار خيابان تمام کرده . گمان نکنم از مردنش کسی حتی مادرش ناراحت شده باشد . برای خود من که سالها پيش مرده بود. اما يک جمله خيلی خرابم کرد : همسايه مشترکی که اين خبر را داد گفت خانواده اش » حتی » برايش مجلس ختم گرفتند. اينها را نوشتم به حرمت کودکی رضا و خودم و اينکه ميشد من جای او باشم . مرگ رضا و ناصر و دايی آلوچه خانوم و خانه خراب شدن دايی من و محمد و سعيد و …. نمی دانم گناه کيست ! ميدانم تنها گناه داريوش نيست . اين همه آدم که ديروز غفلت داريوش را زندگی کردند و امروز همتش را نمی بينند . اما اين بار بدوش داريوش ها هم هست به تعداد تکرار اين فاجعه . 15 سال پيش رضا گفت :تو که بلدی , بيا برای داريوش …… . من فقط خنديدم , به رضا و امروز ميخندم , به خودم .
تويی که اين مردن غصه دارت کرد اگر وقت کردی يک بار «چنان دل کندم از دنيا…» را گوش کن و يادت باشه من و رضا تقی پور اولين بار با اين آهنگ سيگار کشيديم و سعی کن سيگار نکشی . سيگار چيز بديه… ميخوام کاری که رضا بهم گفت رو بکنم . کاری خيلی بزرگتر از قد خودم . دعا ک
ن .

Written by فرجام

فوریه 16, 2007 at 10:54 ب.ظ.

نوشته شده در کتاب آلوچه خانوم

بعدالتحریر

with 43 comments

بزرگترین سوالم در سالهای نوجوانی از بزرگترها این بود: با این همه ناله چرا و چگونه انقلاب کردید؟ چکار می کردید آن روزها؟و هیچ پاسخی پاسخ نبود. واقعاً انگار یادشان نبود دیگر روزمره آن روزهایشان را. آن روزها کسی روزنگار زندگی را ننوشته بود. به تو که وبلاگ می خوانی یا می نویسی توهین نشود، اما وقتی می دیدم هر کس و نیم کسی که عاشق بودن و حتی آدم بودن را هم نمی داند می تواند پشت صورتک چت و جمله های اورکات و نوشته های تکراری و خودخواهانه روزمره سنگر بگیرد و شنیده شود، چرا حق حرف زدن هم از نسل من گرفته شد؟ ما که حتی توهین کردن را یادمان ندادند. ما که بلد بودیم چشم در چشم و دست در دست عاشق شویم و راست بگوییم و بشنویم. ما که به آنی عاشق شدیم و به عمری فارغ نشدیم.

نوشتن این نوشته قصه ای دارد واقعی که آدمهایش رضا و اصلان و داریوش هستند و من. و کاش روزی که بشود حرفش را زد زودتر برسد. همین را بگویم که آرزویم این است که مرا ترانه سرا بشناسید و بپذیرید و سرم گرم این آرزوست. اما قصه آدمهای جنس ما را هیچ جا نخواندم و ندیدم و این سخت بود. سخت تر از جسارت نوشتن این کلمات. این نوشته اتوبیوگرافی نبود که نه نویسنده اش آدمی بود لایق این توجه نه زندگیش ویژگی خاصی داشت متفاوت از بقیه نه این واقعیت زندگیش بود. قصه هم نبود چون حتی یک کلمه هم تخیل و داستان پردازی نداشت. آجرهایش زندگی یک نسل بود و من فقط اجازه داشتم جای آدمها و تاریخها را با هم عوض کنم. کوتاه بود چون قرار نبود حوصله هیچ خواننده ای را امتحان کند. خلاصه که این، همه زندگی من نبود و این همه هم زندگی من نبود. آدمهایی که خودشان راوی بودند یا آلوچه خانوم یا علی عابدینی یا رضا یا… پای این نوشته دارند حرفشان را می زنند.

فقط به سهم خودم بگویم زندگی من بسیار تلخ تر و سخت تر از این قصه گذشت. اگر قصه خودم را می خواستم بگویم از عشق و من و آلوچه خانوم فقط می نوشتم. از بزرگترهای خشن و بی منطق که هنوز هم نمی فهمند اشتباه حکم داده اند، از عمری که بیهوده رفت پای عقیده دیگران… و اگر داستان می خواستم بنویسم فقط از ده روز جشنواره می نوشتم یا از غروب 8 آذر 76 یا 111 روز گذشته از نوروز 78. و همه این ها دلیل این نیست که یادم برود این اولین تجربه ام بود در این گونه نوشتن و با آن چه از حرفهای شما یاد گرفتم و نقصهایش را فهمیدم درس بزرگ و شیرینی هم شد. برای چاپ شدن و نشدن این نوشته دیگر نگرانی ندارم چون به چیزی که می خواستم رسیدم. نمی دانم نویسنده خوبی می شدم یا نه چون هیچ وقت دغدغه اش را نداشتم و راستش زیاد هم خاکش را نخوردم. یعنی ترانه امان نمی دهد برای عشق دیگری. می گویند دیوانگی کرده ام با باز کردن این صفحه . این دیوانگی به این چند رفیق تازه می ارزید گمانم. پس حساب بی حساب. اما شما اگر وقتتان تلف شد با خواندش مرا ببخشید و اگر فکر می کنید این نوشته به خریدنش می ارزد قولی به من بدهید به شرطی که پای حرفتان باشید. بهای این نوشته چیزی است حدود 1000 تومان یا یک دلار. پول یک وعده غذای گرم که در یک شب سرد بخرید و همت کنید و برسانید به دست آدمی گرسنه و سرد و بی کس کنار خیابان، حتی آدمی شبیه رفیقم رضا. هر چند جلد این کتاب را بخواهید می توانید بخرید که امیدوارم روزی هر چه بگردید، غذایتان بماسد و به مقصد نرسید.

راست بگویم جسارت نداشتم اسم این قصه را بگذارم رضا. هر چند هر بخش را سازی زدم از عشق و عشق فیلم و فقر و درس و ازدواج و …. . هر چند هامون بازها را به یاد جمله های هامون جابجا مهمان کردم. هر چند خواستم قصه نسلم رابگویم . اما این قصه آدمی بود که جای من مرد و به نظرم بی جهت طولانی بود. همان هفت تکه، همان هفت خوان مردن یک رفیق، کل این قصه بود. وگرنه نسل من را راحت می توان شناخت: نسل مینی بوس 2 تومانی، ابرار ورزشی و گل آقا، صبح جمعه و قصه شب، ضد هوایی و آژیر قرمز، نسل عشق بدون چت و وبلاگ و ایمیل و موبایل. آخرین نسل با بوسه عاشق شدن.

این قصه را تقدیم می کنم به آدمهایش: به آلوچه خانوم، امید و مریم عزیزم و شما و رضا. این صفحه اگر روزی نوشته ای داشتم یا ترانه ای خوانده شده، بازهم به روز می شود. دعایم کنید دور نباشد. ممنون از همراهی و حوصله و راهنماییهایتان.

Farjam@gmail.com

Written by فرجام

فوریه 12, 2007 at 9:29 ب.ظ.

نوشته شده در کتاب آلوچه خانوم

کتاب آلوچه خانوم- فصل 12- زندگی و دیگر هیچ

with 38 comments

» پـــسر: بابا شما مطمئنی از اینجا راه داره؟

پدر: بالاخره هر راهی به یه جایی راه داره.

پـــسر: پـــس بــــن بســـــت یــعنــی چــی؟»

پدرمان در آمد تا جلوی خودمان را بگیریم و پیش از اطمینان کامل از سلامت بچه به هیچ کس حرفی نزنیم. روزی که دکتر تایید کرد همه چیز مرتب است و میتوانیم منتظر جناب نی نی باشیم، خانه ما تقریبا شبیه خبرگزاری شده بود. آلوچه خانوم برای پیشگیری از تکرار مشکلات قبلی دوباره باید استراحت مطلق می کرد، اما معلوم بود که این تازه وارد عزمش را برای آمدن جزم کرده. یک سایت در اینترنت پیدا کرده بودیم که هر روز مراحل رشد نی نی را توضیح می داد و حدود وزن و قدش را تخمین میزد و ما با تصور قد و قواره اش غش و ضعف می کردیم. برای تقویت مادر و بچه هر روز با یک بغل موز و آناناس و مغر گردو و بادام و ماالشعیر و خلاصه خوراکی های قوت دار می آمدم خانه و خودم هم پا به پای آلوچه خانوم می نشستم به خوردن و چاق شدن. بعد از مدتی تشخیص این که نی نی داخل شکم کداممان است کمی سخت شده بود و مجبور شدم از همراهی با آلوچه خانوم در خوردن پرهیز کنم.

سال 82 بدون تردید بهترین سال زندگی بود. سال معجزه های واقعی، نه معجزه های تخیلی و دوم خردادی. مادر زن گرامی با پی گیری فراوان مجوز گذراندن 4 عدد درسی که برای فارغ التحصیلی لازم بود را گرفت و برای آخرین بار دانشجو شدم. خدمت سربازیم شامل عفو عمومی شد و برگه معافیت از خدمت گرفتم. کار خوبی پیدا کردم و نی نی محترم هم در حال تشریف فرمایی بودند. فقط مانده بود حل مشکلات روابط دیپلماتیک با منزل ابوی که به آن هم دیگر زیاد فکر نمی کردم.

اولین بار که قرار بود صدای قلب بچه را بشنویم دل توی دلمان نبود. وقتی آن صدای ریز و تند و منظم برای یک لحظه قطع و وصل شد و دکتر داشت توضیح می داد که این اتفاق طبیعی است و جای نگرانی ندارد، ناخودآگاه نگاهم رفت طرف صورت آلوچه خانوم. نمی شد گفت ترسیده یا ناراحت شده. حس عجیبی توی صورتش بود که قبلاً ندیده بودم. انگار که اگر لازم باشد دنیا را به هم می ریزد تا این ضربان را عادی کند. آلوچه خانوم من داشت مادر می شد.

روزی که دکتر برگه سونوگرافی را نوشت، گفتیم که تصمیم گرفته ایم جنسیت بچه را موقع تولدش بفهمیم و نمی خواهیم از دختر و پسر بودنش با خبر باشیم. دکتر توضیح داد که فقط موضوع تعیین جنسیت نیست و باید برای اطمینان از سلامت بچه این کار را بکنیم. رفتیم برای سونوگرافی و برای اولین بار دیدیم که جناب نی نی دست و پا و چشم و دهان و شکم دارد. کف پایش هم معلوم بود درحالیکه داشت انگشتهایش را تکان می داد. آن قدر مبهوت این صحنه ها شده بودیم که قبل از این که توضیح بدهیم جنسیت بچه برایمان مهم نیست دکتر اعلام کرد: » به احتمال 95 درصد هم دختره. » از این لحظه به بعد بود که آلوچه خانوم جنس خرابش را معلوم کرد. چنان بالا و پایین می پرید و دخترم دخترم می کرد، انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش بود که می گفت: «اصلا فرقی نمی کنه فقط سالم باشه.«

حدود یک ماه قبل از تولد، برای سونوگرافی دوم رفتیم و دکتر در حالیکه مشغول اندازه گیری سر تا پای نی نی بود پرسید: » بهتون گفته بودم دختره؟ «

گفتیم: » بله، فرموده بودید. «

گفت : » اشتباه کردم. ایناها! صد درصد پسره. «

و از اینجا به بعد بود که جنس خراب من معلوم شد. دختر بودن یا پسر بودنش هر کدام مزه خودش را داشت. اما با تصور این که عروسک بازی و لوازم آشپزی تبدیل به فوتبال و ماشین اسباب بازی بشوند، نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و بالا و پایین نپرم. وسایل نوزاد را یکی یکی می خریدیم و هر شب می چیدیم دور خودمان و با فکر آمدن موجودی که از این ها استفاده خواهد کرد ذوق می کردیم.

آلوچه خانوم به دلیل سابقه بیماری های قبلی باید سزارین می کرد و بنابراین روز تولد پسرک از قبل معلوم بود. ده روز مانده به یلدا و یک هفته مانده به سالگرد ازدواجمان. هر چه به روز موعود نزدیک می شدیم اضطرابم بیشتر میشد. با دکتر قرار گذاشتیم که در بیمارستان یک اطاق جدا داشته باشیم تا من بتوانم همراه بیمار باشم. صبح روز تولد پسرک تقریبا یک کارناوال راه افتاده بود. دسته جمعی رفتیم به سمت بیمارستان. هر کدام از بچه ها با یک دوربین مشغول شکار لحظه ها بودند. به بیمارستان که رسیدیم ابوی و والده دم در منتظر بودند. انگار نه انگار مدتهاست قهریم. تازه تا مدتها بعد هم گله می کردند که شما چرا آن روز ما را درست و حسابی تحویل نمی گرفتید. آمدن پسرک آخرین مشکل را هم حل کرده بود.

آلوچه خانوم رفت داخل اطاق عمل و کشدارترین و سخت ترین لحظه های زندگی شروع شد. جمله معروف « فقط خدا کنه سالم باشه« را تقریبا پدر و مادر هیچ مسافر کوچولوی در راهی نیست که نگوید. اما معنی حرفی را که زده ای این لحظات است که می فهمی. مادر سالم بماند و برگردد. بچه سالم باشد. بدون هزار و یک جور مشکل ریز و درشت که بعضی را تا به سرت نیامده فکرش را هم نمی توانی بکنی. چشمش، گوشش، دست و پایش، قلبش، نفسش. نفسم داشت می رفت. وقتی از خدا بچه می خواستم فکر می کردم باید منتظر هر امتحانی و هر وضعیتی باشم، چون خودم خواسته ام. حالا هم حاضر بودم. اما به سهم خودم. نمی توانستم سهم موجود بیگناه و بی دفاعی را که کمبودی یا نقصی داشته باشد بدهم.

بالاخره در لعنتی باز شد و اطاقک کوچک شیشه ای را بیرون آوردند. پسرک را برای اولین بار دیدم. سالم بود. نمی دانم چند صد بار در دلم تکرار کردم «سالمه!« پرسیدم: » مادرش؟ « گفتند که حالش خوب است. زندگی تقسیم شده بود، به قبل از دیدن پسرک و بعد از دیدنش. یک چیز دیگر شده بودم. یک موجود متفاوت. حس می کردم راه رفتن و حرف زدنم هم عوض شده. راستش دیگر یادم نمی آمد تا چند دقیقه قبل چطور بوده ام و چگونه. یک نوع ضربه مغری شیرین شده بودم و یک دنیا نگرانی تازه شروع شده بود: » زردی نداره؟ می تونه غذا بخوره؟ میبینه؟ میشنوه؟ کف پاش صاف نیست؟…. «

وفتی برای اولین بار بغلش كردم امانتیش را وصل کردم به قنداقش. یك سنجاق طلایی كوچك! بعد از مدتی آلوچه خانوم را هم آوردند داخل اطاق و زندگی سه نفره ما شروع شد. همین طور آدم بود که می آمد و می رفت. فقط رفقا نبودند. همه بزرگترهایی که روزی مطمئن بودند ما دو جوان بی تجربه هیچ وقت سر نخواهیم گرفت، چنان سرشان را بالا گرفته بودند و پیروزمندانه می خندیدند، انگار افتخار آشنایی من و آلوچه خانوم متعلق به شخص ایشان است. آدمهایی را که می آمدند و می رفتند تشخیص نمی دادم. حواسم به آلوچه خانوم بود و پسرک. فقط سلام می کردم و تشکر. پسرک را گرفته بودم بغلم و راه می رفتم که صدای آشنایی را شنیدم که با ابوی حرف میزد. یکی از همسایه های محله قدیمی بود: » خدا بهتون ببخشه! دنیای عجیبیه! انگار همین دیروز بود که اون دو تا بچه با هم جلوی در خونه بازی می کردن. حالا این یکی پسرشو گرفته بغلش، اون یکی رو هفته پیش رفتیم ختمش. جنازه شو زیر پل پیدا کردن. قدر پسرتون رو بدونید. ننه بابای اون پسره معتاد حتی براش مراسم هم گرفتن….«

جنازه پسره معتاد! خیلی شنیدنش سخت نبود. رضا سالها بود برایم مرده بود. برای خودش یا شاید برای مادرش هم. اما این « حتی » را نمی شد شنید و گذشت. چکار کرده بود مگر که مردنش هم حقی برای آدم بودن و آدم دیدنش نمی ساخت؟ غیر از این بود که می شد او جای من باشد یا من جای او؟ پسرک داشت گریه می کرد. لالایی یادم نمی آمد. زیر گوشش هیچ چیز نتوانستم بخوانم بجز چنان دل کندم از دنیا… و التماسش کردم: « بابایی! بقول عمو رضا، جان داریوش هیچ وقت سیگار نکش! سیگار چیز خیلی بدیه.«

اولین شب تولد پسرک در بیمارستان، من مانده بودم و آلوچه خانوم که اثر مسکنش رفته بود و از درد به خودش می پیجید و یک موجود 50 سانتی که اولین دل پیچه عمرش را تجربه می کرد و بیمارستان را گذاشته بود روی سرش. هر چه فحش بلد بودم نثار خودم می کردم که: « آخه بی عقل! تو قابله ای؟ مامایی؟ مادربزرگ فامیلی؟ چی فکر کردی اومدی شدی همراه زائو؟« برای هیچ کدامشان بلد نبودم کاری کنم و آخر سه تایی با هم نشستیم به زار زدن تا بالاخره پرستار آمد و پسرک را برد اطاق نوزادان و به آلوچه خانوم هم مسکن زد.

روز بعد با هم برگشتیم خانه. کم کم بچه داری را یاد می گرفتیم و پسرک به سرعت بزرگ می شد. قرار گذاشته بودیم رفیقش باشیم و ادعاهایمان یادمان نرود. باور کنید بچه ها با سرعت نور بزرگ می شوند. به سرعت یاد گرفت سرش را بالا نگه دارد، سینه خیز برود، چهار دست و پا حرکت کند، حرف بزند، راه برود، بدود و مخالفت کند. چند سالی است كه فرصت نمی كنیم جشنواره برویم. هنوز مستاجریم در همان بیابان خوش آب و علف. هنوز هم قانون هونولولو به قوت خود باقیست. روی فیلم هامون هم عروسی بهترین دوستم را ضبط كرده ایم.

پسرك حدود دو سه سالش بود. یک روز آمدم خانه که با هم برویم پارک. نشسته بود و داشت با کامپیوتر بازی می کرد. صبر کردم تا بازیش تمام شد. اما انگار نه انگار كه من منتظرم، رفت تلویزیون را روشن کرد و برای خودش یک فیلم کارتون گذاشت.

باز هم صبر کردم تا فیلم تمام شد و گفتم : » بابایی بریم؟ »

صدایش بلند شد: » نه! می خوام برنامه کودک نگاه کنم. «

صبر کردم تا برنامه کودک هم تمام شد. رفتم تلویزیون را خاموش کردم. اما دوید و دوباره روشنش کرد.

گفتم : » من دیگه بابای تو نیستم. »

داد زد: « منم دیگه بچه تو نیستم «

و دوباره تلویزیون را روشن کرد. کفرم در آمده بود. تلویزیون را از برق درآوردم و سرش داد کشیدم: « برو تو اطاقت! پسر بد!«

آمد جلو و چنان زد توی گوشم که جایش تا ده دقیقه می سوخت و یادش تا ده روز. خیلی وقت بود از کسی کتک نخورده بودم. از همان سیلی، از همان خشونت بی رحمانه دلم شکست. همین طور من داد میزدم و پسرک گریه می کرد که آلوچه خانوم رسید و هاج و واج نگاهم کرد و گفت : » چکار می کنی؟ انگار یادت رفته این بچه هنوز 3 سالش نشده.«

اشک توی چشمم جمع شده بود و نمی دانستم چکار کنم. شروع کردم به داد و بیداد کردن با آلوچه خانوم: » هر چند سالش که باشه! آخه زمان ما کی اینجوری بود؟ اون وقت ها ما نه ویدیو داشتیم،نه سی دی، نه کامپیوتر. روزی یه ساعت کارتون می دیدیم، اما همیشه احترام بزرگترمون رو نگه می داشتیم. بابامون هر چی دلش می خواست می گفت، اما یک بار هم بهش تو نگفتیم…» این ها را که می گفتم، پسرک طوری نگاهم می کرد انگار که خیلی پیر شده ام….

حس می کردم این صحنه برایم آشناست. یادم نمی آمد، شاید خواب دیده بودم، شاید هم…

به شما گفتم که داستان ما اتفاق خارق العاده و پایان کوبنده ای ندارد. می دانم، داستان ما هنوز تمام نشده. داستان ما شاید هیچ وقت تمام نشود. خدا را چه دیدید؟ شاید روزی پسرک ادامه اش را نوشت…..


پایان – چیزهایی باید بگویم – باشد فردا شب

Written by فرجام

فوریه 11, 2007 at 8:11 ب.ظ.

نوشته شده در کتاب آلوچه خانوم

کتاب آلوچه خانوم- فصل 11 – بچه های آسمان

with one comment

» علی : ما باغبون هستیم. درخت رو سمپاشی می كنیم. خاك

باغچه ها رو درست می كنیم. شاخه درختارو كوتاه می كنیم.

پــــــدر : مـــــاشـــــــالله شــمــــا خــــیــــــلـــــی بـــــلـدی!»

خسته و کلافه رسیدم خانه. در که بازشد از بوی غذا و نور شمع و جمع و جور بودن اطاق حدس زدم مهمان داریم. اما نه! کسی نبود. خودم بودم و آلوچه خانوم که داشت لبخند می زد. زور می زدم یادم بیاید چه خبر است. تا یلدا که شب قبل از پرداخت اجاره بود ده روزی مانده بود. سالگرد عروسی هم که دو سه روز قبل یلدا بود، روز قسط ماشین لباس شویی. شاید صبح دوباره قهر کرده بودیم و این آشتی کنان بود؟ یادم نمی آمد. پرسیدم: » چه خبره؟ » همه صورتش بعد از مدتها خندید: » سلامت کو آقای پدر؟ » این چه شوخی بدی بود؟ یکی دو سالی بود می خواستیم و می دانستیم، چند ماهی بود می دانستیم که نمی شود. اما انگار آلوچه خانوم شوخی نداشت. چشمهایش برق میزد، می خندید و گریه می کرد.

تا صبح نشستیم به صحبت، بعد ازسالها. فکرکردیم به این که چقدر کار داریم و چقدر خوب شد که این قدرکارداریم. چقدر بد اخلاق شده بودیم و کم حوصله. چه مهمان موقع شناسی بود همخانه جدیدمان و چه داشت می شد اگر نمی آمد یا دیر می آمد. همه خیلی زود خبردار شدند و خوشحال و یکی دو نفری که نظر دکترها را هم می دانستند خوشحال تر بودند، مثل خودمان. زندگی دوباره داشت می خندید. رفتیم پیش دکتر. هم تعجب کرد و هم حسابی ترساندمان. برای آلوچه خانوم یک کیسه دارو تجویز کرد و استراحت مطلق. روزهای اول گذاشته بودم به حساب این که دکتر پیش بینی اش غلط از کار درآمده و می خواهد کم نیاورد. اما خطر جدی بود و آلوچه خانوم نخواسته بود شادی من و این روزهای خوب را خراب کند. جشنواره 81 را آلوچه خانوم خانه بستری بود و من هر روزش را سر کار.

شب اختتامیه جشنواره بود. وسایلم را از روی میز محل کارم برای برگشتن به خانه جمع می کردم که تلفن زنگ زد. همکارم گوشی را برداشت و گذاشت و فقط گفت: » خانومت رو بردند بیمارستان. بدو! » صد متری رفتم تا یادم آمد یک عالمه آت و آشغال توی دستم که برای شام آن شب خریده ام نمی گذارند تندتر بدوم. ریختمشان توی سطل زباله و دویدم.

به بیمارستان که رسیدم فقط خبرها منتظرم بودند: » بچه سقط شد. مادرسالمه. تا فردا صبح ملاقات ممنوعه. صورتحساب رو ببرید صندوق. » مگر می شد تا فردا صبح صبر کرد؟ گفتم: » فقط یک لحظه ببینمش.» پرستار نتوانست نه بگوید. رفتم بالای سرش. چشمش را بازکرد، دستم را گرفت وگفت : » تموم شد! » وزنم برای پاهایم زیاد شده بود. آمدم بیرون و رفتم داخل پارک روبروی بیمارستان. نشستم روی صندلی پارک و بعد از سالها یک دل سیرگریه کردم. اما این صدا دست از سرم برنمی داشت: » تموم شد! »

چکارکرده بودیم؟ چه بلایی سر خودمان آورده بودیم؟ یادم آمد ده سال پیش اولین بار که دیدمش. اولین بار که رفتیم کوه. اولین بار که…. راستی چند وقت بود با هم حرف نزده بودیم؟ چند وقت بود کوه نرفته بودیم؟ پیاده روی؟ فیلم دیدن؟ چند سال بود نگفته بودم چقدر دوستش دارم؟ آخرین بار کی بود که به بی حوصلگی هایش خندیده بودم؟ چند وقت می شد با هم هامون ندیده بودیم؟ چکارکرده بودیم با خودمان؟ راست می گفت. بد شده بودیم و بعد به عشق بچه داشتن همه بدی هایمان را یادمان رفته بود و حالا دیگر بچه ای در کار نبود. تمام شده بود. این توده سلولی که سه ماه مهمانمان بود نیامده بود تا پدر و مادر باشیم، که حالا فهمیده بودم هنوز لیاقتش را نداریم. آمده بود تا یاد خودمان بیافتیم. یاد مشکلاتمان و ادعاهایمان. عاشق بچه بودم. اما مگر آن روزها که هر بلایی سرمان می آوردند باز هم به ریش دنیا می خندیدیم، خیال مان بچه داشتن بود؟ اصلا بچه را می خواهیم چه کنیم؟ وقتی قیمت داشتن همدیگر را یادمان رفته. مگر خودم یک روز آرزو نکرده بودم که هیچ وقت پدر نشوم؟

سرم را که بلند کردم نور بی رمق آخر بهمن به چشمم خورد. صبح شروع شده بود. برگشتم داخل بیمارستان و منتظرشدم تا وقت ملاقات شد و رفتم دیدنش. رویش به پنجره بود و معلوم بود شب را نخوابیده. پرسید: » کجا بودی؟ «

گفتم: » رفته بودم برای فیلم خانوم نیکی کریمی توی صف جا بگیرم. «

زورکی خندید. پرسیدم :» چطوری؟ «

بغض کرد و گفت: » یعنی من این قدر مامان بدی بودم؟ «

گفتم: » چیه؟ خیلی دلخوری که نشد رقیب عشقی برام بتراشی؟ «

صورتش خیس شد: » خیلی درد دارم. «

دستش را گرفتم و فقط سعی کردم مستقیم به چشمهایش نگاه کنم و پلک نزنم تا بلکه صدایم در بیاید : » لاکردار! اگه بدونی هنوز چقدر دوستت دارم !»

روز بعد با هم برگشتیم خانه. حسابی خودمان را باخته بودیم. اتفاقی که افتاده بود را باور نمی کردیم. حتی نمی توانستیم فراموشش کنیم. یعنی اگر خودمان هم می خواستیم روزی یکی دو تا تلفن اطرافیان نمی گذاشت، که پشت هم این جمله ها را از راه دور تکرار می کردند: » هیچ نگران نباشید! چیزی نشده که. شما هنوز جوونید. فلانی و فلانی هم همین طوری بودند. درست می شه. دنیا که به آخر نرسیده. یه دکتر خوب سراغ دارم…». چند سال با هم زندگی کرده بودیم و اصلا به خیال بچه نبودیم. هیچ اتفاقی هم نیافتاده بود. اما این که بخواهی و نتوانی یک ترس فرساینده بود که رهایت نمی کرد. سنگی بر گوری جلال را چند بار خوانده بودم. اما باز که می خواندمش انگار که این کلمات را بار اول در زندگی است که می بینم و می شنوم. آلوچه خانوم خودش را در خانه زندانی کرده بود. تشخیص دکتر یک دوره درمان عجیب و غریب بود بدون هیچ تضمینی، که نه پولش را داشتیم نه رویش را نه طاقتش را و نه انگیزه اش را.

یک شب که جواب آزمایش هایی را که دکتر برایمان نوشته بود گرفته بودیم، نشستیم به بحث و تصمیم برای درمان. معلوم بود حرف هم را نه می فهمیم نه گوش می دهیم. بحثمان کشید به جاهای باریک. به این که اصلا همدیگر را درک نمی کنیم. برای هم مهم نیستیم. آخر از هم پرسیدیم اصلا دوست داشتن یادمان مانده؟ یادمان آمد که مانده. همین چند روز پیش بود که حبه انگورمان دلمان را برده بود. همان که حالا آرامش و امیدمان را هم برده بود. پس کجا اشتباه کرده بودیم؟ به سال های هم خانه شدنمان فکر کردیم. به نظرمان خیلی کوتاه آمد. اما واقعیت این بود که این سالها اصلا کوتاه نبود. اما چرا. یک چیزی بود. خیلی یکنواخت و شبیه به هم بود. روزهایش با هم فرق زیادی نداشت. آرام و خسته کننده و بی هیجان. حرف تازه و روز به یاد ماندنی، از جنس سالهای اول آشنایی مان کمتر داشت. یا شاید اصلا نداشت. زندگی حسابی درگیر و اسیرمان کرده بود. شاید همین بود که آمدن این هم خانه جدید که به اندازه حبه انگور بود، این قدر روزگارمان را خوش کرده بود و حالا هم این طور ناامید و مایوسمان.

معلوم بود که باید چکار کنیم. فیلم هامون را دوباره پیدا کردیم و نشستیم به دیدنش. سالها بود ندیده بودیمش. قسمتهایی را پاک یادمان رفته بود. نمی توانستیم مثل قبل مات و مبهوت و مست نگاهش کنیم. انگار داشتیم لابلای صحنه هایش دنبال چیزی می گشتیم که گمش کرده بودیم. دنبال خودمان! فیلم که تمام شد آلوچه خانوم پرسید: » چرا هامون رو این قدر دوست داشتیم؟ » و فکر کردیم راستی چرا ما روشنفکر نشده درگیر مسائل زندگی روشنفکری شده بودیم؟ بحث آن شبمان آن قدر طول کشید تا بالاخره به نتیجه مهمی رسید: قرار شد آفتاب که زد برویم کوه!

همدیگر را دوباره پیدا کردیم. تصمیممان یکی شده بود. جواب آزمایشهایی که داده بودیم را گرفتیم و انداختیم یک گوشه. بچه می خواستیم، اما نه با این وضع. بچه داشتن برایمان هدف نبود. یادمان آمده بود که هیچ وقت نبود. دیگر وسیله هم نبود، که وای به حالمان بعد این همه سال و این همه سرسختی اگر بود. آدم تازه ای اگر قرار بود به این خانه اضافه شود، باید برای تقسیم شادی و عاشقی می آمد که ما چند سال بود نکاشته درو کرده بودیم و کفگیرمان به ته دیگش خورده بود. از یک عالمه عدد و رقم جواب آزمایش ها سر در نمی آوردم، اما شک نداشتم چیزی که کم داریم آرامش و دوست داشتن است.

یک روز اواخر بهار 82 بالاخره جواب آزمایش هایمان را برداشتیم و رفتیم دکتر. کم مانده بود کتکمان بزند از عصبانیت. ورقه ها را می خواند و داد میزد که: » این همه مشکل دارید، یک عالمه درمان لازم دارید، سن و سالتان هم که بالا رفته و حتی یک روز را هم نباید از دست داد. آن وقت شما رفته اید و چند ماه بعد آمده اید. مسئولیت هر اتفاقی به گردن خودتان است…» و بالاخره آلوچه خانوم توضیح داد که : » ما تصمیم گرفته ایم در کار خدا فضولی نکنیم و از درمان منصرف شده ایم. ولی غرض از مزاحمت اینه که ما امروز سه نفری خدمتتون رسیده ایم. اومده ایم که اگه ممکنه این چند ماه مواظب مهمون کوچولوی ما باشید. » دکتر باور نمی کرد. موجود جدید داشت می آمد. بدون درد، بدون ترس و بدون درمان. راستش برای خودمان هم عجیب بود که دوست همیشه بزرگ و مهربان، این بار بی واسطه دستمان را گرفته بود و پیش میبردمان. قند توی دلمان آب می شد وقتی خودمان را می شمردیم. داشتیم سه نفر می شدیم.

Written by فرجام

فوریه 11, 2007 at 8:07 ب.ظ.

نوشته شده در کتاب آلوچه خانوم

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: