فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

شب پره ها

with 2 comments

می گویند مواظب باش چه آرزویی می کنی، چون ممکن است برآورده شود. راست می گویند. فکر کن چشم که باز می کنی به دنیا، کرم کوچکی باشی بر ارتفاع بی رحم درختی و زندگیت برگ باشد و برگ. بر برگ رفتن و برگ خوردن و برگ زدن و برگ ریختن. دنیایت کوچک باشد و پاهایت کوچکتر و آدم هایش خودت باشی و خودت و چند کرم دیگر مثل خودت. کمی بهتر و کمی بدتر. نه کاری باشد که بکنی نه آسمانی که فتحش کنی نه کسی که به داشتنش بیارزد یا به داشتنت. فقط برگ است که بخوری و بروی و بریزی تا تمام شود یا تمام شوی. بی دست و پای اسیری باشی که فقط چشم داده اندت تا ببینی و بفهمی چه می توانستی باشی و بشوی و داشته باشی … و نیستی. چشم داده اندت تا ریشخندت کنند.

کرم اگر باشی چه می کنی؟ می خوری و می خوابی و می ریزی تا پیمانه پرشود و برگت را باد ببرد؟ راه میافتی به فرار تا همه عمرت را به اندازه چند کرمی پیشتر رفته باشی از آن چه بریده اند برایت؟ می شوی گاو پیشانی سفید و یک جور کرم نورانی که همان برگت را بخوری و دلت خوش باشد که شاخ غول می شکنی و شب ها می تابی؟ … یا پیله می کنی؟ پیله می کنی به کرم نماندن و برگ نخوردن؟ چله می نشینی و شفیره می تابی و کرم بودن را بر نمی تابی و کرم را می کُشی پای پروانگی؟ دست و پای نداشته را آرزو می بافی تا پرگرفتن؟ از کرم تا پروانه رفتن آرزوی کم و کوچکی نیست، کار هر کسی هم.

اما کرم از کجا بداند فرقش چیست با پروانه، غیر بی دست و پایی این و سبک بالی آن؟ غیر نقش و نگار آن با زشتی و بی قوارگی این؟ از کجا بداند پروانه شدن آخر خط آرزو است؟ از کجا بداند پروانه حتی دیگر آرزوی محال پیله کردن و پر کشیدن را هم ندارد؟ از کجا بداند پروانه ته خط است؟ از کجا بداند پروانه چرا می چسبد به آتش و نور و چرا می سوزد و از چه می سوزد؟ کرم از کجا بداند که پروانه اگر پرش بسوزد هم دوباره کرم نمی شود؟ از کجا بداند آتش پرش از دل آتش گرفته ای است که راه ندارد به چیز بهتری شدن. به چیزی شدن.

این قصه حکایت مضحکی است برای درخت درخت کرم های خوشبخت که خودشان و هم دیگر را پروانه صدا می کنند. حکایت مضحکی است در روزگار پروانه های کرم خورده ای که نقش پرهایشان یا بیش تر داشتن است یا نام برداشتن است یا ترس انداختن. در روزگار پروانه هایی که نقش های شان نمایش جعلی خوشبختی است برای دیگران، نه تراوش خوشبختی از پوست شان. در این روزگار، این حکایت قصه مضحکی است. در این روزگار مضحک اما، می چسبد که ببینی پیله کرده ای و پروانه شده ای و پریده ای و ترسیده ای و سوخته ای و … چشم اما باز کنی و ببینی کابوس دیده ای و هنوز همان کرم چشم درشت بی دست و پایی.

انگار چیزی نمانده اولین پروانه ام که پیله ای هفت ساله دارد پربگیرد در هوای آلوده نوشتن و خواندن. خوانده شدن یک ترانه مجاز داخلی است. و من امروز غصه دار نیستم که ترانه سرا نیستم. که اهل قلم نیستم. که نویسنده نیستم. خجالت نمی کشم که جایی دور کارم طعم عرق دارد، نه مزه قلم. پشیمان نیستم از کرمی که هستم و پروانه ای که نیستم و پیله ای که هنوز نبسته ام. می گویند مواظب باش چه آرزویی می کنی… راست می گویند.

Advertisements

Written by فرجام

ژانویه 29, 2011 در 10:42 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. چه کسی میداند که تو در پیله ی خود تنهایی…
    چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی…(که البته فکر نکنم باشی)
    پیله ی نمهایی ات را بگشا
    تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی….(که البته اینهم فکر نکنم برات زیبا باشه)

    همون مریم

    ژانویه 31, 2011 at 10:51 ق.ظ.

  2. پيرمرديست در اين نزديكي ها سازي مي زند خوش نوا
    محال است از اين ورا گذزري كنم و سراغش نروم
    او گدا نيست كه اگر گدايي هم باشد منه شنونده ام كه تشنه شنيدن صداي سازشم
    گهگداري بد آشوب مي كند اين پيرمرد دل ماراو بد به رخ مي كشد كه چقدر زيبا مي نوازد

    رفيق به آخر خط آرزو نرسي

    به سلامتي اين قلم زيبا كه نكنه يه وقت قهر كنه از نوشتن

    م

    فوریه 1, 2011 at 6:19 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: