فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Inbox-1

with 4 comments

پیرمردی می شوم که در پیاده روی یخ بسته ای پشت به سینه دیوار می چسباند و ساز یخ کرده اش را بغل می کند و چشمانش پر از اشک می شود و خیره می ماند روی سیم های ساز. سیم ها شکلک در می آورند و بازی در می آورند و به صدا نمی نشینند در سرش. نغمه ای و نوایی پشت زندان سیم ها ناله می کند و التماس می کند پیدایش کنی و آزادش کنی. پیرمردی می شوم که چشم می بندد به پیاده رو، چشم می بندد به سرما، چشم می بندد به ساز و انگشت ها را رها می کند روی ساز و صدا انگشت هایش را پیدا می کند و پیرمردی که شده ام فراموش می کند کاسه ای را که به گدایی پیش پای سازش گذاشته.

ساز ضجه می زند در خیابان خلوت سرد و آتش می گیرد در آغوش پیرمردی که من می شوم. اشک لبریز می شود و سر می رود از چشم هایم که بسته است. خیالم پر می شود از عابرانی که در خیابان هستند یا نه. عابرانی که می شنوند صدایم را یا نه. عابرانی که می ایستند به شنیدن یا نه. عابرانی که دوست دارند یا نه… عابرانی که عابرند، نه کسانم. نه کسانم که آمده اند چند دقیقه پیش مرا یا چند دقیقه بعد مرا ترازو کنند با این پیرمردی که شده ام با سازی در آغوش، تا بخندند یا بترسند یا برنجند یا بفهمند.

کاسه گداییم دیگر کاسه گدایی نیست. صدای سکه ای که می لرزاندش چشم های بسته ام را قصه می گوید از کسی که می گذشته و شنیده و مانده و هم دلی کرده. صدای سکه طنین می اندازد و می لرزد و می لرزاند پیرمردی که شده ام را. کاسه دیگر کاسه گدایی نیست. سازی است به هم نوازی نشسته با سیم های ساز پیچیده در آغوش انگشت هایم.

می شوم جسمی در مسیر رد شدن حادثه ای. جسم شیشه ای تردی که یا در آستانه شکستن است یا در لحظه هزار تکه شدن. گم می کنم که شکسته ام یا دارم می شکنم. هزار تکه چسبیده به هم می شوم که یا هنوز ترک به جانش نیافتاده یا هنوز ترک ویرانش نکرده. صدای کاسه گدایی طنین می اندازد در پیرمردی که شده ام و قصه می گوید از اشکی که شاید از چشمی دیگر هم لبریز شده یا می شود و پیرمردی که شده ام گرم می شود…

گاهی که نوشته هایم هرز می روند، یادم می آید من سازی بلد نیستم بنوازم. زیر دستم فقط کلیدهای سیاه است و پیش چشمم فقط صفحه سفید که شکلک در می آورند به کلمه نشدن. یادم می آید از خیابان من تک و توک عابری گاهی می گذرد و بیش ترش کسانم اند که آمده اند مرا بخوانند نه این کلمه ها را. یادم می آید کاسه زنگ زده گداییم گاهی با دو سه سکه ای صدا می کند و گاهی نمی کند… دلیل این که باز می نویسم اما بیشتر طنین همین سکه ها است که گاهی با صدا نمی افتد به کاسه ام و بی صدا می نشیند در جیبم. جمله هایی که بوی آشنا می دهد و آشنایی. این است که چشم هایم را می بندم و خیال می کنم عابر غریبه ای را که ایستاده و با سکه اش در جیب اش بازی می کند. عابر غریبه ای که اشک هایش را می ریزد جای سکه اش و جایی غیر از کیسه گدایی من. آشناهای اشک های این نوشته ها. این می شود که پیرمردی می شوم که باز می نویسد. پیرمرد تنهایی که دوستان دیده و نادیده زیادی دارد و به تعدادشان تنها است.

Advertisements

Written by فرجام

ژانویه 22, 2011 در 11:54 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

4 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. برای آن پیرمردی که با چشمان بسته ساز میزند….کاش هیچ وقت دست از نواختن برندارد.
    http://aoraa.blogspot.com/2011/01/blog-post_23.html

    آورا

    ژانویه 23, 2011 at 1:38 ق.ظ.

  2. چشم بسته ایم و گوش می دهیم به صدای این سازها
    لبخندی می زنیم حاکی از نشستن خرامان و دلنشین این نت ها بر روی دلمان
    نفسی عمیق می کشیم و بازهم مشتاقانه گوش می دهیم/…

    مه سا بادوم

    ژانویه 23, 2011 at 1:47 ب.ظ.

  3. منم پیرزنی همینطوریم !!

    مهتا

    ژانویه 24, 2011 at 7:51 ق.ظ.

  4. کی گریه یاد چشمات داده ای یار
    بگو کی از غم تو شاد ای یار
    شکسته پشت آواز غریبت؟؟؟؟؟
    که سازت از صدا افتاده ای یار…….

    همون مریم

    ژانویه 27, 2011 at 10:05 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: