فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

مرگ، خون، آغوش

with 2 comments

چند روزی است قدیمی‌ترین رفیقم مرده. قدیمی‌ترین رفاقت گسسته و شکسته‌ام هم، مهم‌ترین رفاقت شکسته‌ای که بعد سال‌ها باز یافتمش هم. همه‌ی این‌ها یک نفر بود. مردی که جدای همه‌ی این‌ها پدرم هم بود. میانه‌ی من و مرگ همیشه انکار بوده و سکوت. تا جایی که ممکن بوده از خاک‌سپاری و ترحیم فرار کرده‌ام. در نزدیک‌ترین رخ‌دادن‌های مرگ هم همیشه در دورترین گوشه‌ها سنگر گرفته‌ام. ته آشپزخانه به شستن ظرف‌ها، توی زیرزمین به سرگرم کردن و پرت کردن حواس بچه‌ها. چند خیابان دورتر به تسلی دادن آسیب دیده‌ترین آدم از عزا. به دلقک بازی و فضای عزا را شکستن. همیشه به دورترین جای ممکن که به چشم نیاید فرار کرده‌ام. حتی در عزای عزیزترین‌هایم.

با این مرگ اما، مرگ پدرم، سال‌هاست زندگی کرده‌ام، گریسته‌ام، فرار کرده‌ام و هضمش کرده‌ام و دوباره برخاسته‌ام. از اولین بار که نوجوان بودم، آن شب که توی باغ از بالای درخت فروافتاد پیش پایم و کمرش صدای بلندی کرد و دقیقه‌ای بی‌تکان ماند پیش پایم و خشک شده بودم که ابرقهرمانم، رفیقم، مرد. آن جا که قهر کردیم و گذاشتمش و رفتم پی زندگی و برایم شکست و صدایی توی گوشم گفت اگر ندیدیش و مرد؟ و سال‌ها تمرین کردم کابوسم را که مرده و برایم خبر آورده‌اند. وقتی همین دو سال پیش هدیه‌ی تولدم آوازهایی که می‌خواند را با صدایی که دیگر اوجش مرده بود و خسته بود ضبط کرد و گذاشت توی دستم و گفت: این هم مداح مراسم ختم پدرت! و خندید، و خندیدم. و از بعد از آن هر روز توی جاده‌ای که تمام نمی‌شد تا کار می‌راندم و می‌شنیدم و زیر صدایش می‌خواندم و زار می‌زدم. هر روز. رفت و برگشت. تا همین دو ماه پیش که دکتر خودش را و مادر را که فرستاد نگاهم کرد و سر تکان داد و گفت فقط چند روز وقت داری. سعی کن همه را آماده کنی! و همه را آماده کردم و آمدند و چسبیدند به تیمار کردنش و کم‌کم جان گرفت. و من باز در دورترین گوشه تمرین درآمدن از عزای نبودنش را کردم.

آن روز که مرد، من و برادرم، آخر آن مسیر جهنمی که از خانه تا بیمارستان رسانیدمش و پشت سرمان و دورمان و جان‌مان قرمز بود از خونی که بالا می‌آورد، آخر آن مسیر که تمام جان‌مان را گذاشتیم تا جان بی‌جانش را زود و سالم برسانیم به درمان و رساندیمش و احیا شد و بعد ساعتی برای همیشه از دست رفت، آخر آن مسیر کابوس‌وار، نشسته بودیم و برای اولین بار در آغوش هم بی‌پناه مثل پسربچه‌های خرد سال اشک می‌ریختیم و عذاب داشت می‌کشت‌مان که پایش را کجا زدیم که زخم شد؟ و مادر دو روز بعد به دادمان رسید که پایش میخچه داشت و صبح آن روز حمامش کردم و زخمش تازه شد. هر چه لباس‌هایم را شستم بوی خونی که شکمش پس زد از بی‌طاقتی هنوز پر است در هوا.

چند روز اول را گذراندم به جمع کردن عزا، جمع کردن آدم‌ها، جمع کردن لکه‌های کابوس. هزار بار تمرین کرده بودم رفتنش را. اما تا جمع می‌شدم ضربه‌ی ناغافلی دوباره می‌ریخت به هم همه چیز را. حالا عزا تمام شده، جمع کردن‌ها هم، من هم برگشته‌ام به غارم. مثل همه‌ی عمرم، دورم باز پر است از دهان‌های گشاد با مغزهای فقیر با پچ‌پچه‌های بی‌پایان همیشگی. چرا این قدر گریه کردی؟ مگر قهر نبودید؟ چرا می‌خندی؟ مگر عزادار نبودی؟ چرا گاهی می‌خندی و گاهی گریه می‌کنی؟ کدام را باور کنیم؟ چرا حالت بد است؟ چرا حالت بد نیست؟ … و بر خلاف همیشه هیچ هیجانی به پاسخ یا غم‌گین و خشم‌گین شدن ندارم. می‌فهمم باید به سکوت پناه ببرم و دستم اما هنوز از بلند بلند نوشتن نمی‌ایستد. فهمیده‌ام عزا بسیار از من پیرتر و مسلط‌تر است. هر چه تمرین کرده باشی جای خالی را، به صدایی که هست از آدمی که نیست را، به زنده‌ای که دیگر زنده نیست را، هر چه تمرین کرده باشی از پس نبودن برآمدن را، به سادگی راهش را پیدا می‌کند برای یافتن بی‌دفاع‌ترین جای جانت. از راه و جایی که فکرش را هم نمی‌کردی. انگار آبی که به جوبی ریخته و راهش را می‌یابد به راه گرفتن و نشت کردن به جان آدم.

همیشه پیش روی آدم‌ها ویرانه‌هایی است که انتخاب نکرده‌اند و انتخابشان کرده. ویرانه‌هایی که گرداب و مرداب فرو رفتن‌اند. ما اما باید انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم راهی که ادامه می‌دهیم یا ادامه‌مان می‌دهد. حالا منم و این غم قدیمی تمرین شده که به سادگی از جاهایی که فکرش را هم نمی‌کردم مچم را و جانم را خم می‌کند. تصویر آدمی را در آینه می‌بینم که تا هست درگیر غم پیچیده‌ و چند لایه‌ای خواهد بود، بسیار وخیم‌تر از مرگ و عزای آدمی که از وجودش بوده. اما می‌خواهم اسیر این تصویر نشوم. می‌خواهم از این کابوس و باتلاق بیرون بیایم و زندگی را بردارم و مرگ را نگذارم چیره شود بر جانم. مثل همیشه می‌خواهم در دورترین فاصله از مرگ بنشینم. هر چند این بار خنجرش نه به کنارم، که به جانم نشسته. می‌خواهم در آغوش شادی پناه بگیرم، فارغ از پچ‌پچه‌های مغزهای فقیر با دهان‌های همیشه باز و تشنه‌ی شهوت قضاوت. با عشق بسیار بزرگی که عمری زخم خورد و امروز مرده. من اما سکوت را هم برمی‌دارم برای ادامه‌ی این روزها. چون می‌دانم پشت همه‌ی تلاطم‌های جنگ تن به تن غم و شادی و تصویر آدمی ناپایدار و نامعلوم که منم، از این درد خرد کننده که به خاطر خطر عفونت، تمام آن روزهای آخر نتوانستم در آغوشش بگیرم، جان به در نخواهم برد. از پوستی که وقتی لمسش کردم دیگر زیرش زندگی نبود. از فرق پوست زنده و پوست مرده و بی‌نبض، که بین‌شان یک دریای خون فاصله است.

پدرم بود، شما می‌دانید

مرد هم بود، شما می‌دانید

در شب شرم شرافت در شهر

صبحدم بود، شما می‌دانید

هر چه از عاشقی‌ش می‌گفتیم

باز کم بود شما می‌دانید

هر قدم در پدری، هم‌راهی

هم‌قدم بود، شما می‌دانید

پشت آن شیطنت و کودکی‌اش

کوه غم بود، شما می‌دانید

بودنش بوی نوشتن می‌داد

او قلم بود، شما می‌دانید

سر بازار سخاوت این مرد

محتشم بود شما می‌دانید

غرق دریای غمم من دیگر

او بَلَم بود شما می‌دانید

Advertisements

Written by فرجام

آوریل 4, 2017 در 10:35 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. فرجام عزيز، براى دل و روحت صبر و آرامش آرزو مى كنم.زبونم از هر حرف ديگه اى قاصره. تسليت مى گم و دلم پيشته.

    سحر

    آوریل 5, 2017 at 5:05 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: