فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

یک داستان واقعی ناتمام

with 4 comments

یک سگ بسته ای هست یک جایی در این دنیا که امشب دارد میلرزد در دایره زنجیرش. یک سگ بسته ای هست یک جایی در این دنیا که امشب دارد میلرزد زیر برفی که می بارد بر زندانش. این سگ بسته روزگاری کوچک بود. کودک بود. سرخوش و باهوش و شیطان. چشم هایش می درخشید و مثل باد می دوید و همه جا را بو می کشید. گوش هایش تیز می شد و چیزی از چشمش جا نمی افتاد. بودنش داد می زد که مثل همه سگ ها نیست. که جان می دهد برای پاسبانی. از در کارخانه که آمد تو گرفتند و بستندش با طنابی گوشه ای تا اهلی شود با کارخانه و رهایش نمی کردند و محبت نمی دادند تا وحشی شود در پاسبانی کارخانه.

سگ گوش هایش را تیز می کرد و نگاه می کرد و هر کس رد می شد می پرید و دم تکان می داد و پوزه می جنباند که یعنی حواسم جمع است. منتظر بود تا رهایش کنند و پاسبانی کند از کارخانه. غذایش را یک خط در میان می دادند. طناب گردنش را پاره می کرد. خشک شده بود از بس شب و روز مانده بود بسته به گوشه دیوار و گیج شده بود از بس کسی نمی دیدش.

گذشت و سگ بسته گوشه دیوار بزرگ شد. بهار شد و تابستان شد و پاییز شد و زمستان شد. سگ کم کم یادش می رفت پاسبانی و هوشیاری را. یادش می رفت کارش را. بسکه مانده بود و خشک شده بود و گرسنه و تشنه و تنها و کسی ندیده بودش. دیوانه شده بود از این که دیده نمی شود. یکی دوبار که بازش کردند آن قدر از هیجان دویده بوده و غلت زده بود از حرص این همه راه نرفتن و ندویدن و آن قدر پوزه مالیده بود به پای آدم ها از حرص دیده نشدن و نوازش نشدن که کلافه شدند و دوباره بستندش گوشه دیوار. نمی شد بیرونش کرد. آخر سگ نگهبان بود. نمی شد رهایش کرد به نگهبانی . آخر می پیچید زیر دست و پای هر کس که رد می شد. آخر دیوانه بود. دیوانه شده بود. کسی هم نمی دانست چرا. سگ کوچک نگهبان بسته به دیوار بزرگ شده بود. کسی یادش نداده بود چه کند. کسی به فکر غذایش نبود. از هر چه ریخته بودند جلویش یاد گرفته بود زنده بماند. کسی دوست داشتن را نشانش نداده بود. سگ کوچک اما دوست داشتن را دوست داشت. دیگر یادش رفته بود نگهبانی و هوشیاری را. اما دوست داشتن را یادش نمی رفت. آرزویش دویدن بود و مالیده شدن به کف پای هر کس که می گذشت و می گذاشت. زندگی توی کارخانه اما چسبیده بود به زنجیر کنار دیوار و بیرون از کارخانه را هم یادش رفته بود.

سگ نگهبان همیشه بسته به زنجیر گوشه کارخانه فاجعه غم انگیزی است. نگاهت که می کند دلت می ریزد. بویت که می کند دلت ریش می شود. هفته ای یک بار که غذای خوب می گیرد از دستت جگرت آتش می گیرد. وقتی یک جا سه وعده غذا می خورد و می فهمی هنوز گرسنه است و نمی فهمی چند روز گرسنه مانده است دیوانه می شوی. آزادیش را زنجیر کرده اند تا نگهبان شود و بازش نمی کنند که زندگی بی زنجیر را بلد نیست و تند می دود و بی قراری می کند.

هیچ کس نمی داند سگ بسته به زنجیر کارخانه و من چرا این قدر خط هم را می خوانیم و هوای هم را داریم. هیچ کس نمی داند چرا گاهی با هم مثل باد دور کارخانه می دویم. هیچ کس نگاه های طولانی ما را به هم ندیده. هیچ کس نمی داند ما چقدر دل مان برای هم می سوزد. هیچ کس نمی داند ما چقدر هم را دوست داریم. هیچ کس نمی داند ما با هم قراری داریم.قرار پاره کردن زنجیر. قرار یاد گرفتن. یا نگهبانی… یا فرار… اما نه امشب. توی این برف و سرما می میرد. بگذار کمی گرمتر شود.

Advertisements

Written by فرجام

ژانویه 15, 2011 در 11:19 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

4 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. باز خوب است که سگ زنجیری میداند یکی هست در ان کارخانه که میشود با نگاه باهاش حرف زد

    آورا

    ژانویه 16, 2011 at 1:07 ق.ظ.

  2. قرار پاره كردن زنجير

    پريا

    ژانویه 16, 2011 at 9:04 ق.ظ.

  3. زنجیر را که پاره کند سگی دیگر پیدا می کنند که شود جایگزین
    زنجیربندان را باید فکری به حالشان کرد که نه فقط با یک سگ که با هیچ چیز نمی دانند چگونه رفتار کنند از بس که هیچ وقت هیچ کس یادشان نداده

    مهتاب

    ژانویه 16, 2011 at 1:37 ب.ظ.

  4. 😦

    khatereh

    ژانویه 17, 2011 at 11:27 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: