فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

درد

with 8 comments

نوشته ای که وعده کرده بودم را نمی نویسم. نمی توانم. می خواهم یک اتفاق واقعی را تعریف کنم. رد یک درد بد که هر چه به رویم نمی آورم از سرم نمی رود.

دم ظهراست در کارخانه. جوشکاری و جرقه و انفجار. همکارم می سوزد. دست و پا و کمی صورت. بگو بی احتیاطی. دستپاچه می رسانیمش تا اولین درمانگاه و بعد آمبولانس و شهر و بیمارستان. ترکیب صدای نعره های بی طاقت و بوی گوشت سوخته و موی کز خورده و کشیده شدن ناله آمبولانس بر تن جاده ای که کش می آید را کاش نفهمید و نبینید. می رسیم و بحران تمام می شود. مانده دردی و زخمی و درمانی. بیمارستان دولتی شهرستان. همکار درد کشیده را می رسانیم به بخش. اسکناس رنگی می رود کف دست پرستار و سفارش به مراقبت اضافه. یکی می دود و هر چه لازم است در کیسه پر می کند و می خرد و می آید. مراجعین پرسان به عادت همدردی می کنند و سوالی و چون و چرایی. بد خلق و نگران و گفته نگفته رد می شویم و اخمی می کنیم. نه ما خلق شهرستانی را یادمان است این جا و نه آن ها خرق قاعده می کنند با ما در پرسیدن و همدردی مرسوم. تلفن های مان قطع نمی شود که کجا ببریم و چه بکنیم بهتر است. آخر می ماند. هر چه کمتر جابجا شود بهتر است. توی بخش مراقبت مطمئن تر است، حتی بیمارستان دولتی شهرستان. طوفان می خوابد و درد کمتر می شود و زخم مرهم می شود و روز می گذرد.

فردا آمده ایم به ملاقات. نگران صورت برافروخته ای که آیا زود خوب می شود. دست و پای باند پیچیده ای که کی باز می شود. چهره خسته و درد کشیده ای که کی رها می شود و سرپا می شود. سپرده ایم اتاق خلوتی باشد. اما تخت دوم پر است. بخش سوختگی ملاقاتش از پشت شیشه است. با تلفن همراه حرف می زنیم و ناراضی اشاره می کنیم هم تختی را کی آورده اند. صورت هم تختی را دستگاه تنفس پوشانده. کنارش صفحه دستگاه ضربان می زند. سخت نیست فهمیدنش که به مویی بند است.

صدای پای تندی میپیچد به پیچ راهروی ملاقات. دخترکی است که بطری نوشابه اش را آب هویج خانگی پر کرده. تکرار زیر لبش نزدیک که می شود می فهمی بابا است. پرسان نگاه می کند. گیج اشاره می کنیم به مریض تازه. فرو می ریزد به شیشه حائل اتاق و اشک و چادرش بی حواس می لغزند و می ریزند. فرو می رود و فرو می ریزد. سالها انگار طول می کشد زمزمه هایش و نفرین هایش و اشک هایش و نفس های بریده اش. گریه می کند که چرا نریختی روی ماشین که صاحبش بمیرد به حق علی…چند نفری می پیچند به راهرو و پیش ترشان پیرمرد کوتاه قامت صورت گرد مو سپیدی که عصایش بلند می شود به نهیب دخترک با اخم و تشر. دخترک وا می رود به عقب تر تا عمو جایش را بگیرد. ناچار و مضطرب و پشیمان هر کدام جمله ای از فاجعه را می گویند. راننده خاور بود. دودانگ و شریکش چهار دانگ . ماشین را شب رو به پسرش سپرده ماه پیش. چپ می کند توی جاده. ماشین اسقاط می شود و مرد از یک دست و یک پا ناقص. با چند سر عائله و بی درآمد و بدهکار و مقصر و ازکار افتاده و شریکی که خسارت طلب می کند و کوتاه نمی آید. دیروز میان دعوایشان بنزین می ریزد روی خودش کنار ماشین و کبریت می کشد… غم و بغض نمی گذارد نگویند بی وقفه برای ما گوش های غریبه و غرور زخم خورده تاب نمی آورد این نداری و تحقیر را. عمو می گوید. مردم خیال می کنند نداشته ایم یا نخواسته ایم کمک برادر کنیم حالا. دختر توی این دنیا نیست. چشم برنمی دارد از تن سوخته روی تخت. مرد سر که بر می گرداند به سوی شیشه دخترک جان می گیرد. صدا نمی آید و نمی رود. پرستار پشت شیشه را که اسکناس رنگی دیگر توی جیبش نبود به اشاره می خوانم از پشت شیشه . گوشی همکارم آن سو می رود کنار گوش مرد و گوشی من این سو می رود به دست دخترک. گریه می کند و قربان صدقه می رود و یک بند حرف می زند. عمو را به حرف می گیرم تا یادش برود تشرش را به دخترک و گوشی گرفتن از مرد غریبه. وقت ملاقات می رود و یک جای سوخته روی دل ما می ماند. درد خودمان یادمان می رود…

بقیه اش را نمی دانم. نه کنجکاوم بدانم نه فرقی می کند که بگویم. او یا می میرد یا می ماند. یا سر می گیرد یا نمی گیرد. آن دخترک هم یا بدبخت می شود یا خوشبخت. می شد اصلا از رانندگی در تهران بنویسم. از روش های مبارزه مسالمت آمیز اجتماعی یا عاشقی یا زمستان. می شد این چند خط را قصه ای کنم و کتابی. می شد شماره حساب بدهم و کمکی جمع کنم برای نجات خانواده ای. می شد متن ادبی سوزناکی بنویسم به جای این روایت بی سر و ته سیخکی. من اما دیگر نمی توانم. بریده ام. بریده ام از زندگی میان درد و زبان به دهان گرفتن. گاهی از شرم. گاهی از ترس گفتن و ریختن حریم آدمی با دادن نشانه ای، برای آن ها که مرا یا او را شاید بشناسند. گاهی به هر دلیلی. من پر از قصه های درد شده ام. قصه هایی که زندگی می کنند کنارم. نه این که میان متنی چند خطی بیایند و تلنگر بزنند و بروند. نه از آن ها که بشود با چند تومانی یا امضا کردنی یا سردرد یک روزه ای ادای دین کرد و رها شد از شرشان. می خواهم نشان این خانواده را بدهم تا هر کس می تواند برود و پیدایشان کند و کمک شان کند. آدرس شان سر راست است. بیمارستانی است دولتی، در شهرستانی یا پایین شهری. فقط کافی است ساعت ملاقات یک ساعتی بروید و کناری بایستید. خودشان پیدایتان می کنند. خودشان برایتان تعریف می کنند.

باور می کنید این آدم ها جدای حمایت و کمک و شماره حساب باید فهمیده شوند؟ آن عموی عصا به دست غیرتی. آن مرد کم عقل که کبریت می کشد به تنش. آن دخترک که دهانش جز به نفرین باز نمی شد. با این نشانی باور می کنید این خانواده را پیدا نمی کنید میان هزار هزار خانواده؟ سوای محبت و کمکی و دست گیری، باور می کنید فهمیدن می خواهد این قصه؟ هم راهی می خواهد؟ هم قدم شدن می خواهد؟ باور می کنید فاصله داریم تا دیدن شان و فهمیدن شان و باورشان؟ باور می کنید؟ باور می کنید آن بی شماری که ما بودیم در خیابان سبز سکوت، بیشترش همین خانواده بود؟ باور می کنید گم شان کرده ایم باز؟ باور می کنید باید برویم و بگردیم و پیدایشان کنیم؟ باور می کنید آن مرد شاید همان راننده ای بود که من هفته پیش دوهزار تومان انعام اضافه را ندادم و راندمش؟ باور می کنید؟ سال نوی میلادی مبارک. ببخشید که تلخی کردم. بگذرید اگر تندی کردم. درد مردم وقتی دیگر فقط درد مردم نیست خیلی درد دارد.

Advertisements

Written by فرجام

ژانویه 1, 2011 در 8:58 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

8 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. دیروز یک فیلمی نگاه می کردم،جریان یک نسل کشی بود،یک خبرنگار به یکی از قربانیان در جواب اینکه مردم چطوری این قساوت را می بینند و کاری نمی کنند گفت:جهان وقتی این صحنه ها را می بیند،قلبش خرشیده می شود و بسیار اندوهگین می شود ولی بعدش تلویزیون را خاموش می کند و می رود شامش را می خورد!
    جریان ما هم همین است…

    مه سا بادوم

    ژانویه 1, 2011 at 11:09 ب.ظ.

  2. ب
    ا
    و
    ر
    د
    ا
    ر
    م

    مهتاب

    ژانویه 2, 2011 at 8:40 ق.ظ.

  3. بغض دارد…
    این حق ما نیست..

    مهتا

    ژانویه 2, 2011 at 9:12 ق.ظ.

  4. نمیدانم پاسخم را خوانده بودی یانه! برایت گفته بودم نوشته ات خوشایندترین نوستالژیست که بود……
    برایت گفتم که سنت شکنی کردم و پاسخ گذاشتم که ارزشش را داشت…که باعث شد باز در میان ترافیک این همه search نامفهوم سری به این گذرگاه بزنم تاتحمل خستگی آنچه که بر من تحمیل شده راحتتر شود…..
    ولی نشد………اینبار دلم شکست،نه…دلم سوخت برای خودم،برای حرفه ام و برای….
    من،دختر،23ساله،پرستار،پرستار،پرستار….،بخش ویژه،ملاقات ممنوع،کار دشوار
    من دلم سوخت چون از این همه خط و نوشته پیدا نکردم روزی را که از بیمار سیلی خوردم و دم نزدم چون باید تحمل میکردم
    پیدا نکردم شبی را که با تلفن همراهم با شهرستان محل زندگی بیمار تماس گرفتم تا شایداسوده تر شود
    پیدا نکردم اون وقت بی وقت را که همراه بیمار را به بالین بیمار در حال احیا بردم و نشنیده گرفتم توبیخ پزشک را
    پیدا نکردم تمام روزها و شب هایی که من بودم و این همه تجربه تلخ و فقط 23سالگی….
    بگذریم از درد مضاعفی که با خواندن این شکواییه پیدا کردم بهرحال ممنونم از اینکه فهمیدم که دیگر لازم نیست این همه رنج را تحمل کنم شاید بهتر بود….

    مریم

    ژانویه 4, 2011 at 7:12 ب.ظ.

    • خسته نباشی رفیق خسته. خسته هم نشو لطفا. اگر از قصه آن کاغذ رنگی کف دست رنجیدی بگذار عذر بخواهم و راست بگویم که آن که گرفت کمک بهیار بود اسمش نه پرستار. این دست بردن هم دلیل تلخ و مهمی دارد که توی پرستار حتما می دانی چیست.به خودم گفتم که به کسی بر نخورد. نمی دانم چند سال است پرستاری رفیق. من عمر داده ام پای این حرفه . کودکی داده ام. مادر داده ام پای این حرفه که عمرش دراز باشد. من به خودم زدم نه به کسی.
      اگر در 23 سالگی با این چند خط به کشف تازه ای رسیدی گمانم باید رها کنی این رنج را. این تازه اول عشق است رفیق من. من نگفتم کمک بهیار و گمانم می دانی چرایش را. خسته نشو لطفا مادر جوان من. یک عمر کار داری. گرچه اگر هزار بار دیگر هم این چند را بنویسم کلمه ای کم نمی کنم یا زیاد. اما به حرمت همه رنج و زحمتی که برای انسان می کشید ببخشید. این دعوای صنفی نبود پرستار خوب.

      فرجام

      ژانویه 4, 2011 at 7:41 ب.ظ.

  5. اول باید تشکر کنم بخاطر پاسخت
    و باید تبریک بگویم بخاطر شیرزنی که قدرش میدانی
    من آنقدر عاشق این حرفه شدم که اگر «هزار بار دیگر هم این چند را بنویسی و کلمه ای کم و زیاد نکنی» من باز عاشق میمونم و به شما،به این گذرگاه دلخستگی،به دلیل دلتنگی های کودکی ات و هزار بار به این حرفه مقدس احترام میگذارم
    میخوام بدونید که میدونم تمام چیزهای نگفته ی پشت این دلنوشته یه رنگ دیگه ست

    مریم

    ژانویه 4, 2011 at 10:50 ب.ظ.

    • ممنون و باز هم ببخش.هر چند گمانم می دانی دلیل این تحریف تلخ را رفیق. خوب باشی و خوبی بخش. همیشه

      فرجام

      ژانویه 4, 2011 at 11:18 ب.ظ.

  6. با اجازه ی شما این نوشته را برای دوستانم البته با ذکر نام فرجام و آدرس فرجام ارسال کردم.

    یه دوست

    ژانویه 6, 2011 at 11:15 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: