فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

پشتِ ستاره‌ی حلبی

with one comment

شاید ادامه‌ی خوابی بود که می‌دیدم. شاید ادامه‌ی حال گیج و سرگردانی است که دارم. شاید خنده دار است. اما صبح خواب و بیدار و نیمه روشن این سوال مثل خوره افتاده بود به سرم که دستیار معاون کلانتر که بود؟ همان مامور معروف قانون که پشت ستاره حلبیش قلبی از طلا داشت. با آن کلاه سیاه و بزرگ و زودباوری و مهربانی همیشه‌اش. چقدر دوستش داشتم. خودش را و صداقتش را و پشتکارش را. همه چیز در سرم تا پیدا کردن دستیارِ معاونِ کلانتر به حال تعلیق درآمده بود. پیش آمده این حال برایتان؟ که سوال ساده و بی‌ربطی، اسمی یا رسمی، بی‌خبر و بی‌مقدمه کل تشکیلات مغزتان را معطل جوابش کند؟ از این سوال‌ها که معلوم نیست از کجا آمده و به چه درد می‌خورد؟ به شکل خنده‌دار و ناباورانه‌ای گیر افتاده بودم و راه فراری هم نبود جز به یاد آوردن نامِ دستیارِ معاونِ کلانتر. کدام‌شان بود؟ ماسکی بود یا آن یکی که نمی‌دید و هی می‌پرسید چه خبر شده. ونس بود اسمش؟ … اما سوال احمقانه‌ام به این سادگی دست از سرم برنمی‌داشت. نه! اینها که خودشان کل دردسر قصه بودند. آن پیرمرد با سبیلِ سفیدِ پرپشت هم که خودش کلانتر بود. معاون کلانتر خودش می‌شد دستیار او. نکند آن برادرزاده‌ی کوچکِ معاون کلانتر بود؟ اما او هم که گاه و بیگاه می‌آمد و می‌رفت. او هم نبود. چقدر با نمک و بامزه بود. همان توله سگ کوچک. توله سگ؟

این توله سگ مثل پتک خورد توی سرم … یک عمر خاطره‌ی پر طمطراق معاون کلانتر ناگهان پکید و ریخت زمین. معاون کلانتر، مامور معروف قانون، مظهر وظیفه شناسی و درستکاری و وفاداری، اصلن معاون نبود. سگ بود. سگ نگهبانی که کل دنیایش پاییدن مرغهای مرغدانی بود از دست موشهای تخم مرغ دزد. همین! چیزی نبود که پیش‌تر ندانسته باشم. اما هیچ وقت این طور نگاهش نکرده بودم. پلیس وظیفه شناس کودکی من فقط یک سگ نگهبان مرغدانی بود. چرا گول خورده بودم؟ چطور خیال می‌کردم او قهرمان پاسداری از خوبی‌هاست؟ چنان پرده‌ها بالا می‌رفت و فلاش‌ها کار می‌افتاد و آن موش‌های موذی سر و صدا راه می‌انداختند و همه‌ی حواسم را به برق ستاره‌ی حلبی و قلبی از طلای پشتش می‌دادند که حتی معنی حلبی و صدای پوزخندهای‌شان هم یادم می‌رفت. ما گول خوردیم. گول چند تا موش تخم‌مرغ دزد و یک کلانتر پیر سیبیلو.

ولی معاون کلانتر ما را گول نزد. او را اغفال کردند و ما به او اعتماد کردیم. بین تخم‌مرغ‌های مرغدانی و معدن طلا فرق نمی‌گذاشت او که قلبی از طلا داشت پشت آن ستاره‌ی حلبیِ خیر ندیده. شاید هم لازم بود آن ستاره‌ی حلبیِ کوفتی تا ما باورش کنیم. و حالا بعد این همه سال تازه یادم آمده پشت آن ستاره‌ی حلبی فقط یک سگ بود. اما چه فرق می‌کند وقتی او قلبی از طلا دارد. این ستاره‌های حلبی را ساخته‌اند برای گول زدن ما. مگر همه‌ی ما همین حالا پشتِ یک ستاره‌ی حلبی بودن‌مان را پنهان نکرده‌ایم؟ جراتش را داریم بدون این ستاره‌های حلبی هم را بشناسیم و به هم نزدیک شویم؟

خیالم آسوده شد از این سوال سمج. اسمِ دستیارِ معاون کلانتر یادم آمد. اسمش فرجام بود. مردی که آخر برنامه خدمت رسیده و می‌خواهد هر چه هست، دیگر پشتِ ستاره‌ی حلبی نباشد.

Advertisements

Written by فرجام

ژانویه 16, 2013 در 12:48 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. فرجام عزیز لذت دارم می برم عمیقا و همچنان

    نظر مرتبط نگذاشتنم را بحساب ذوق خواندنم بگذار

    مهران

    مارس 6, 2013 at 12:57 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: