فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

که همچو اشک از چشمت افتادم

leave a comment »

یک جا رسید که خیال کردم دیگر دارم می‌میرم. همه چیز سرِ جای خودش بود. اما من داشتم می‌مردم. از درون انگار ذره ذره خورده می‌شدم و خورد می‌شدم. تحقیری برای روحم بیش از این نمی‌شناسم که دیگر نتوانم شعر بنویسم و دیگر نمی‌توانستم. چه کردم و چه دادم و چه باختمش بماند. حالا باز توانسته‌ام به شعر بنویسم. این یعنی راه مرا گم نکرده. یعنی برگشته‌ام به خودم. خیلی خسته‌ام، اما راضی.

این شعر تقدیم به یکی از رفیق‌ترین‌هاست. مال امیدم. او هم با مطلع این نوشته نوشت. قرار است هم‌زاد این چند خط را بنویسد و بگذاریم کنارش و من منتظرم.

من، اشکی هستم که از چشمِ آرامشی چکید و برگونه‌ی سرنوشت غلتید و خیال خشک شدن اما ندارد.

در غربتِ چشمانِ تو، نادیده پنهان می‌شوم

از دیده‌ات می‌بارم و ناخوانده مهمان می‌شوم

.

غمگین رهایم می‌کنی، از چشم می‌پوشانیم

بر گونه‌ات می‌غلتم و این‌گونه عریان می‌شوم

.

از چشمِ تو می‌افتم و از چشمه می‌خشکانیم

بی من تو درمان می‌شوی، من بی تو ویران می‌شوم

.

یادم فراموشت شود، در قطره‌ها و اشک‌ها

همراهِ جاریِ غم‌انگیزِ رقیبان می‌شوم

.

از شوریِ چشمِ تو یا از شوربختی‌های من

زخمِ نمک پاشیده‌ی شوریده بر جان می‌شوم

.

جانم به جا می‌ماند از جاری شدن بر چهره‌ات

این ردِّپای قصه‌ام تا خطِّ پایان می‌شود

.

من خشک خواهم شد ولی، آخر حوالیِ لبت

تکرار شوق و بوسه و فرجام و هجران می‌شوم

Advertisements

Written by فرجام

فوریه 15, 2014 در 8:22 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: