فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

بوسه پشت پنجره

with 5 comments

آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم. قصه سربسته ای که به شنیدنش می ارزد. روایت بودنی باشکوه، ماندنی مثل کوه و مردنی مثل کوه. آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم.
خیلی سال پیش، نمی دانم چند سال پیش، پیرمردی که هنوز نوجوان بود، 17 ساله شاید، که از روستا و مرداب و دریا می گریخت، که می رفت تا شروع کند سالها جنگیدن را، پای پنجره پشتی سنگی به شیشه زد تا دلبر را ندیده نرود. و دلبر آمد لب پنجره، 14 ساله شاید. کدامشان مست شد و طاقتش برید را نمی دانم، کدامشان دست برد به صورت آن یکی را نمی دانم، کدام چشم ها را بست و لب ها را به نسیم روستای کنار مرداب داد نمی دانم، اما من می دانم وقت خداحافظی پیرمرد و دلبر، بوسه ای زاده شد. بوسه ای عمیق و ویرانگر. از آن ها که روزگار عمر طلب می کند به بهایش.
پیرمرد که می رفت به فرار، می رفت به جنگ، می دانست عمری پیش روست پر از میله، پر از شلاق، پر از تحقیر، پر از دوری، پر از سختی. می دانست دلبر را آواره می کند، ویران می کند، شکسته و خسته می کند. می دانست به دنیا نیامده برای هم خانگی و هم نفسی. نیامده برای زندگی و خانواده. اما بوسه ای که زاده شده بود دیگر زاده شده بود. پیرمرد می دانست این بها را ندارد که بدهد. می دانست بهای بوسه ای که زاده می شود را، می دانست سرنوشتی که به تلخی رقم می زند را… و باز هم بوسه را داده و بود و زاده بود.
می شود به شیشه نزنی وقت فرار و بروی. می شود بوسه را که منتظر زادن است در نطفه خفه کنی، می شود بوسه را که جا گذاشتی برگردی و لبت را با سرآستین پاک کنی و بروی یادت نماند و یادت نیاید چه کردی و چه جا گذاشتی، می شود پای بهای بوسه ات بمانی… تا جایی که ببری و کم بیاوری و بروی و بگذاری دلبر را و بوسه را و هر چه بعد آن بوده، می شود عمری خودت را و بختت را نفرین کنی که هم از زندگی ماندی و هم از پریدن و جنگیدن. همه این ها می شود، اگر پیرمرد این قصه نباشی و دلبرت دلبر این قصه نباشد. اگر باشی و باشد، آن وقت است که عمری هیچ کس نمی فهمد کنار هم ماندنتان را، هیچ کس نمی بیند دلیل ماندنتان را، بوسه پشت پنجره را، که بس است برای عمری به پای هم باختن و کشیدن. هیچ کس نمی فهمد زجر و عذابی که چرا می کشید، تقلایی که چرا می کنید، اخم و گره ای که زندگی چرا نمی تواند بدوزد به پیشانیتان. آن وقت است که شما آتش نشسته های بوسه پشت پنجره اید.
آنها که نمی فهمند و نمی دانند حیرانند به همیتتان. آنها که شنیده اند می خندد در شهری که هزار بوسه حباب می شوند و می ترکند در هوا هر روز، تو پای بوسه ای عمری گذاشته ای و می گذاری. آنها که مومنند تکفیرت می کنند. هوس چران ها تحقیرت می کنند. خانواده انکارت می کنند. و تو پیرمرد قصه من! از همان لحظه که به شیشه پشت پنجره زدی می دانستی خانه ات سه بار می سوزد و دلت هزار بار و جگرت بیشتر از آن. و زدی به شیشه پشت پنجره که دلبر بیاید و بوسه بیاید و یک عمر به پای بوسه و دلبر نشستن بیاید.
تو پیش از آن که بمیری این قصه را به گوش من خواندی پیرمرد. یادت که نرفته؟ می دانستی رفتنی شده ای و نمی دانستم. پیرمرد قصه را در من جا گذاشتی و رفتی. می دانستی که می میری. اما پیرمرد قصه نمی میرد. بوسه پشت پنجره و بهایش هم. می دانستی بوسه پشت پنجره من توی راه است. و یادم دادی میان این همه بوسه که مثل حباب هر روز می ترکند، پیدا کنم بوسه های پشت پنجره را که همیشه می درخشند و هستند با عمری که طلب می کنند. آشنایم کردی با پیرمردهایی که رفته اند، که تازه آمده اند، پیرمردهایی که هنوز به دنیا نیامده اند برای بوسه های پشت پنجره شان… من هم این قصه را به گوش دیگران می خوانم. گرچه هر چه می خوانم نمی نشیند به گوش کسی. اما می خوانم. می ترسم به پیرمرد شدن نرسم پیرمرد! چون می ترسم می خوانم.
گفتم آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم. قصه ییرمرد 17 ساله و بوسه پشت پنجره راز بود. اما این راز من نبود. پیرمردهایی که رفته اند و آمده اند و هنوز نیامده اند راز من بود اگر این قصه را زودتر می گفتم. چند روز زودتر… می دانید! میانه دود و صدای این شهر، زنی خمیده با موهای سفید و صاف، تنها در خانه ای نشسته. سالی است که قدش خمیده، سالهاست هم خانه اش رفته، بارها جگرش سوخته و خانه اش. جگر گوشه اش را به گلوله ای نامرد باخته و از سنگی هم دریغش کرده اند. و این داغ را به تکرار و با مکث بخوان! پنج بار! تبعید و غربت کشیده با بچه های قد به قد نوپا به جرم هم خانگی با پیرمرد آن روزها جوانی که عصیانگری ضربان رگش بوده. من می دانم پیرزن تحقیر و سختی کشیده برای رسیدن به این همه سال سختی و تحقیر. برای رسیدن به پیرمرد. این پیرزن، خمیده و پیر و جگر سوخته است، اما هنوز دلبر است، به شیرینی همان بوسه پشت پنجره. راز بزرگی که می خواستم بگویم را تازه فهمیده ام خودم.
راز بزرگ این قصه دلبر دلباخته ای است که دام و داغ و میله و غربت خم به ابروی دلدادگیش نیاورد. همه آن چه بودن پیرمرد بر سرش آورد را دم نزد. دلبری که حتی یک چشم به هم زدن هم بهای بوسه پشت پنجره را نشکست. راز بزرگ من پیرمرد بزرگ و پاکبازی است که اقبالی هم پای بزرگیش داشت. پیرمرد من همه عمرش را هم که داده باشد به بهای بوسه پشت پنجره، باز هم چنین دلبری را به کمتر از مفت خریده. و من این را تازه فهمیده ام. تازه فهمیده ام این قصه چرا این همه وقت به جانم چنگ می زد و نمی آمد به چنگ نوشتنم، تا امروز!

Advertisements

Written by فرجام

مه 16, 2009 در 7:09 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

5 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. فرجام جان نوشته ات رو بسیار دوست داشتم..
    آنجا که نمی دانستی کدامشان مست شد و طاقتش برید.. کدامشان دست برد به صورت آن دیگری.. کدامشان چشم ها را بست و لب ها را داد به نسیم.. آنجا که بوسه ای زاده شد.

    اجازه هست متنت رو بگذارم تو وبلاگم؟ از اون نوشته هاست که باید یه روزی پرینتش کنم و بگذارم تو صندوقچه ام.. تا سالها بعد.. یه شب.. راز اون دلبر جگر سوخته و پیرمرد 17 ساله رو برای بچه هام بگم..

    یلیچکا

    مه 17, 2009 at 4:38 ق.ظ.

    • بذار رفیق. اینجا نوشتمش برای شما. الان مال شماست. راستش از اولش هم مال من نبوده. امانت بوده سر دلم

      فرجام

      مه 17, 2009 at 1:42 ب.ظ.

  2. باز که تو ما رو کشتی !

    وفا

    مه 17, 2009 at 11:13 ق.ظ.

  3. خوب شد قصه پیرمرد و دلبر رو گفتی فرجام. به دوش کشیدن همچین قصه ای ، اون هم سالها، سخته. سنگینه…
    این از اون قصه هاییه که هر چند بار هم که گفته بشه، زبون به زبون و نسل به نسل هم که بچرخه، چیزی ازش کم نمیشه. اگه تو تموم این نسل ها دل یک نفر رو هم بلرزونه بسه. رسالتش رو انجام داده. هم قصه ، هم پیرمرد و هم دلبر

    سحر

    مه 18, 2009 at 11:11 ق.ظ.

  4. عجب رازي بود… دلم انگار پرپر مي زد براي شنيدن اين راز… در ِ گوشي شنيدنش… تاب آوردنش…
    ولي تاب آوردم…

    مريم

    ژوئن 29, 2009 at 6:29 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: