فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

شماره دو

with one comment

پسرک نو سال بود. هشت یا نه. سبزه و ریز و بی قرار. ریزتر از سنش حتی. عاشق توپ و دویدن. آن قدر می دوید و بازی می کرد تا بی حال می شد و گاهی از دست و پا می گرفتند و می بردندش تا خانه. میان هم سالانش رقیب نداشت وقت بازی و آرزویش روزی بود که با بزرگ تر ها بشود بازی کند. با هم بازی های عمو.

عمو جوان بود. دبیرستانی. سرکش و یکه سوار محله. یک روز که غلتک آمد برای صاف کردن خیابان، به اصرار راننده را کشاند به خرابه ته کوچه و صافش کرد و تیر کوباند و زمین خاکی ساخت. مسابقه راه انداخت و تیم درست کرد. زلزله افتاده بود به محله. جوان ها می آمدند و می دویدند و گم می شدند توی گرد و خاک تمرین و روز مسابقه نزدیک تر می شد. عمو تیم‌اش را راه انداخت. تیم اتحاد. تیم اتحاد که قرار بود پیراهنش سفید باشد.

پسرک دیوانه شده بود از هیجان. شب ها خوابش نمی برد. نفسش حبس می شد و قلبش جا می ماند وقتی کنار زمین تمرین تیم اتحاد را می دید. همه دنبال عمو دور زمین می دویدند و به ترتیب صف می کشیدند و به توپ می زدند تا عمو انتخاب شان کند برای روز مسابقه. شب و روزش شده بود تیم اتحاد با پیراهنی که قرار بود سفید باشد. و پسرک تکلیفش را فهمید. چسبید به ته خط دویدن و تصمیم گرفت صاحب یک پیراهن باشد از تیم اتحاد که می دانست محال است برای قد و قامت او. اول کسی پسرک را ندید. کم کم کمی نگاه و کمی لبخند و گاهی پوزخند و بعد چشم غره و میانش تحسین و شوخی و اخم و آخر دعوا. تمرین تیم ایستاد تا پسرک از زمین بیرون برود. پسرک می دانست بیرون نمی رود. پسرک که کمی بزرگ تر از توپ چهل تکه بود و کمی کوتاه تر از کمر جوان ها، قول داد توپ که به صورتش خورد یا با صورت که به زمین خورد گریه نکند و نکرد. قول داد اگر خسته شد از دویدن و ایستاد، دیگر میان زمین نیاید و خسته نشد. قول داد تا یک هفته اگر از وسط زمین توپش از دروازه رد نشود کوتاه بیاید و یاد گرفت. قول داد پاس دادن یاد بگیرد و یاد گرفت. قول داد بیست تا روپایی بزند و زد. قول داد توپ از سرش زمین نیافتد و یاد گرفت. پسرک فقط می دانست که پیراهن سفید اتحاد را می خواهد.

آخرین تمرین، سخت ترین تمرین که تمام شد، عمو لباس های سفید را در آورد و اسم ها را صدا زد. لباس ها که تمام شد پسرک که مانده بود طرف بی لباس ها، با سر و صورت و لباس یک رنگ از خاک، با موهای پیچیده به هم از خاک و عرق، با زانوهایی که خون تازه از میان خاک شان پیدا بود، با دو رد خیس روی گونه که خاک را شسته بود و بند نمی آمد، با اخم و خشمی که نفس می زد و هیچ صدای دیگری نداشت، چشم دوخته بود به زمین و فقط سر بلند نمی کرد. عمو که مانده بود بین نگاه های تیم اتحاد و غرور کاپیتانی و اشک بچه نوسال، نشست رو به رویش و گفت می دانی که نمی شود. پسرک گفت هر کاری که گفتید نمی شد که کردم. عمو گفت جواب بقیه بچه های قد تو را چه بدهیم؟ پسرک کینه جو گفت من از هیچ بزرگ تری جا نماندم. هیچ بچه ای هم پشت سر من طاقت نیاورد. عمو کلافه گفت لباس اندازه تو نداریم. پسرک پیراهنش را کند و رکابی سفیدش را چنگ زد و گفت خودم دارم. بدون شماره و اسم اتحاد… و بغضش ترکید.

عمو سپرد به تیم اتحاد و تیم رای گرفت و 17 پیراهن سفید که روی پیراهن شان به رنگ مشکی شابلون شده بود اتحاد، تصمیم گرفتند و رکابی سفید پسر نشست زیر شابلون و اسپری سیاه رفت و آمد و روی سینه سفید رکابی حک کرد اتحاد و ماژیک مشکی پشت و روی رکابی با شماره خارجی نوشت دو.

آن سال شماره دوی تیم اتحاد همه بازی ها پشت دروازه دوید و توپ جمع کرد و تیم اتحاد هم قهرمان نشد. اما تا سال ها میان قفسه لباس های پسرک، گنجی نشسته بود با شماره دو. گنجی که هیچ وقت نگذاشت شسته شود. گنجی که هنوز هر وقت خسته می شود و کم می آورد و نمی تواند، به یادش می آید، یا به خوابش. پسرک یک عمر است هنوز چیزی شیرین تر از پیراهن سفید شماره دو اتحاد به دست نیاورده است.

پسرک این روزها زیاد یاد پیراهن شماره دو سفید تیم اتحاد می افتد… زیاد.

Advertisements

Written by فرجام

مه 14, 2011 در 10:31 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. امیدوارم پسرک هیچ وقت کم نیاره

    مهتاب

    مه 16, 2011 at 10:34 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: