فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for the ‘ترانه ها’ Category

مرگِ میلاد

leave a comment »

حالا تولدت، منم و شمع سوخته
تقویم روز آمدنت را فروخته

حالا نبودنت، نفس و ازدحام حبس
با قلب پاره پاره‌ی بیهوده دوخته

حالا تولدت، قفسی بی تو ساخته
آن خاطرات خوب به تقدیر باخته

جایت که بوده‌ای و به جانم نشسته بود
این خالیِ عمیق و دریغِ گداخته

حالا خیال و خاطره‌های گریخته
باران و بادِ یادِ فراموش و ریخته

با مرگ رفته‌ای و عجب جای مانده‌ایم
ما زنده مردمان هنوزش نبیخته

سی و یکم تیر نود و شش

Advertisements

Written by فرجام

ژوئیه 22, 2017 at 9:55 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

سر-گردان

leave a comment »

جای بگذار مرا باز و بزن باران را

باز برگرد و ببین رد شدن از توفان را

 

باز هم می‌شود آیا که روایت بکنیم

قصه‌ی ما شدن عشق و من و ایمان را؟

 

گرمی دست گره خورده به دستانم بود

که جدا کرد من و جمع تهی‌دستان را

 

ظهر در همهمه‌هایش چه کسی می‌فهمد

خالی ناب خیابان شب تهران را؟

 

ما بنا بود که با عشق کمی چاره کنیم

زخم‌های بدن این وطن ویران را

 

نه که با چشم پر از اشک تماشا بکنیم

تک به تک گم شدن و کم شدن یاران را

 

خاطرت هست که رفتی و دریغم کردی

نوش‌داروی من و مرهم و هم درمان را؟

 

پس از این هم اگر از خاطره‌ام می‌گذری

سر بگردان و نبین این من سرگردان را

غزل با من قهر کرده بود. من هم با غزل. شاید این غزل آشتی کنان است. شاید برگشتن به باور عاشقی و امید و باران است. هنوز نمی‌دانم. اما این قهر خیلی طول کشید، و خیلی جان

Written by فرجام

مه 25, 2017 at 9:54 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

باید بلد باشم

with 2 comments

فردا شانزده اردی‌بهشت روز از دست رفتن حسین منزوی است. مردی که عشق مثل خنجر در دلش بود و مثل خورشید بر شعرش. مرد وزن‌های سخت غزل. بیشترین چیزی که خواندم در سالی که رفت همین غزل‌ها بود و تار و پود جانم را گرفت. من عاشق غزل‌های منزوی‌ام. این غزلم را عهد کردم پیش از فرا رسیدن فردا تمام کنم و تقدیمش کنم به معلم نازنین و ندیده و سوخته‌ام در غزل نو. یادش سبز. جان رنجیده‌اش آرام.

باید بلد باشم دلم را زود نسپارم
یا دست فرجامی چنین نابود نسپارم

باید بلد باشم دلم را دیر بردارم
اما به مرگی که مرا فرسود نسپارم

شاید بفهمم عاقبت باید بلد باشم
جان در جهانی گیج و ناموجود نسپارم

زخمی که لب وا‌می‌کند می‌گویدم تا دل
در خنده‌های زخم خون‌آلود نسپارم

نقش و نگار زخم‌های دردناکم را
بر رشته‌های تنگ تار و پود نسپارم

موجی که مجبور است بر زنجیر لج‌بازی
باید به این دریای قیراندود نسپارم

دریا نمی‌داند که من تصمیم دارم
این موج را غیر از به دست رود نسپارم

پانزدهم اردی‌بهشت نود و پنج

Written by فرجام

مه 4, 2016 at 7:01 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

که یادم نیست

leave a comment »

به بی‌وفایی مردانه‌ای که یادم نیست
به زیر و رو شدن خانه‌ای که یادم نیست

به عشق‌های پر از خالی پیاپی هم
به گرگ وحشی دیوانه‌ای که یادم نیست

تمام راهِ پر از خستگی و سختی را
شدم تباه در افسانه‌ای که یادم نیست

سرم سُریده به حسرت‌سرای دستانم
برای تکیه به آن شانه‌ای که یادم نیست

اگر تو مستِ غروری، سکوت می‌بارم
به جای نعره‌ی مستانه‌ای که یادم نیست

دوباره بال درآورده‌ام که پیله کنم
به پرکشیدنِ پروانه‌ای که یادم نیست

میان آینه من را نگاه می‌دارد
نگاهِ دشمنِ بیگانه‌ای که یادم نیست

بامداد دوشنبه سیزده اردی‌بهشت نود و پنج

Written by فرجام

مه 2, 2016 at 1:34 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

تردید

leave a comment »

حس تلخ و غریبی جانم را گرفته. حس این که روزهای کمی و شب‌های کم‌تری مانده دارم و باید هر چه نانوشته و نیم‌نوشته دارم را سر و سامان دهم. یعنی شعرها و داستانک‌هایم را، جای تک جمله‌های پرمخاطب لودگی. ساعتها به حسین منزوی فکر می‌کنم و وزن‌های بعید شعرش و فرجام بعیدش. این چند خط را به روان سبزش می‌سپارم که مرا با وزن‌های سخت و بعید شعر آشنا کرد

شاید این بار تو را عاقبت انکار کنم، شاید نه
شاید اندوه تو را غم‌زده تکرار کنم، شاید نه

راز من بود و زدی زار مرا در بازار ای بیزار
شاید اسرار تو را در دلم انبار کنم، شاید نه

فارغ از دغدغه‌ی آن‌چه تو با ما کردی می‌خواهم
به گناهان قدیمی خود اقرار کنم، شاید نه

صبر و خشم من و تو از نفس افتاد در این ویرانی
مصلحت بود بر این صبر من اصرار کنم؟ شاید نه

جای جنبیدن و جوییدن و جبران کردن، جنگیدن
تکیه بر حاصل این عمر اسف‌بار کنم، شاید نه

جان رنجور درختی که خزانیدیمش را اینک
تنه‌ی تن‌کِش* تنگ‌ِ تن تب‌دار کنم، شاید نه

من که کابوسم و رویای تو بودم عمری در یادت
باید از خواب خوشت یک‌سره بیدار کنم، شاید نه

*بهرام بیضایی تابوت را تن‌کِش نامیده

Written by فرجام

مارس 8, 2016 at 1:15 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

بنشینم و صبر پیش گیرم

with 2 comments

هفت ماه است که اینجا خاک می خورد. هفت ماهی که سخت‌ترین توفان بر من گذشت. مدتی یادم رفته بود این‌جا را. مدتی دلم نمی‌رفت به نوشتن. مدتی عقلم گفت ننویس و صبر کن و مدتی دستم کوتاه شد از این‌جا.
من ۴۲ سال دارم الان. بیش از نیمی از این راه را شعر نوشته‌ام و تا امروز کسی به غیر از شوخی از من نشنیده بگویم که شاعرم. شعر، منظورم غزل است دقیقاٌ، مجبور و محدودت می‌کند. انگار باید در فضایی بسته و کم، بی اجازه برای کم و بیش بودن معجزه کنی. باید صبور باشی و واژه‌ها برایت حکم کیمیا پیدا کنند. من امروز جرات می‌کنم بگویم که شاعرم و ویژه‌ترین گفتنی‌هایم را فقط در شعرهایم می‌گویم و مثل شعرهایم زندگی می‌کنم و سربلندم از این که شدم. و شرمی ندارم از آن‌چه بودم. راستی بگذارید بگویم من که بودم:

مردی پر از ایمان که من بودم
آن کودک شیطان که من بودم

غم در گلویم خشم می‌سایید
پشت لبی خندان که من بودم

آتشفشانی بغض در سینه
در عصر یخ‌بندان که من بودم

بودم زمین‌گیر هوای خود
یک آسمان زندان که من بودم

دور از هوای پاکِ دنیا شهر
آلوده‌ی تهران که من بودم

در اوج نفرت عاشقت باشند
این درد بی‌درمان که من بودم

پای وفا من آبرو دادم
ننگ وفاداران که من بودم

بین هزار انسان بی‌فرجام
فرجامِ یک انسان که من بودم

راستی من نوشته‌هایم را در تلگرام هم منتشر می‌کنم. علیرغم بی‌قوارگی‌هایی که قبول دارم دارد

telegram.me/farjamc

Written by فرجام

فوریه 8, 2016 at 12:14 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

شعر هم به گل مانده

leave a comment »

من سخت خسته بودم و راهم نساخته

در من غروب سر زد و شب ناشناخته

 

پیچیده شد به چنبر بیچارگی چنین

آن من که تن نداد به این بختِ باخته

 

درد دمادم است و دریغ است و داغ دل

تردید بی‌ترحمِ تا ریشه تاخته

 

آخر به خاک و خون و جنون ختم می‌شود

شریان خشم و شهوت شمشیر آخته

 

سد سکوت با چه صدایی شکسته شد

موسیقیِ به صورتِ سیلی نواخته

 

حرفِ نهفته ماند و گرفتارِ گفتنش

این در گلو، گلوله‌ی گرم و گداخته

 

شهد و شراب دادمت و شوکران شدی

ای زهر ریخته به تنِ خشکِ یاخته

Written by فرجام

مه 17, 2014 at 6:42 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: