فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

سر-گردان

leave a comment »

جای بگذار مرا باز و بزن باران را

باز برگرد و ببین رد شدن از توفان را

 

باز هم می‌شود آیا که روایت بکنیم

قصه‌ی ما شدن عشق و من و ایمان را؟

 

گرمی دست گره خورده به دستانم بود

که جدا کرد من و جمع تهی‌دستان را

 

ظهر در همهمه‌هایش چه کسی می‌فهمد

خالی ناب خیابان شب تهران را؟

 

ما بنا بود که با عشق کمی چاره کنیم

زخم‌های بدن این وطن ویران را

 

نه که با چشم پر از اشک تماشا بکنیم

تک به تک گم شدن و کم شدن یاران را

 

خاطرت هست که رفتی و دریغم کردی

نوش‌داروی من و مرهم و هم درمان را؟

 

پس از این هم اگر از خاطره‌ام می‌گذری

سر بگردان و نبین این من سرگردان را

غزل با من قهر کرده بود. من هم با غزل. شاید این غزل آشتی کنان است. شاید برگشتن به باور عاشقی و امید و باران است. هنوز نمی‌دانم. اما این قهر خیلی طول کشید، و خیلی جان

Advertisements

Written by فرجام

مه 25, 2017 در 9:54 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: