فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

بادکنکِ قرمزِ کوچک

leave a comment »

عشق در خیال من یک بادکنکِ کوچکِ قرمز است. بهتر بگویم عاشق. منظورم از این بادکنک‌های کوچکِ گازی است که سرخوش و شیطان و سبک و هوایی هر لحظه می‌خواهند پربگیرند و بپرند. نه این بادکنک‌های معمولی که فوت‌شان می‌کنند و بادشان می‌کنند و پُرشان می‌کنند و ول‌شان می‌کنند. نه از این‌ها که زیرِ دست و پای همه می‌پلکند و آخر هم همان زیرِ دست و پا می‌ترکند. عشق، عاشق، برای من هویت سبک و میرا و ظریف و شیطانی شده که به نخی بند است. به زمینی که زمین‌گیرش شده، عاشقش شده. شاید برای دیگری و روز دیگری برای من عاشقی چیز دیگری بوده. نیلوفری پیچیده به هم، سایه‌ای خنک، آفتابی گرم، ساحلی هوس‌بار یا بویی نفس گیر. اما این‌جا که من هستم و رسیده‌ام، عشق بادکنکِ کوچکِ قرمزِ گازداری است که جنسش هوایی شدن است و هوایش زمینی ماندن. زندگی همین است. آدم را با خود می‌برد و به خود می‌آورد.

بادکنکِ کوچکِ قرمز چنان بالا و پایین می‌رود و تکان می‌خورد انگار که می‌خواهد دنیا را دنبالِ نخش از جا بکند و به آسمان ببرد. انگار که می‌تواند. انگار نه انگار که خوشی‌اش و بودنش به مویی بند است و به آنی. راستش این است که بادکنکِ کوچکِ قرمز انگار خودش هم می‌داند. انگار خوشش می‌آید هی کندن را محک بزند و بندِ امنی را که پابندش کرده و وجودش را تنیده به جایش، به جای زمین‌گیری‌اش محک بزند. ذوق کند از گرهِ محکمی که به ماندن خورده. گرهی که ماندنی‌تر است از جانِ نماندنیِ خودش. بعد می‌روی به خیالِ این که این بند و گره جنسش چیست. اسمش چیست. راز ماندن و واندادنش چیست.

هر کسی از ظنِ خود انگار بندِ بادکنکِ عاشقی را می‌بندد. در شکل غم‌انگیزش به شک و اعتماد. من اما درسم از اعتماد به عشق رسیدن نبود. از عشق رفتن شد تا باور، تا ایمان. چه اعتمادی هست به بندِ نازکی که قرار است تو را به دنیایت نگه دارد؟ چه اعتمادی است به دنیا؟ چه راهی هست غیرِ ایمان به رشته‌ی پیوندت؟ چه چاره‌ای دارد رسیدن به یگانگی جز باور؟

اما بندِ بودنت اگر باز شود، اگر ببُرد، اگر نباشد، باید بادکنکِ باد شده و فوت شده باشی تا بشود به بعدِ نبودنت و چگونه نبودنت و با که بودنت فکر کرد. باید به چراییِ بستن فکر کرد وقتی جایت از زیرِ دست و پای این به آن رفتن است. بادکنکِ قرمزِ کوچکِ گازی را وقتی باز کردی می‌پرد. وقتی بریدی می‌بُرد. به آسمان می‌رود و گم می‌شود و هیچ وقت برنمی‌گردد و تا نفس هست می‌شود از این که اول مرغ بود یا تخم‌مرغ گفت با خود و باقیِ زمین‌گیرهای هم قواره. باید زمین‌گیر باشی که به طناب پیچ کردن فکر کنی و عهد بستن و شکستن و باید بادکنکِ قرمزِ گازی باشی و بشوی که به ریشه کردن در بندها فکر کنی و به دل بستن و ایمان آوردن به ریشه و بند. پس از بریدنِ طناب، دنیا دیگر می‌شود. اگر بادکنکِ قرمزِ گازیِ قصه‌ات بعدِ بریدن هنوز زیر دست و پایت پلکید، سخت نیست بفهمی و بفهمد با فوت باد شده و با باد جابجا می‌شود. اگر رفتی به بازی اعتماد به جای اعتقاد، باور کن اسم قصه‌ات هر چه بوده … عاشقی نیست. عاشقی چیزی نیست که زیرِ دست و پا بیافتد. باور کن عشق شیشه‌ای است که یک بار می‌تواند بشکند. باور نمی‌کنی؟ به نقطه‌ی قرمز کوچکی که از دستت رفته نگاه کن که سر به ابرها گذاشته، یا به نقطه‌ی کوچکِ زمین گیری که جای طنابِ واداده‌ات روی زمین جا مانده.


Advertisements

Written by فرجام

فوریه 27, 2014 در 11:38 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: