فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

چیزی حتی تلخ‌تر از جنگ

with one comment

یکم – فنر کارش جنگیدن است. جنگیدن با هر حالتی که در آن است. همیشه می‌خواهد شکلی که تو می‌خواهی نباشد. همیشه می‌جنگد. آرمانش جنگیدن با شکلی است که تو می‌خواهی. آن‌ها اما که این جنگ را با فنر راه می‌اندازند، کارشان با همین جنگیدن است که راه می‌افتد…

سوم – آدم‌ها برای ارزش‌هایشان می‌جنگند. برای آرمان‌هایشان. آدم‌ها گاهی فدای آرمان‌هایشان می‌شوند و آرمان‌هایشان را فدا نمی‌کنند. گاهی عزیزترین‌هایشان را هم فدا می‌کنند پای آرمان‌هایشان، یا حتی از آن هم غم‌انگیزتر، عزیزترین‌هایشان را حرام می‌کنند پای آرمان‌هایشان. آدم‌ها گاهی تبدیل می‌شوند به آرمان‌ها و ارزش‌هایشان. می‌شوند تابلوی ارزش‌هایشان.

باید آدمی که از همه‌ی زندگی بیشتر می‌خواهیش، آرمان‌هایش را فرو کند به قلبت تا بفهمی درد یعنی چه. وقتی آدمی که همه‌ی ارزش‌های توست بایستد روبروی تو برای آرمان‌هایش، حس ناخوش‌آیندِ تاریک و تلخی شتک میزند روی قلبت و خودش را زمزمه می‌کند و تو با انگشت پاکش می‌کنی و باز می‌جنگی و به روی خودت نمی‌آوری.

چهارم – وقتی می‌جنگی، یا می‌بری یا می‌بازی. وقتی می‌جنگی سرباز ارزش‌هایت هستی. وقتی می‌بری فاتح ارزش‌هایت. وقتی می‌بازی گورکن ارزش‌هایت. آدمی که همه‌ی ارزش‌های توست اما، وقتی از تو می‌برد یا تو را می‌بازد پای آرمان‎‌هایش، نفرتی از همه‌ی وجودت فریاد می‌کشد و آرمان‌ها را نفرین می‌کند و تو می‌شنوی و به خودت می‌پیچی و دم نمی‌زنی. باید آدمی که همه‌ی ارزش‌های توست، تو را قربانی کند پای آرمان‌هایش تا این تلخی را بفهمی.

اما از این تلخ‌تر را کاش هیچ کس نفهمد. کاش هیچ کس نبیند. وقتی آدمی که همه‌ی ارزش‌های توست و تو را پای آرمان‌هایش باخته یا فروخته، به آرمان‌هایش پشت کند، آرمان‌هایش را عوض کند، آرمان‌هایش را فراموش کند. این سنگین‌تر از آن است که فراموش کنی، پوچ‌تر از آن که بمیری، تلخ‌تر از آن که بخندی، مسخره‌تر از آن که گریه کنی. ارزش‌هایت را باخته‌ای و ارزش‌هایت ارزش‌هایش را. دیگر نمی‌جنگی. دیگر بردن مهم نیست. باختن هم. قصه این است که دیگر نمی‌توانی که بجنگی. چیزی نمانده که به خاطرش بجنگی. چیزی نمانده که ارزش جنگیدن داشته باشد. تصویرش مثل نمای نزدیک خنده‌ی گیج و ترسناک رابرت دنیرو است آخر فیلم روزی روزگاری در آمریکا…

دوم – فنر وقتی زیاد کشیده شود دیگر نمی‌جنگد. تنها راه پایان جنگ برای فنر همین است. اگر خود فنر این را نمی‌فهمد، آن‌ها که کارشان با جنگیدن فنر راه می‌افتد لااقل باید این را بفهمند.

Advertisements

Written by فرجام

آوریل 10, 2012 در 10:13 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. همه ی ما یه روز با ارزشهای بی ارزشمون روبروی پدر و مادرهامون ایستادیم و دلشونو شخم زدیم. اونا هم یا جنگیدن یا نه، ولی آخرش صبر کردن تا روزی که ما فهمیدیم.
    می دونم می خوای بگی عشق پدری و مادری فرق می کنه. این نوع تقابل ها اونا رو از ما جدا نمی کنه و همیشه به هم وصلیم، برای همین می شه تو اون رابطه صبر کرد و حتا نجنگید.درسته فرق می کنه. ولی میشه ازش یه چیز مهم رو یاد گرفت.
    جنگیدن برای حفظ و تثبیت ارزشها یه کنش نابالغه. چون «ارزش دار» هنور نفهمیده که مفهوم خوب و بد چقدر بی ثبات و متغییره.
    چرا باید کسی رو که دوست داریم با انتخاب جنگیدن و تقابل در موندن توی یه وضعیت نابالغ مصر کنیم؟

    .
    از دومی که سر جاش نیست خیلی خوشم اومد.

    moon

    آوریل 11, 2012 at 11:28 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: