خوشبخت بودن یا نبودن. مسئله این است
این نوشته ادبی نیست. مخاطب عام هم ندارد. حاصل چند ساعت نوشتن و پاک کردن است. حاصل حال یک آدم در حال انفجار است که هر چه می خواهد بگوید را به دلیلی نمی تواند…
می شود بدانی خوشبختی چیست و خوشبخت نباشی؟ یا ندانی چیست و باشی؟ می شود بخواهی و خوشبخت شوی؟ می شود خوشبختی را یاد داد یا خرید یا فروخت؟ نمی دانم. من نمی دانم . اما من می دانم خوشبختی را می شود فهمید. خیلی ساده است. لااقل ساده تر از نفهمیدنش. خوشبختی حتی فهمیدنش هم مزه دارد.
وقتی به کسی می گویی تو خوشبختی تنها چیزی که می فهمم این است که خوشبختی را نمی فهمی. فارغ از این که من خوشبخت باشم یا نباشم. بنده خوشحال خدا! هزار مرد و زن اگر بگویند تو خوشبختی و بخواهند جای تو باشند به مفت نمی ارزد اگر تو بخواهی جای کس دیگری باشی ته دلت. یا جای دیگری باشی در خیالت… و ته بدبختی شاید این است که ته خوشبختی باشی. جایی باشی که دوست نداشته باشی جای هیچ کس دیگری باشی، و جای خودت هم جایت نباشد، یا چه می دانم باشد…
اینها را اگر نمی شود فهمید حتماً تقصیر از فرستنده است. فرستنده ای که گاهی بلد نیست به زبان حال ساده حرف بزند. فرستنده ای که گاهی خیال می کند حق دارد حرفش را بزند و می ترسد از هزار نگاه که گیجی چشمهایش را پی می کنند نه رد خون قلمش را. چشمهایی که نویسنده را کمین می کنند نه نوشته را. ترجمه فارسی اینها یعنی هوا طوفانی است. آدم پشت این صفحه در مرز یک چیز بدی است که مودبانه اش می شود ترکیدن. حسرت ترس خورده دست چپی است که زورش به ناکار کردن دست راست نرسید تا امروز یک روح دیوانه زنجیر شود در قالب یک آدم معقول. چه خوب است آدم بیست سال بعدش را همان بیست سال بعد می بیند. چه خوب است آن پسرک دیوانه و رها مرا ندید و تمام شد و رفت پی کارش با دیوانگی هایش. چه خوب است هنوز دستهایم یادشان هست وقتی زنجیر نبودند چه قدر بلند بودند. چه خوب است هنوز زنجیرها به خیالم نرسیده اند….
تو مسئول گلت هستی
ورودی نوشتن این صفحه را بسته اند و به مکافاتی بعد دو روز بازش کرده ام. نمی دانم باز هم باز بشود برای باز هم نوشتن یا نه. اینجا انگار فکر کردن هم قدغن است. چیزی که هنوز ننوشته ای را هم قضاوتش کرده اند که نباید نوشته شود. بگذریم….
من روی مردی که خلبان بود و قصه ای نوشت درباره شازده کوچولویش تعصب دارم. روی خلبانی که مثل شازده کوچولویش روزی گم شد، با هواپیمایش. روی طرح های مدادی گوسفند توی جعبه و سوراخهایش. روی پوزه بندی که خلبان من یادش رفت بندش را بکشد. روی سیاره ای که می شود یک روز 44 بار غروب را در آن نگاه کرد. یک روز خیلی غمگین. من روی شازده کوچولویی که جواب هیچ سوالی را نمی داد تعصب دارم. پس مواظب باش!
به هم که می رسیم می گوییم مرا اهلی کن. بعد از مراسم اهلی کنان هم چشم تنگ می کنیم و ناز می کنیم که: تو مسئول گلت هستی! و این انگار یعنی که ما اهل اهلی کردنیم، اهلی شده ایم و شازده کوچولو را هم خوانده ایم ضمناً. فقط می خواهم یادت بیاندازم که نه! نیستی! نشده ای و خوب هم نخوانده ای این درس را.
…شازده کوچولویی بود که عاشق گلش بود. گل سنگ دلش که به خارهای کودکانه اش می نازید و با زبانش زخم می زد، نه خارش. گلی که اهلیش کرده بود و فراریش. میانه فرارش و قصه اش رسید به روباهی که می خواست او اهلیش کند و او اهلیش کرد و ما انگار خیلی خوشمان آمده از این لحظه میان این قصه. زوزه می کشیم که اهلیمان کن! و احساس اهلی شدگی که کردیم سفت می چسبیم یقه را که کجا؟ تو مسئول گلت هستی!
روباه می خواهد که اهلیش کنند. راه اهلی شدن را هم خودش می گوید. و اهلی می شود. شازده کوچولو وقت خداحافظی اشکهای روباهش را می بیند و می گوید: پس اهلی شدن هیچ برای تو خوب نبود. و روباه می گوید چرا! برو گل های سرخ را تماشا کن! و شازده کوچولو تازه می فهمد که آنها هیچ نیستند پیش گلش، چون شبیه روباهند وقتی تازه با او آشنا شده بود. و روباه رازش را می گوید: اون چه گل تو رو این قدر مهم کرده، عمریه که به پاش صرف کردی. تو مسئول گلت هستی!
تو مسئول کسی هستی که اهلیت کرده، دیوانه ات کرده، مسافرت کرده. گلی که شازده کوچولویی را اهلی کرده. شازده کوچولویی که روباهی را اهلی کرده و خلبانی را و مرا و شاید تو را. فکر کن به این. تو مسئول کسی هستی که اهلیت کرده. تو مسئول گلت هستی، نه روباهت. این را من نمی گویم. این اتفاقاً آخرین جمله روباه بود وقت خداحافظی. اهلی کردن کاری ساده و از سر خوشی نیست. چرا می خواهی اهلی شدن باشد؟ واقعاً چرا؟ وقتی اهلی کردن درد دارد، چرا اهلی شدن نداشته باشد؟ اون چه مهمه، چیزیه که دیده نمی شه. یادت نره!
بوی عیدی
روز اول عید
سال تحویل می شود. پدر حافظ باز می کند و بوی اسکناس تازه مستمان می کند. می رویم خانه عزیز، مادر بزرگم، که همه جمعند آنجا برای ناهار. لباس های نو در آغوشم گرفته اند. همه چیز مهربان است. همه چیز بهار است. هشت ساله ام.
روز دوم عید
می رویم خانه پسر عمو ها و پسر عمه های پدر. آخرین عید دیدنی است و آخرین عیدی ها که خواهیم گرفت ازشان. بزودی می روند خارج و بر نمی گردند دیگر. دوازده ساله ام.
روز سوم عید
عید دیدنی تعطیل است و زندگی زهرمار. سرم را خورده اند بسکه می نالند درس بخوان و نمی خوانم. کنکور دارم. هفده ساله ام.
روز چهارم عید
عید دیدنی ها را رفته ایم و می توانیم کمی در خیابان های خلوت بهار دست هم را بگیریم و راه برویم و نفس بکشیم و عاشقی کنیم. زنگ می زنیم و قرار می گذاریم و قلبم بلند بلند می زند. انگار سال تحویل هشت سالگی. بیست و دو ساله ام.
روز پنجم عید
وقتی عزیز دیگر نیست، وقتی پسر عمو ها و پسر عمه های پدر رفته اند آن سر دنیا، وقتی همه با هم قهرند و عید دیگر کارش آشتی دادن نیست، عید دیدنی ها زود تمام می شوند. مثل پول حقوق اسفند و عیدی. رفقا را می بینیم و تعطیلات را فقیرانه می گذرانیم در خانه اجاره ای کوچکمان. سی ساله ام.
روز آخر عید
حافظ را باز کرده ام و بوی اسکناس مستش کرده در لباس نو. بعد از عید دیدنی ها عیدی هایش را گذاشته در یک کیف نو و چشمش حریصانه برق می زند وقتی برایش می شماریمشان. نمی گذاردمان دست بزنیم به اولین سرمایه شخصیش. خسته از بازی و گردش سیزده دستش را گذاشته روی سینه ام و در آغوشم بی هوش خوابیده. نگاهش که می کنم انگار بعد سی و پنج سال دوباره پنج ساله ام و یک عید را مزه کرده ام تا ته و خسته و مست خوابیده ام. وقتی نفس می کشد همه چیز مهربان است، بهار است، خردسال است. من قطعه ای از کودکیم را و خودم را، محکم تر در آغوش می گیرم و می خوابم.
غیر از خدا، هیچ کس نبود
خورشید داشت خاکستر می شد. پسرک کنار پیاده رو می لرزید. ترازو از روی صفر تکان نخورده بود از صبح. لبش خشک شده بود بسکه خودش را جمع کرده بود و تکرار می کرد: خدایا! … خدایا!
سرش را بلند کرد. زنی آراسته روبرویش بود و لبخند می زد.
.بگو پسرم! با من چکار داری؟
..من؟ با شما؟
.مگه صدا نمی کردی خدایا! … خدایا؟
..مادرم گفته با غریبه ها حرف نزنم.
.خدا که غریبه نیست.
..خدا که زن نمی شه!
.خدا که نمی شه نداره.
..شما خدایین؟ بگین به ابالفضل؟
.چی می خوای پسرم؟
..از صبح دشت نکردم. خودتونو وزن کنین. هر چی خواستین بدین
…..
وقتی خورشید دوباره جوانه زد، مانده بود کودکی که یخ زده بود از سرما، پول درشتی که مچاله شده بود توی دستش و ترازوی شکسته ای که ساخته نشده بود تا خدا را وزن کند…
عید نفسش به کوچه ها افتاده و بویش به باغچه ها. بچه ها را یادتان نرود شب عید. صاحبان کوچک عید، حتی اگر گدا، حتی اگر دزد، حتی اگر خیابان خواب. اگر شما عید را دوست ندارید گناه صاحبان کوچکش نیست با آن دلهای کوچکشان. چند روز بیشتر وقت ندارید تا یک عیدی به بچه هایی که از کنارتان رد می شوند بدهکار نشوید. بدهکاری بد دردی است. عیدی بدهید. اسکناس نو و تا نخورده. عیدی بدهید. عیدی بدهید…
عروسی پدر مادر دار
این نوشته را انگار کنید قدح اندیشه است. خاطره ای که بیرون می گذارمش از ذهنم تا خرابم نکند. اینجا نوشتنش دلیلش وابسته شدن این اندیشه به شماست که می خوانیدش و پی اش می کنید گاه به گاه. کار عاقلانه و خوبی هم نیست. می تواند شر بشود اگر کسانی بخوانندش. شاید پاکش کنم پس ….
برادرم زنگ می زند. مضطرب و ناآرام خبر می دهد جمعه قرار است برای خواستگاری بروم. بیایید. پیش شرط می کند حرفهایش را زده، کمک نمی خواهد و فقط می خواهد تشریفاتی طی شود و کسی بازی اش را خراب نکند. اضافه بر بداخلاقی همیشه اش است و عجیب نیست. اضطراب کاری که می کند و سنگینی تصمیمش. اضطراب یک رفتار و جمله مخالف، یک نه که همه چیز را مثل دومینو تا مهره اخر می تواند به هم بریزد، اضطراب این که من بخواهم کینه دیرین تازه کنم، خاطرات کتاب آلوچه خانوم را، انتخاب خودم را…
شوخی می کنم و دلگرمش می کنم که سخت نیست. می دانم که با مادر جنگش شروع شده. پیشنهاد یک گفتگو با پدر و مادر را می دهم که اگر لازم است من هم باشم و به راه بیاوریم مادر را. قبول نمی کند و قلبش میان کلمه های تلخش می زند. به شوخی تمامش می کنیم و می گذاریم تا جمعه دیدنمان را…
مادر آشفته تماس می گیرد. پسر دیگری را قرار است ببازد. می نالد از سکه هایی که مهر می کنند. از پسری که اگر باخت از کجا بیاورد. از خودش که آن وقت کاری نمی تواند بکند. اژدهای بیدار شده درونم را مست می کنم و می خوابانم و سرگرم می کنم تا بتوانم حرف بزنم و از کوره در نروم. همه بلاهایی که سر هم آورده ایم این سالها را یاد می آورم و همه زورم را می زنم بی طرفانه باشد. از کاری که امروز می تواند بکند می گویم. از همراهی. از این که ما هم خواهری داریم و چنین روزی لابد توقعی. از این که برادر همراهی می خواهد نه حمایت. از این که او هم لابد به اندازه ما نگران زندگیش هست و به فکر خطرات. از این که تند خوییش از نگرانی است . از این که او مثل من جنگجو نیست و چون نیست پیش از جنگ تند خو است. چون از جنگ می ترسد… صدایم کمی بلند می شود: جنگ چیز بدی است مادر من. همه یادمان هست گمانم که چیز بدی است. وقتی جای دیگران وظیفه نمی پذیریم جایشان تصمیم نگیریم مادر من… مادر آرام شده و می گوید کاش همه مثل تو منطقی بودند. خنده و گریه را گم می کنم از این طعنه که پانزده سال دیر گفته می شود…
لباس مرتب پوشیده ام. پلو خوری. مادر ورد قربان صدقه گرفته برایم و می دانم برادر چه می کشد. کشیده ام این تلخی را. می رسیم و می پذیرندمان. زورم را می زنم که فضا و گره های ابرو شکسته شوند که می شوند. پدر شروع می کند: آمده ایم برای سلام و رخصت. برای دو جوان که خودشان می دانند چه می کنند و ما تصمیمشان را محترم می داریم و سعی می کنیم همراه باشیم و و کوتاهی نکنیم در وظیفه مان. و انگار نگاه مرا حس می کند اضافه می کند فرزندانمان دیگر به سنی رسیده اند که درست تصمیم بگیرند… در دلم می گویم و خوشبختانه شما هم ، پدر!
حرف زیادی زده نمی شود. مروری می کنند آنچه می خواهند و می توانند را و زود تمام می شود. می رسند به ریزه خورده های خاله زنکی. که بیاید و چه بیاورد و … برادر را نهیب آرامی می زنم از دامی که می بلعدش چند دقیقه بعد و با پیشنهادی دام را می گذارم در خماری برادرم و همراه فردای زندگیش. می رسیم به مراسم عقد که قرار است در محضر باشد و خیلی خوب است و پسر بزرگ هم همین کار را کرده. پسر بزرگ که همین کار خوب را کرده منم، من که تنها بودم روز امضا، کم سن و ویران و تنها. آن قدر تنها که هنوز هم می لرزم وقتی یادم می آید. می پرسندم که چه می خواهد و چه نمی خواهد عقد محضری. می گویم شاهد. شاهد حتماً بیاورید و بحث می گیرد که پدر می تواند شاهد باشد ؟ یا برادر؟ و من نمی دانم چون نیم ساعتی که تنها می لرزیدم تا کسی بیاید و شاهدم باشد نه پدری بود نه برادری نه مادری. به جرم انتخابی که همدلی برایش می خواستم نه حمایت… بحث تمام می شود و تشکر می کنیم و بیرون می زنیم.
راست بگویم نمی دانم حالم را. مادر می گوید خوب است هر جا که تو هستی بحث در نمی ماند و می توانی پیش ببری. تلخ می شوم و می گویم کاش به درد خودم هم می خوردم و زود پشیمان می شوم و حرف را عوض می کنم. نمی شود بگویم خیالم نیست که ما هم همین را گفتیم. همین را خواستیم. همین را. نمی شود بگویم شاد نیستم از این که پدر و مادر شبیه خودشان هستند این بار. نه شبیه غریبه ها. نمی شود بگویم چه هستم الان. شاید می شد که ما هم به جای این که اسطوره مقاومت و سرسختی بشویم برای کوچکترهایمان، آدمهای معمولی می ماندیم مثل بقیه با حقی مثل بقیه. شاید لازم نبود به خاطر نمی دانم چه، این همه سال عمر وتوان مان برود برای برگشتن به طبقه متوسط، به خانواده، به زندگی به باد نرود. می دانم دل گیرم. اما می دانم از کسی نیست این دلگیری و این خوب است. و می دانم هوا بهتر است و آسمان طوفانی نیست و این هم خوب است. کاش بشود همه این ها را دور ریخت و یاد نکرد. نمی دانم می شود یا نه. عروسی آخرش به کوچه ما هم آمد انگار. یک عروسی پدر مادر دار
آینه
1- نگاهش می کنم و خون به صورتم می دود. ایستاده نفس به نفس روبرویم. بدون شرم. بدون خجالت. انگار نه انگار همه بدبختی هایم را یک تنه ساخته و به دامنم انداخته. طوری نگاهم می کند انگار منم که باید سرم را پایین بیاندازم یا خودم را گم و گور کنم یا سر به نیست. با همه نفرتم می گویمش: حیف که حتی لیاقت مردن هم نداری….
2- انگار همه قدرتش را جمع کرده تا کینه شود در نگاهش به من و چشم بر نمی دارد از چشمم. انگار همه بدبختیش را من به دامنش ریخته ام. انگار می توانم. انگار هستم. می خواهد باور کند کسی، چیزی، قدرتی هست غیر از خودش که به این روزش انداخته. و خوب می داند نیست. کسی و چیزی و قدرتی نیست غیر خودش. و بعد خیالش می گذرد که من همان خودش هستم که مجبورش کرده ام به بدبختی. به انتخاب. به اشتباه. به تکرار و تکرار اشتباه. می خواهد سر به تنم نباشد و می داند که نمی شود. بشود هم دردی دوا نمی شود. می داند و باز به رویم می غرد: حیف که حتی لیاقت مردن هم نداری… و می دانم و می داند که حرف این نیست. آن قدر تکرار کرده ایم این بازی را که بدانیم راه این نیست. اگر خودش را بکشد از شر من خلاص نمی شود و اگر من را بکشد باز فرهاد جانش را می لرزاند و می خواند: “آینه می شکنه، هزار تیکه می شه…. اما باز تو هر تیکه اش عکس منه.” می داند اگر بشکندم هزار برابرش می کنم که دوباره نمی کشدم…
3- این ترانه را که می خوانید روزی نوشته ام که نمی دانستم. نمی دانستم آدم از خودش انتقام نمی گیرد. نه که نباید بگیرد. نمی تواند که بگیرد. نمی دانستم انتقام اگر گرفتنی است هم از دیگرانی است که نمی توانی تغییرشان دهی. نمی توانی به راهشان بیاوری. نمی دانستم خودزنی بازی کودکانه ای است. یک بازی کودکانه خطرناک که وقتی باختی می فهمیش و می گریزی از سایه اش. و وقتی باختی کمی دیر است برای گریختن و فهمیدن. خود زنی بدترین راه آسوده شدن است و بهترین چاه گرفتار خود شدن.
4- می دانم این ها را که می گویم زخم های کهنه دستم و خاطره زخمی دورم و رفقای رنجیده قدیمی ام و هم خانه عذاب کشیده حسته ام ریشخند می کنند توی دل شان که تو از کی این قدر فهمیده شده ای؟ حق دارند و می دانم هنوز نشده ام. اما این ها را باید بلند بلند نوشت برای یک روز، حتی یک روز نجات یافته، در راه یک آدم به دیوار رسیده که باور نمی کند خودزنی تنها راه نیست. که اصلاً خود زنی راه نیست… بگذریم. ترانه ای را بخوانید که خوانده شده و ضبط شده، توی آشپزخانه. با کیفیتی که خجالت کشیدم اینجا بگذارمش. خواننده گم نامش هم البته مثل من کارش هنوز خودزنی است و ضمناً با هم شکرآبیم این روزها. پس فقط نوشته هایش را می شود خواند اگر خواندنی باشد:
روزایی که زندگیمو میشد ارزون بخرم
چی میشد از این شبای بد میدادی خبرم
به خیالم مثه کوه آهنی پشت سرم
حادثه رسید و تو خودت شکستی کمرم
منی که هم نفس جاده و مرد سفرم
توی این شهر سیاه لعنتی دربدرم
به خدا خسته تر از زدن به سیم آخرم
نه می خوام بیافتم از پا، نه می تونم بپرم
گفته بودم که می خوام سر به بیابون بزنم
نه که با دست خودم گورمو این جا بکنم
به تقاص هوس تو آسمون پر زدنم
حالا باید تو قفس بی آسمون جون بکنم
چی نصیبت شده از زحمت زانو زدنم
تو کی هستی که شکستی دل و بستی دهنم
ته قصه شکستن اومدی به دیدنم
توی آیینه نگام کردی و گفتی که منم
تصویرها
می گویند بعد از 7 سال همه سلولهای بدن تازه می شود. یعنی بعد از هفت سال تو کس دیگری هستی. فقط خاطره ها می ماند و نشانه هایش. من آدم پیگیری نیستم. هیچ کاری را همیشه تکرار نتوانسته ام بکنم. حتی شغل هایم را هم دو سال بیشتر تکرار نکرده ام. کم حافظه هم هستم. آن جایی از حافظه ام که خاطره ها می مانند انگاری خیلی کوچک است و اتصالی دارد. و وای از وقتهایی که همه چیز یادم رفته و سیمم دوباره اتصال می کند و فیلم پشت فیلم رژه می رود توی مغزم و تصویرها دوره ام می کنند.
تصویر کودک سیاه سوخته و ریزه ای که آن قدر می دوید توی زمین که دم غروب رفقا دست و پایش را می گرفتند و می انداختندش توی خانه. تصویر دوچرخه. تصویر تشتک بازی. کندن کاشی های دانشگاه شریف و کاشی بازی. تصویر علی و رضا ضیایی و آقای ضیایی که راننده ترانزیت بود و فریده خانوم مادرشان. نقل و نباتشان هم فحش خواهر و مادر و مادر قدغن کرده بود حتی نگاهشان کنم. بازی می کردیم و دعوایمان می شد و مادرشان می آمد پشت در خانه و نعره می شکید و مادر نگاهم می کرد اشک می ریخت و قول می دادم دیگر طرفشان نروم و این قصه چند بار و چند بار و چند بار هر سال تکرار می شد. تصویر موهای بور علی ضیایی که شنیده ام اعدام شده…
تصویر نوجوان حاضر جواب و شیطانی در یک دبیرستان شلوغ. تصویر آقای شهسواری که من و هومن را مات نگاه می کرد و جزوه ای توی دستش خشک شده بود از شعر ها و کاریکاتورهایی که از معلمهایمان کشیده بودیم و پرفروش ترین جزوه آن سال شده بود و نگاه من که چفت شده بود به پوتین های آقای شهسواری که شنیده بودم خیلی دارد. و آقای شهسواری به صفحه خودش که رسید آن قدر خندید که چاره ای نمانده بودش غیر بخشیدنمان…
تصویر جوان لاغر و بلندی هر پنج شنبه آفتاب نزده در درکه. تصویر یک شب بد که هر چه خاطره و نوشته و تصویر بودم را نیمه شب در خرابه پشت خانه سوزاندم. همه سالهای جوانی و نوجوانی تا آن روز را. تصویر تیغ. تصویر دست راستی پر از خط های عمودی قرمز از بالا تا پایین. تصویر اتاق آبی رنگی که همه دیوارش را نوشته بودم. تصویر ساعت – رادیوی برقی عمو طاهر که با برق آمریکا کار می کرد و تبدیل که می زدی هر ساعت ده دقیقه عقب می ماند و هر شب معادله حل می کردم برای تنظیم زنگ صبح و وای اگر اشتباه می کردم…
این تصویر ها من نیستم. اینها حتماً کس دیگری است خیلی نزدیک به من. من این آدمها را نمی شناسم. نمی فهمم. اصلاً یادم نمی آید. جایی نمانده که خودش را ثبت کرده باشم. نه خودش را می شناسم نه جاهایی که بوده نه آدمهایی که با او بوده اند. من انگار چند بار مرده ام تا این جا. می گردم دنبال آدمهای گذشته. دنبال قیافه هایشان. حرفهایشان. حرفهایمان. روزهایمان. هیچ کس نیست. هیچ کس نمی آید و نمی خواهد برگردیم و بگردیم و خودمان را ، لااقل تکه ای از خودمان را پیدا کنیم. حتی خواب هم که می بینم همه می دانند که من آن آدم نیستم و قاچاقی برگشته ام. خواب که می بینم سر امتحانم و اگر نمره نیاورم زندگیم به باد می رود، یکی می آید و زیر گوشم می گوید: می دانم همه امتحانهایت تمام شده. اما اگر اینها را جواب ندهی همه را از اول باید دوباره شروع کنی…
من گم شده ام. باور کنید من گم شده ام. اینجا که هستم ایستاده ام با یک عالمه آدم که می شناختمشان و نمی شناسمشان. نقشه را سوزانده ام. قطب نما هم ندارم و مجبورم هی قدم بردارم به جلوتر. کمکم نمی کنید؟ وای… اگر بعدتر این روزها را هم گم کنم؟ آدمهایش؟ چه کار داریم می کنیم با خودمان؟ صبر کنید! من یک چیزهایی را پشت سرم جا گذاشته ام که لازمشان دارم.
این تنها چیزی است که پیدایش کردم. از اولین سالی که وبلاگ می نوشتم. شعر خودم را دستکاری کرده بودم. راستی این صفحه ها چیزهای خوبی هستند. مواظب باشیم گم نشوند یا نصفه شب نسوزانیمشان وسط خرابه پشتی خانه. این شعر مال هفت سال پیش است یا کمی کمتر. پس کم کم دیگر شعر من نیست. واقعاً یکی بین شما نیست که بیاید کمک کند بگردیم با هم روزهایی را که جامانده داریم میانشان؟
گل من! با نفست جان دارم
با تو بی دردم و درمان دارم
گله هر چند فراوان دارم
نازنینم! به تو ایمان دارم
———
گل بی معرفت جاندارم!
با تو من درد بی درمان دارم
گله از خویش فراوان دارم
من خرم چون به تو ایمان دارم
بازی
ما رابطه ها را بازی می کنیم و با بازی ها رابطه ها را می سازیم. یک رابطه یعنی همه بازی هایش. قایم باشک. دستش ده. گرگم به هوا. خر پلیس. کی بود کی بود من نبودم. گرگم و گله می برم. عمو زنجیر باف. دزد و پلیس. خاله بازی. مهمون بازی. دکتر بازی و … گاهی بازی ها مهمند و بزرگ. فینالند. حذفیند. گاهی هم کوچکند و حاشیه ای. ما Gamerها می گوییمشان mini game. یک بازی کوچک و محدود در محدوده ای کوچک و تعریف شده. هفته ای یک پیام کوتاه که می رود و می آید. دیدار به یک جمع دوستانه هر چندشنبه چندم ماه. نامه نگاری گاه و بیگاه با سوژه یک حرف یا یک شوخی یا یک درددل معلوم. تکیه کلامی مشترک با کسی در محل کار… مینی گیم ها طول که می کشند حوصله سر می برند و وقتی نیستند بی حوصله ای. شاید مینی گیم یعنی حوصله.
باید حواست به بازی ها باشد. بازنده نباشی. برنده باشی. بازیت را به هم نزنند. جز نزنند. تقلب نکنند. یا شاید جر بزنی و تقلب بکنی و بازی بقیه را به هم بزنی تا بازنده نباشی. می خواهی حریف باشی و قوی باشی و بازی را نبازی. تمرین می کنی و بند می کنی به یک بازی که انتقام یک باخت کوچک را بگیری. همه زندگیت را می بازی تا یک باخت کوچک در یک بازی کوچک را برگردانی. (بخوان آبرویت را پس بگیری.) می دانی اشتباه می کنی. خودت هم می دانی اشتباه می کنی و نمی خواهی کوتاه بیایی. نمی خواهی کم بیاوری و نمی خواهی پا پس بکشی. می دانی چرا؟ می دانی؟
بازنده بودن بد است. برنده بودن هم خوب است. شک نکن. اما بازی بازی است. ما بازی می کنیم تا شیرین تر زندگی کنیم. زندگی نمی کنیم تا بازی کنیم و نبازیم. و وقتی می بازی شاید یعنی بازی را بلد نیستی. قانون بازی را. شاید این بازی تو نیست. می دانی علاج حسرت باختن چیست؟ می دانی مهمتر از نباختن چیست؟ حتی مهمتر از بردن بازی؟ بالای سر همه این ها ساختن بازی است. طراحی بازی است و تغییر بازی. برنده های بازی دلشان خوش است به برنده بودن و بازی سازها زندگی می کنند با بازی گرداندن. اگر بازی خسته ات کرده بازی را به هم نزن، بازی را نباز. بازی نکن. بازی بساز. بساز و یک بازی ساختن برنده باش. اگر نمی دانی از کجا و نمی دانی چطور، بازی های بزرگ را رها کن. از مینی گیم ها شروع کن. از بازی ها کوچک و محدود دور و برت. بعضی از بازی های کوچک زیر دست و پای ما سرشار از ایده های بزرگند. سرشار از حس های ناب. پر از آینده های نفس گیر نیامده. و یادت هم نرود بازی اشکنک داره، سر شیکستنک داره.
خوشم نمی آید از عوام فریبی های راز موفقیت درنیم ثانیه و کامیابی در شش ورق. اما نمی دانم . انگار یکی این دور و برها منتظر است تکانی بخورد با شنیدنش. نمی دانم کجا. چقدر دور یا نزدیک . نمی دانم . انگار قرار بوده من اینها را این جا بگذارم امشب. وقتی دوباره می خوانم انگار نوشته های من نیست. نمی دانم. شاید خطاب به خودم است و هنوز نمی فهممش…
میرا
-بعد از سالها باز گذارم می افتد به بهشت، به کتابخانه پدر. در خانه ای که امروز کودکی ندارد در اتاق هایش. پدر اتاقی دارد برای مطالعه و بهشت را، کتابها را چیده دور دیوار و لم می دهد و سیگار دود می کند و می خواند. دور می زنم و دوره می کنم عمری را که فقط لای صفحه های رنگ رفته و پیر این ورق ها می توانم یاد کنم.
…دقیقاً تا 928 شماره خورده بود کتابهایم. همه را حفظ بودم در ده سالگی و پدر هر چه می گشت کتاب خوب جدید نبود برایم در آن سالهای جنگ جنگ تا پیروزی و خاموش کن و رازبقای شبکه دو. راهی نمانده بود جز از آن که دزد شوم. دزد کتابخانه پدر. شبی یک کتاب می دزدیدم و زیر پتو با چراغ مطالعه می خواندم و می گذاشتم سرجایش قبل از خواب و بماند دعوای بی انتها با مادر سر لحاف سوخته با چراغ و کتاب مانده کنار بالش از زور خواب و جا ماندن از مدرسه صبح و…
-ردیف کتابهای عزیز نسین… نابود شدند بسکه خواندمشان. جلال… سنگی بر گوری نیست! پدر که کتاب به کسی نمی دهد. کجاست؟ کتابهای انتشارات امیر کبیر… جلد یک رنگ مربع رنگی و عنوان بالای مربع با زمینه سفید. نمی دانم دارم دنبال چه می گردم اینجا. بو می کشم دنبال چیزی که نه نامش را دارم نه تصویرش را نه جایش را. فقط بو می شکم لای کتابها دنبال گمشده ای که قبلم را انداخته به ضربان.
…افتاده بودم به خواندن کتابهای ممنوع و پدر آشکارا وامانده بود چه باید بکند. به رویش نمی آورد و به روی خودم نمی آوردم. شاید 30 بار کلیات عبید زاکانی را از زیر بالشم برداشت و 30 بار از 30 مخفی گاه مختلف در خانه پیدایش کردم. دیوانه خواندن بودم و مهار نمی گرفتم. با همسایه های احمد محمود بزرگ شدم. شاید با جمله ” عطر تن بلور خانم بی قرارم کرده بود..” و پدر نمی دانست چه کار کند. نمی دانست درست است چه کند. باید چه کند. چه کند با این موریانه 11 ساله ای که افتاده میان بهشتش. میان کتابخانه اش…
-رد ردیف کتابها که می رساندم به “میرا” نفسم بند می رود. یک کتاب کهنه که کاغذهایش را دست اگر بزنی می شکنند. با جلد بنفش امیرکبیر. شیرازه اش از صد جا تا خورده و همه اش کار یک موریانه است. یک موریانه افسار بریده شاید ربع قرن پیش. میرا نوشته کریستوفر فرانک…
…پدر مهره آخر را بازی کرده بود. همه کتابهایی که نباید می خواندم در یک خانه تکانی پرواز کرده بودند به بالاترین قفسه کتابخانه اتاق خواب. یک روز شاید برای نیم ساعت تنها بودم توی خانه. فقط پریدم و بدون آنکه ببینم یکی از میوه های بهشت ممنوع را چیدم و انداختم پایین. پنجاه صفحه اش را توی نیم ساعت خواندم. رسیده بودم به دیدن دوباره میرا در زندان که کلید میان قفل چرخید و فقط پریدم و کتاب را چپاندم آن بالا بی آنکه ببینم…
-دراز کشیده ام روی تخت اتاق پدر و میرا می خوانم و عین احمقها نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم. رسیده ام به دوباره دیدن میرا در زندان و انگار اگر ورق بزنم از خواب بیدار می شوم و دوباره بزرگ می شوم و بهشت فرار می کند. پدر می آید بالای سرم. پدری که سالها پیرتر شده از روزی که کلید میان قفل چرخید و بند دلم را پاره کرد.
… شب پدر آمد بالای سرم. پرسید: میرا چطور بود؟ صدای خودم را شنیدم که گفت نمی دانم. پرسید چرا؟ صدایم گفت تمامش نکردم… نمی شد سرم را بلند کنم تا بفهمم پدر وقتی رفت خشمگین بود یا غمگین یا خندان. شب کتاب میرا روی میز تحریرم بود. آن شب دو نفر که در مربع های شیشه ای زندگی می کردند نقابهایشان را کنند و گلوله ها را در آغوش گرفتند. آن شب برای اولین بار مردی زنی برهنه را در آغوش گرفت در ذهنم. زنی با موهای سیاه و تنی سپید. آن شب فهمیدم بوسه طعم دارد و تن ها میان هم آغوشی گرم می شوند. آن شب فهمیدم نمی شود آدم بودن آدمها را زیر پای جامعه سر برید. آن شب فهمیدم پیروز شده ام. پدر کتاب ممنوع را آزاد کرد. آن شب فهمیدم پدر پیروز شده. من تا سالها به قفسه ممنوع دست نخواهم زد. فقط میرا گروگان من بود از بالاترین طبقه بهشت. از طبقه ممنوع. میرا سند بزرگ شدن من بود…
-پدر می آید بالای سرم و می گوید غذا حاضر است و همه منتظر اخوی! بلند می شوم و می پرسد چه می خوانی؟ نمی فهمم هنوز دارد تربیتم می کند یا یادش نیست یا پیر شده. جلد را لای دستم می پوشانم و می گویم کتاب… میرا… mortelle … می خندد و می رود و من می مانم و بهشت کاغذی پدر. پدری که یک عمر تلخی و جنگ بین مان هم نمی گذاردم که عاشقش نباشم.
تو بودی پرسیده بودی؟
پشت اتاق مان، ردیف اول باغچه کنار دیوار کارخانه یک بوته رز آتشی هست. رز آتشی نمی دانم می دانید کدام است؟ باز شدنش یک نمایش خودنمایانه کامل است. از وقتی غنچه می کند تا آخرین برگش که بریزد رنگ است که پشت رنگ گلبرگهایش را آتش می زند. قرمز و زرد و نارنجی ست که کم و زیاد می شود و می دود به صورت گل هایش و نمی دانید چه جانور غریبی است این رز ما. اردی بهشت که جان می دهد به باغچه و همه گلها شروع می کنند به باز شدن، ادایش را شروع می کند. گلها رنگ و وارنگ باز می شوند و رز ما فقط غنچه جوانه می دهد. سر صبر و حوصله و با آرامش و بی خیالی تمام، یکی یکی غنچه می دهد و غنچه هایش انگار هیچ وقت باز نمی شوند. طعم اردی بهشت باغچه را برمی دارد و رنگ و برگ است که به چشمت می ریزد و آن وسط یک بوته رز بی گل خودنمایی می کند، آن قدر ساده و عجیب و مغرور که نمی توانی نبینیش وسط این همه رنگ. نمی دانم رنگ عجیب برگ هایش است یا یک رنگیش وسط آن همه رنگ که چشمت را می دزدد میان بارش شکوفه و جوانه و خنکی ملایم بهار. نمی توانی نبینیش دیوانه لجباز را….
داغی تابستان که بوته ها را بی حال می کند و گلهایشان را می ریزند تا عطش را چاره کنند و گرما را، تازه شروع می کند. مثل زن زیبایی که می داند زیباست و می داند چشمهای مست خواهش میانه اش کرده اند، مثل زن زیبایی که پیشه اش زیبایی فروشی است، آرام آرام باز می شود. لوند و آرام و جلوه گر یک غنچه را آرام آرام باز می کند. فقط یک غنچه را. باز که می شود سر گلبرگهایش قرمز آتشیند و آرام آرام که تن به آفتاب باز می کند رنگ به رنگ می شود به نارنجی تا زرد در انتهای گلبرگ، چسبیده به تنه اش. شروع می کند به گل برگ باز کردن پشت هم و انگار خیال کوتاه آمدن ندارد تا لب وا کنی به تحسینش. می شود یک گل هزار پر که نمی شود بگویی چه رنگی است. تا آخرین گل برگ که بریزد با گلش بازی می کند و بعد شروع می کند به باز کردن بعدی. انگار نه انگار اینجا یک کارخانه است میان بیابان که کسی یادش نمی ماند گوشه دیوارش باغچه ای دارد و درختی و گلی. انگار نه انگار که همه بوته های دیگر فهمیده اند و یاد گرفته اند اینجا جای گل دادن نیست…
تابستان داغ و طولانی با باد سرد پاییزی خم می شود و می رود که خاک شود. اما رز ما انگار یکی که گوشه یک مهمانی مست شده و غرق شده در صدای موسیقی و ساعتها با خودش تنها می رقصد و خیال نشستن ندارد، خیال برگ ریختن و سر به بالین بردن ندارد. انگار شهوت گل دادن مستش کرده. هر چه سرد تر می شود بیشتر گل می دهد و بیشتر سرما می زندش…
برف که می گیرد و یخبندان زندگی را افسار می زند و زندگان را هم، نمی دانی با صحنه ای که این دیوانه می سازد چه کنی. بوته ای که انگار کتک خورده، انگار لگدش کرده اند، انگار… نمی دانم انگار چه. انگار جانش را از سر راه آورده لعنتی! شروع می کند به غنچه دادن و گل باز کردن و پر می شود از غنچه های نیمه باز و نشکفته یخ زده. هر صبح آفتاب که می زند و گرمای نحیف به زمین جیره می دهد، از هر جای تنش که زندگی خشک نشده و یخ نزده، جنگ را ادامه می دهد و نمی بینی که خیال خسته شدن و پذیرفتن و کوتاه آمدن داشته باشد…
نمی دانم چه بگویم وقتی می بینمش زمستان ها. تحسینش کنم که می جنگد؟ تحقیرش کنم که دست و پای بی هوده می زند؟ حسرت بخورم که چرا به وقت و به جا زندگی نمی کند و مزه بازار را نمی شناسد؟ از ریشه بکنمش تا راحت شود از این جان کندن برای دیده شدن؟ با خاکش بردارمش و ببرمش یک جای ملایم تر؟ یک جا که دیده شود. که زمستان و تابستانش هم نبضش باشند. یک جا که جایش باشد… اما می ترسم. می ترسم از این دیوانه اگر قرار باشد مثل آدم بخوابد و بیدار شود و به وقت گل بدهد و به اندازه دیده شود که چه می کند. این دیوانه که یاد نگرفته به قاعده و آرام نفس بکشد، شکفتن و آفریدن برایش یعنی جنگیدن با سختی و تحقیر و خشونت. می ترسم گل دادن یادش برود. یا نفس کشیدن حتی.
… پرسیده بودی چرا مهاجرت نمی کنم؟ چرا گذرنامه ندارم؟ چرا برنمی گردم و مثل همه، مثل آدم، لااقل توی شهر کار و زندگی نمی کنم؟ … این گل دیوانه را چه کنم؟ این گل دیوانه لعنتی را چه کنم؟ یک عمر است نمی دانم چه کنم….