بایگانیِ دستهی ‘Uncategorized’
درخت – پاییز – خزان
همه ما درختی داریم. چه بدانیم چه ندانیم. چه بخواهیم چه نخواهیم. درختی که سایبانمان می شود. ریشه دارمان می کند. باردارمان بوده و یادگارش هستیم. همه ما حتماً درختی داریم. حتی اگر در هفت آسمان یک ستاره هم نداریم یا همه آسمان را در مشتمان داریم. درخت ما حتماً جایی هست یا بوده. شاید پشت کرده ایم به تنه اش رو به بیابانی و انکارش می کنیم. شاید در شاخه هایش احساس خفگی می کنیم. شاید ساقه اش روی دوشمان یا کمرمان طاقتمان را محک می زند. درختی که شاید ریشه کن شده و ندیدیمش یا نفهمیدیمش یا نرسیدیمش. درخت ریشه کن شده جگر می درد وقتی به یادت می آید و به دستت نه.
گاهی می بینی درختت خم شده، پوسیده شده، زرد شده و خزان به روزگارش افتاده. و تو نمی دانی یا نمی توانی یا نمی فهمی راه راه بستن به غارت خزان را. شاید خودت را به در و دیوار بزنی، شاید سرت را، شاید بنشینی و به نفس افتادنش را نفس بکشی… نفس بکشی تا از نفس افتادنش. شاید باور نکنی. شاید جدی نگیری. اما قصه پاییز و درخت شوخی بردار نیست. و وقتی زمستان برسد، آن وقت است که می فهمی درخت تو برای تو درخت بوده. فقط برای تو. اما برای پاییز مثل همه بوته های دیگر. ساقه ترد خشکیده ایست که قصه اش تمام شده و باید آخرش نقطه گذاشت.
و من این را هیچ وقت نمی فهمم. هیچ وقت نه می خواهم ، نه می توانم بفهمم. روزگارم این طور چرخید که بجنگم و تبر بشوم به تنه درختم و به تنه خودم. و به شانه خودم می زنم که راهی نبود غیر از این. و بهترین سالهای تکیه دادنم را باختم، نمی گویم گرفتی روزگار نامرد، باختم… و حالا باورم نمی شود درختی را که زرد شده و پیر شده. نمی فهمم این شوخی احمقانه را. من عزیزترین رفیقم را باختم تا برسم به فتح بزرگ نباختن زندگی. من همه کودکیم را به دست فروش های نامرد فروختم برای مقوایی که بشود سقف بالای سر زندگیم. و حالا که کولاک نشسته و طوفان شکسته و می خواهم بنشینم به تنه درختم، تکیده خسته ای نشانم می دهی که بیا! این هم طلبت! درختت!
من که به این هم راضی شدم. به همین لحظه های کوتاه و دور به دور و دیر به دیر میان همه بهانه ها. یعنی چه آفت؟ خزان؟ زمستان؟ سنگ؟ … تا کجا امتحانم می کنی؟ نخوانده برایت میخوانم که نیستم. با توام! رفیق قدیمی! حریف قدیمی! دشمن عزیز! محرم گمشده! نمی بینی این تشنگی را که این همه سال به جانم انداختی؟ نمی بینی که علاجم فقط شده تشنه ماندن؟ که هر درمانی فقط تشنه ترم می کند در داشتن و دوست داشتن؟ با توام رفیق! با توام درخت! با تو ام پیرمرد! من طاقت این بازی را ندارم. من طاقت این رنگ پاییزی را روی چهره لعنتی مغرورت ندارم. مواظب باش! مواظب خودت باش پدر! پدرم در آمد این قدر این بغض را فرو دادم و لبخند زدم. مواظب رفیق اول و آخر کودکی و نوجوانیم باش! مواظب برگهای درخت من باش آقای پدر که نمی دانم چقدر مریضی…
من گاز می گیرم
شکنجه بدی است کسی را که تن نمی داده به زندان تن، اسیر قفس زندگی کنی. شکنجه بدی است کسی را زنجیر کنی دنبال چیزی که اعتقادی ندارد به روشش و راهش و تهش. شکنجه بدی است.
زندگی وقتی سوارت می شود تازه می فهمی چه سوارکار قابلی است و از تو اسب چموش چه قاطر سر به زیری در می آورد. چقدر به جا و دقیق تحقیرت می کند. همان جاهایی که سرشان سرت را بالا می گرفتی و پوزخند می زدی. همان جاهایی که افسار نمی گرفتی.
نمی فهمی کی و کجا خم شدی که این زندگی دوالپا پرید و زینت کرد و زمینت زد. یادت نمی آید لحظه اش را. نباید هم یادت بیاید. اسب چموش را آرام آرام و سر صبر زین می زنند و سوار می شوند. طوری که تا بخواهد بفهمد تا خرخره افسار کشیده اندش.
زندان غریبی است زندان زندگی. آن قدر تنگ که نفس نمی توانی بکشی از فشارش و آن قدر بی انتها که همه عمر را هم بدوی باز به مرز و دیوارش هم نمی رسی. آن قدر نفس به نفس می شود با بودنت که لحظه ای نمی گذاردت خودت باشی و آن قدر وسیع است که حتی دستبند و چشم بند و پابند هم لازمش نمی شود برای نگه داشتنت. یک دنیا زندان می سازد برایت. زندانی به نام دنیا.
هر چه نمی خواستی را به حلقت می کند. یادت می دهد بجوی و تف نکنی و ببلعیش. یادت می دهد حتی بعدش لبخند بزنی. حتی یادت می دهد بگویی باز هم می خواهم. حتی یادت می دهد التماس کنی برای باز به حلقت کردن این کثافت را.
زندگی عزیز! این قدر خنگ نیستم که نفهمم چه به روزگارم آورده ای. اما هنوز راه داریم تا نفس بریدن من. هنوز راه داریم! هنوز یادم نرفته چند خطی را که می خواستم از گچ دزدیدن از کلاس برای دختر همسایه بنویسم. می دانم نمی توانم . اما یادم نرفته. می دانم حتی وقت نمانده برای چند دقیقه تنها فکر کردن به قافیه هایش. اما یادم نرفته.
حسابها را نبسته ام هنوز… انبار گردانی ناقص است… بچه گچ رو می دزده از پای تخته و مصرع آخرش اینه: لی لی دختر همسایه رو تا صد بکشی…گزارش آب ورودی دیگ بخار آمده… لیست حقوق کو؟… روی دیوار محل قد خودت خط بکشی…توی چشم دخترک جا بشی و قد بکشی… مخزن آخر خط سر رفت… دست حامد گیر کرده لای قالب… رو دیوار مدرسه شکلای بدبد بکشی… ببخشید مهندس. حواسمون نبود مخزنا رو با هم قاطی کردیم… چرا پنج شنبه ها به کارگرها ناهار میدی؟ مگه نیمه وقت نیستن؟
یکی یک روز گفت تو کارکردنت از نوشتنت بهتر است. نفهیدم طعنه به کدام بود؟ فقط می خواهم بگویم از این بیابان، این آفتاب، این تنهایی، این سختی، این فشار و تحقیر، این همه نفهمی، از لوله و روغن و بخار و اسید و راه و بشکه و مخزن دیگر متنفرم. از این که حتی وقت ندارم فکر کنم به خودم جانم به لبم رسیده و خسته ام. از این همه حماقت و دوباره کاری و خرابکاری پشت هم دیوانه شده ام. اما هنوز خودم را یادم نرفته. هنوز فکرهایم را یادم نرفته. هنوز زود است افسارم را برداری. من هنوز لگد زدن را یادم نرفته. گرچه می دانم با پای شکسته نمی شود خوب لگد زد. اما من هنوز گاز می گیرم. هنوز لگد می زنم… بچرخ زندگی. بچرخ. من هنوز نشکسته ام. هنوز ممکن است کاسه کوزه ات را به آنی به هم بزنم. هنوز بترس ازمن!
چند خط هذیان ته یک کوچه بن بست
اینجا می نویسم چون جای دیگری نمی توانم بنویسم. ممنوع است. بسته است. وحشیانه محدودمان کرده اند و وحشتزده محدود کرده ایم خودمان را… چرا وحشتزده؟ چرا محدود کرده ایم خودمان را؟ بیایید زندگی کنیم. مثل قبل و شاد تر از قبل. ما تکان خورده ایم. ما داغ دیده ایم و داغ شده ایم. اما بیشتر شده ایم. این بزرگترین فرق با چند وقت پیش است.
نمی نویسم. دلم نمی رود به نوشتن دیگر. به نوشتن ایمان ندارم. به گلوله خوردن وسیلی خوردن هم. معتقدم باید در خیابان که هم را می بینیم به پهنای صورت به هم لبخند بزنیم. حتی دست هم را بگیریم و آرام فشار بدهیم . که هستیم . که زنده ایم. که زنده مانده ایم. که سبزیم. به با هم ماندنمان و دلگرم بودنمان به هم معتقدم. فکر کنید به این جواهر که بعد سالها که نصیبمان شده تا از دستمان نرود.
روزها و ساعتهای زیاد میروم و می رانم تا کار و تا خانه. در جاده ای قدیمی شده و صاف و خسته کننده. آغاز صبح و آغاز شب. برای این که خوابم نبرد می شنوم. موسیقی و خبر. بعد این روزها ضبط را خاموش کردم. اما خاموش نرفتم. پدر همیشه خوب می خواند. مرضیه می خواند. این روزها خاموش بودم وقت رفتن اما خاموش نرفتم. پدر می خواند درگوشم. پدر مرضیه می خواند. دو ساعت کامل در سکوت کامل پدر مرضیه می خواند و من می راندم و زار می زدم. برای پدری که هست و می ترسم زبانم لال نباشد. تنها بودم و می راندم و پدر مرضیه می خواند. از کودکی تا امروز.
امشب خودم نبودم و گیج بودم. بخوان دچار فرمایشات دوباره. زد به سرم و آخر شب رفتم سراغ پدر. زنگ زدم که نخواب . می آیم ببینمت. چند دقیقه ای نشستم کنارش. دستش را سفت گرفتم و نبضش را نوشیدم و نبضم نشست. گفتم دو هفته است در گوشم می خوانی و نابودم کرده ای لعنتی. گفت پنج سالم بود که پدر در شیراز روزی می رساندم به جایی. نشانده بودم جلوی دوچرخه و می بردم و می خواند. هنوز نوایش می آید به لبم و رهایم نمی کند. گفت پسر! تا پنجاه سال می آموزی و از آن به بعد دوره می کنی. من فقط دارم دوره می کنم. و باربد است که می آموزد. گرفتمش. بوسیدمش. یواشکی بوییدمش و برگشتم تا اشکم را نبیند و آمدم خانه. تولدش بود امشب. شصت و چهار سال تمام. من بغض دارم. بغض بی مروتی که از هزار جا جمع شده. از خون روی آسفالت. از سیلی وسط خیابان. از گیجی. از توهین. از هزار چیز بی ربط و زده بیرون در تولد پدری که شصت و چهار ساله شده و قلبم می زند و نمی زند وقتی در طلوع میرانم و می خواند در گوشم در تنهایی راندن در جاده.
من خورده ام به دیوار. به دیوار آخر کوچه. آخر کوچه ای که انگار دررو ندارد. اما نمی خواهم کوتاه بیایم. به لبخندی. به رویایی. به نوایی، دوباره عاشقی می زند به سرم و می خواهم دوباره شوم. می خواهم فرار کنم از بن بست ته کوچه. خیالم می رسد سوراخی، آجری، ترکی هست که خواهم خزید میانش و میزنم به دشت و بیابان بی کوچه و بی بن بست دوباره. لحظه هایی هست که نه کوچه ای هست و نه بن بستی. تو کجایی که مرا ببری به آخر شکستن و اول شکفتن؟ مرا یادت نرود نامرد.
انگار قرار است بروم به دیدن خواندن آن که می خواند مرا آتش زدی ای عشق. دارند می برندم. دارند برای اولین بار از این خاک به بهانه ای می کنندم. آیا می روم؟ آیا می شود؟ اگر بشود یعنی چه؟.. راستی هنوز کسی اینجا را می خواند؟
دو روز است جانم در آمده برای جایی گذاشتن این نوشته. نمی دانم اینجا بالا بیاید یا نه. دسترسی به هیچ چیز نداریم. لطفا اگر قابل خوانده شدن است به هر طریق منتشرش کنید
ما شرق نشین ها، که در کشتی غول پیکر و بی ضربان و تند پیمای دنیای امروز، هنوز نشسته بر یک تخته پاره ایم اسیر موج و گردابی چنین هائل. ما که هیچ نداریم غیر از هیجان و تحقیر و گیجی. ما که قرار است قرن ها عقب ماندگی از دنیا را در سالی و دهه ای و ماهی جبران کنیم و تاوان دادنش هم انگار ناگزیر است.
داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگی مان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب دیگر، می خوانی انتصاب دیگر هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان کردند رفقای شکل خودمان. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند کردند راهمان و امیدمان را.
اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟ و باز هم رسانه دیکتاتور انکارمان می کند و فحاشی می کند. رفقای تحریم گر هم همین کار را می کنند. مثل قبل. فقط همین عوض نشده.
می خواهم از این بهت بیرون بیایم . از این یاس. می خواهم سعی کنم نگاه کنم بدون هیجان و بدون تعصب. و فکر کنم. امروز این را که می نویسم خطرش بازداشت است به شیوه آدم ربایی. شعار که می دهم خطرش گلوله است از دو متری. سبز که می پوشم خطرش باتوم و چاقو است بدون هشدار. پس اگر این ها را که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و رفته.
وقتی گفتیم ما تغییر می خواهیم نه انقلاب، گفتند این نظام تغییر پذیر نیست. با انتخاب اصلاح نمی شود. امروز می گویند دیدید؟ آن روز می گفتیم غیر از این می ماند به خیابان رفتن و گلوله خوردن. امروز آن رفقا را نمی بینیم کنارمان. می شنوم که هم صداها می گویند خطا کردیم و بازی خوردیم که رای دادیم و شرکت کردیم. چرا رفقا؟ در بهت روز اول و دوم می فهمیدم این جمله را. اما حالا؟ باور دارید که اشتباه کردیم؟ فکر کنید.
اگر همه ما نمی رفتیم پای آن صندوق، امروز چه خبر بود؟ کسی می گفت حکومت کودتا؟ کسی می گفت حق مردم؟ کسی می گفت ایران شبیه رییس جمهورش نیست؟ کسی باور می کرد می شود روبروی زور ایستاد، هر چه قدر هم زیاد باشد؟ ما اولین هم صدایی را روز جمعه تجربه کردیم. و این یک هم صدایی ساده و اتفاقی نبود. و امروز ما کوتاه نیامده ایم. آن طرف قضیه هم. اگر می خواهید از این بهت در بیایید شاید این چند جمله کمک کند.
برای درست جنگیدن باید جنگ را و ماهیتش را و طرفینش را بشناسیم. می گویند موسوی سال 67 چه می کرد؟ کروبی چه می کرد؟ رضایی چه می کرد؟ چه فایده ای دارد در قالب این حکومت تغییر کردن؟ چطور می توانی الله اکبر بگویی؟ چطور خرافات سبز را می چسبانی به خودت؟ مثل 57 گولتان می زنند.
این بدیهی است که جنگی دراز هست بین دین و مخالفت با دین. این که من کدام طرفم را اجازه بدهید به خودم مربوط باشد. اگر جنگ شما امروز این است، پس تکلیفتان معلوم است. بهت چرا؟ اگر طرف دینید چاقو بردارید و بزنید. اگر آن طرفید هم سنگر بگیرید پشت پنجره و بی صدا بخندید به تار و مار شدن ما. اما جنگ من این نیست. جنگ ما این نیست.
ما می جنگیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی تعصب کور. دختر جوان محجبه کنار دست من. مرد کراوات زده روبرو. زن خانه دار پشت سر. پیرمرد مومنی که هم صحبتم شده میان جمعیت و اشک می ریزد و ذکر می گوید و نفرین می کند ظالم را. او الان بهترین هم صف من است. من این قدر از سیاست می فهمم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنم. موسوی هر چه بوده، هر چه هست یا کروبی یا حتی برادر محسن پاسدار، امروز بیشتر کنار منند تا تو ، رفیق تحریمی بی خاصیت. تو برخلاف همه ادعاهای بزرگت کوچکتر از آنی که حتی کنار دست بچه های کوچک سر کوچه جرات حس کردن این همدلی را از نزدیک داشته باشی. و تو چقدر شبیه آن تفنگ به دست قایم شده پشت پنجره فحش می دهی. و چقدر شبیه دوربین خاموش رسانه قدرت. شما چقدر شبیه همید. جنگ ما جنگ دین و بی دینی نیست. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ ما است در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش آورده.
ما صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی آن روز گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند. شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که جنگ نداریم. آنها هم گفتند. آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای این طرف و شمای آن طرف.
ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اما الان به توی متعصب این طرف و توی متعصب آن طرف می گویم اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. اهل ناامید شدن هم نیستیم. مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم پدرکشتگی نداریم. نیامده ایم برای کوبیدن دین یا بی دینی. ما می رویم برای گرفتن حق مان. برای پیگیری ناحقی ها. برای خون هایی که ریختند و توهین هایشان. من متعقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت. و تو تحریم گر تحقیرگر ملت. و تو چاقو به دست کور برادر کش. و تو که فکر و ذکرت محو کردن الله اکبر است. محسن رضایی و مهدی کروبی و میرحسین امروز با همه سوابقشان از تو به من نزدیک ترند. باور کنیم که صف دوست و دشمن ما روشن شده و تغییر کرده. اگر آن تفنگ روبرو دهان باز کند، این پیرمرد مومن و من گلوله می خوریم نه تو. و دنیا را من خبر کرده ام، نه تو. پیرمرد مومن کنار من مرا تفتیش نمی کند و من هم او را. تو برو خود را باش مفتش!
و شما رفقای هم صدای ناامید. آزادی هزینه دارد. خون می خواهد. ما که نخواستیم خون کنیم. پس ناامید نشویم. پشیمان نشویم از کاری که کردیم. اگر میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه با هم بودیم؟ ناامید نباشید. نترسید. به هیچ وجه اسیر خشونت نشوید. کینه را سر مخالف نریزید. آرام باشید. از درگیری و آشوب فاصله بگیرید و به کسی که پشتش ایستاده اید اعتماد کنید. او اولین کسی است که میدان را خالی نکرده. بگذارید این هم صدایی به جایی برسد. ما تا همین جا هم برنده ایم. مواظب خودتان و سلامتتان باشید. ما آرامش را پس می گیریم. مثل حق مان. مثل پرچممان. شاید بخندید. اما هنوز می گویم. اندکی صبر… سحر نزدیک است. من شش سال پژوهشگری کرده ام. می دانم کم است. اما باور کنید کافی است. ما حتی اگر سرکوبمان کنند زنجیری را شکسته ایم و آغوشی را یافته ایم.
گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم. چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش را بریده ام. مرا می توان سرکوب کرد، اما کاری که کرده ام را نه. می ماند تا ابد. تا ایران هست. ما ممکن است بشکنیم، اما ممکن نیست سر خم کنیم یا خشونت کنیم. ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی.
جای انگشت من بر گلوی ابتذال
زندگیمان شده انتخابات. رای دادن. رای ندادن. به کی رای دادن. باز شده ایم هم دسته و چند دسته و خودی و نخودی و دوست و دشمن. آمده ام فقط چند جمله را یادآور و یادگار بنویسم برای خودم و شاید شما و بروم.
اول که کاش یادمان نرود که ما همه اندر خم این کوچه ایم. همه یک جا گیریم. همه یک حرف داریم. دعوای عنب و ازوم و انگور می کنیم. آزادی می خواهیم و بر سر مسیرش دعوا داریم. از پاره پاره شدن و با هم نبودن می ترسیم و به جان هم می افتیم برای دور نشدن دیگران از کنارمان. همه، هر طرفی. یادمان باشد که در وجود همه ما شعله ای است که می خواهد گر بگیرد و کاری کند تا بند پاره کنیم. نفس بکشیم و خلاص شویم از تحقیر و دروغ و ظلم. از آن طرف در وجود همه ما رونده خسته ای است که پایش تاول زده آن قدر بی هدف و سرگردان کشانده اندش و به جایی نرسیده. دونده خسته ای که نای بازی خوردن و بازی کردن را ندارد پی چیزی که همه خواسته اش نیست. شبیه آرزویش نیست. همه ما درونمان تحریمی داریم . همان قدر که امید داریم. کدامش کی بیرون می زند مانده به حال خودمان و حال روزگارمان. پس هم را پاره نکنیم. نه حرمت هایمان را نه رفاقتهایمان را نه خاطره هایمان را. ما جدای اختلاف رای، رفاقت و هم خونی با هم داریم و هم خاکیم. پس هم را خاکی نکنیم به بهانه این خاک. این نیز بگذرد.
بعد این که چرا دعوت می کنم. ما یا رای نمی دهیم یا رای می دهیم یا رای دادن را تبلیغ می کنیم یا رای ندادن را. همه را می فهمم و می پذیرم غیر از آخری. این بازی چند میلیون موافق دارد، چند میلیون مخالف، چند میلیون مردد. دعوا سر این چند میلیون مردد است. فرض که همه مرددها مخالف شوند. چه می شود؟ موافق ها که حرف من و تو را گوش نمی کنند. اگر باور نمی کنی موافق ها چند میلیون نفرند و همیشه هستند که می دانی خودت را گول می زنی. زیاد نیستند در برابر هفتاد میلیون . اما همیشه هستند. یادت باشد. اگر ما نرویم فردایش چه می شود؟ زمامداران میایند گله که چه کاری بود کردید؟ کنار صفحه سیمای میلی لوگو می زنند آبرویمان رفت؟ صندوق های خالی را نشان می دهند و نمی گویند حضور میلیونی؟ سرود و شاد باش و تبریک و حماسه و توپ و ترقه تعطیل می شود؟ … یا خودشان می فهمند کسی پشتشان نیست؟ مگر کم داشته ایم مشارکت زیر 25 درصد تا امروز؟ نتیجه اش کو؟ غیر از تولد دولت مهر ورزی در سایه قهر ما؟ رای ندادن را می فهمم. می پذیرم. اما تبلیغش عقلم جواب نمی دهد چه هدفی را هدف گرفته. آزموده ای را که آزموده ایم دوباره و چند باره تکرار کنیم. اما بدانیم چرا. رای دادن یک حق است. همین طور رای ندادن. من ایده تحریم را می فهمم و می پذیرم، اما هدف سازماندهی و تبلیغش را نه.
حرف زیاد زده اند از رای دادن. بهترینش را خشایار دیهیم گفته. گفته خسته ام از ابتذال. حرف دل مرا زده این بزرگوار. من معجزه نمی خواهم. جلوتر از خاتمی نمی خواهم. چون می بینم که برگشته ام به قهقرا. چرایش بماند. اگر می پرسی می گویم تقصیر رهبران اصلاحات بود و مردم. هر کس به سهم خود. ما هنوز یاد نگرفته ایم که حرکت اجتماعی مسابقه فوتبال نیست در 90 دقیقه. یاد نگرفته ایم که دیروز لیاخوف مجلس را به توپ بسته تا امروز رای و صندوقی باشد که من برای رای انداختنم حق داشته باشم کرشمه فلسفی کنم. صد سال خزیده ایم تا این جا. بار اول هم نیست عقبگرد می کنیم. اگر نفهمیم بار آخر هم نیست گمانم. من می خواهم باور کنم کجا ایستاده ام و قدم شدنی پیدا کنم. قدم شدنی با قدم خواستنی فرق می کند. من خیال می کنم به دنیا آمده ام که شعر بگویم و دنیا را بگردم. اما وقتی روزگارم خراب است، مثل سگ می دوم و دست در آهن و روغن می کنم به جای قلم و کاغذ و دور خودم می گردم مثل اسب عصاری به جای گشتن دور دنیا. چون برای من و خانواده ام این شدنی است و آن خواستنی مال امروز نیست. شاید چشمم بدود دنبال همسایه بی خیالی که هر هفته می رود دنیا گردی. اما این آرزو با قهر و انزوا به من وصال نمی دهد. من خسته ام و دلگیر و سرخورده. اما می دوم تا شاید به پسرم وصال داد یا پسرش این آسودگی. آنکه صد سال پیش جمهوری می خواست، اگر قهر می کرد وقتی دید به او نمی رسد، من و تو امروز خون باید می دادیم برای ساختن همین صندوق رای فکسنی بی خاصیت.
گفتم که خسته ام از ابتذال. ابتذال بد نیست. نمی گویم لازم است اما ناگزیر است. نمایش تئاتر گلریز و لاله زار. فیلم اخراجی ها. کتاب بامداد خمار( مثال امروزیش را نام نبرم). آهنگ ساسی مانکن. این ها نه می شود نباشند نه معنی دارد که نباشند. اما وقتی نماد من و تو می شوند باید بترسیم. ما فیلم بیضایی را شقه می کنیم و مهر جویی را به سیخ می کشیم سر فلان پلان و همین طور که داریم توی سر هم می زنیم، ده نمکی است که هفت میلیارد تومان دیده می شود. ابتذال از عناصر وجودی جامعه است. اما حکومت ابتذال یعنی محو من و تو. من و تو که عادت داریم فکر کنیم . نقد کنیم. ایراد بگیریم و سخت بگیریم. و نکند من و تو آن قدر سخت بگیریم که ساده انگار ترین و بی ریشه ترین ها بشوند نتیجه روزگارمان. یادمان می رود در جامعه ای که اکثریت حال خواندن و دیدن و اندیشیدن را ندارند و نیاموخته اندش، ابتذال همیشه پشت در له له می زند برای پاره کردن اندیشه.
ابتذال را نمی شود و نباید محو کرد. اما ابتذال را نمی شود گذاشت حاکم شود. حکومت ابتذال مرگ تفکر و تخصص و وجدان است. می دانیم هفت میلیارد اخراجی ها نتیجه حمایت و تبانی و دسیسه است. اما وقتی روی پرده رفت و پایین آمد نماد سینمای من و تو است. من و تویی که سرمان گرم است به نقد زمزمه زیر لب بازیگر بیضایی در فلان صحنه یا کادر مهرجویی در فلان پلان. یادمان می رود که چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من. من می روم و فیلم بیضایی را اگر ایده آل هم نیست حتما می بینم و دوستانم را هم ترغیب می کنم. من رای می دهم به قطع نوار ابتذال در حد توان خودم. می دانم باید به ازای هر یک رای آن طرف دو رای داشته باشیم تا زورمان برسد به حریف شمارش ویژه آرا شدن. می دانم پشت کسی ایستاده ام که حتی آینه بخش مهمی از خواستهای من نیست. می دانم هنوز و هنوز راه مانده، دراز و دور دست تا آرزوی من. می دانم بضاعتم ناچیز است. اما می خواهم با همین بضاعت ناچیز گلوی ابتذال را بگیرم. حتی اگر نتیجه اش فقط جای انگشتم باشد بر گلویش تا چند روز. من همین راه را بلدم رفیق. راه اگر نزدیک تر داری بگو. من رای می دهم. جنگیدن تنها معنیش پیروزی نیست. اما نجنگیدن تنها معنیش شکست است. بیا بجنگیم با چنگ و دندان. حتی اگر ببازیم، یک خسته شدن دشمن را مهمان کرده ایم.
بوی عیدی
روز اول عید
سال تحویل می شود. پدر حافظ باز می کند و بوی اسکناس تازه مستمان می کند. می رویم خانه عزیز، مادر بزرگم، که همه جمعند آنجا برای ناهار. لباس های نو در آغوشم گرفته اند. همه چیز مهربان است. همه چیز بهار است. هشت ساله ام.
روز دوم عید
می رویم خانه پسر عمو ها و پسر عمه های پدر. آخرین عید دیدنی است و آخرین عیدی ها که خواهیم گرفت ازشان. بزودی می روند خارج و بر نمی گردند دیگر. دوازده ساله ام.
روز سوم عید
عید دیدنی تعطیل است و زندگی زهرمار. سرم را خورده اند بسکه می نالند درس بخوان و نمی خوانم. کنکور دارم. هفده ساله ام.
روز چهارم عید
عید دیدنی ها را رفته ایم و می توانیم کمی در خیابان های خلوت بهار دست هم را بگیریم و راه برویم و نفس بکشیم و عاشقی کنیم. زنگ می زنیم و قرار می گذاریم و قلبم بلند بلند می زند. انگار سال تحویل هشت سالگی. بیست و دو ساله ام.
روز پنجم عید
وقتی عزیز دیگر نیست، وقتی پسر عمو ها و پسر عمه های پدر رفته اند آن سر دنیا، وقتی همه با هم قهرند و عید دیگر کارش آشتی دادن نیست، عید دیدنی ها زود تمام می شوند. مثل پول حقوق اسفند و عیدی. رفقا را می بینیم و تعطیلات را فقیرانه می گذرانیم در خانه اجاره ای کوچکمان. سی ساله ام.
روز آخر عید
حافظ را باز کرده ام و بوی اسکناس مستش کرده در لباس نو. بعد از عید دیدنی ها عیدی هایش را گذاشته در یک کیف نو و چشمش حریصانه برق می زند وقتی برایش می شماریمشان. نمی گذاردمان دست بزنیم به اولین سرمایه شخصیش. خسته از بازی و گردش سیزده دستش را گذاشته روی سینه ام و در آغوشم بی هوش خوابیده. نگاهش که می کنم انگار بعد سی و پنج سال دوباره پنج ساله ام و یک عید را مزه کرده ام تا ته و خسته و مست خوابیده ام. وقتی نفس می کشد همه چیز مهربان است، بهار است، خردسال است. من قطعه ای از کودکیم را و خودم را، محکم تر در آغوش می گیرم و می خوابم.
غیر از خدا، هیچ کس نبود
خورشید داشت خاکستر می شد. پسرک کنار پیاده رو می لرزید. ترازو از روی صفر تکان نخورده بود از صبح. لبش خشک شده بود بسکه خودش را جمع کرده بود و تکرار می کرد: خدایا! … خدایا!
سرش را بلند کرد. زنی آراسته روبرویش بود و لبخند می زد.
.بگو پسرم! با من چکار داری؟
..من؟ با شما؟
.مگه صدا نمی کردی خدایا! … خدایا؟
..مادرم گفته با غریبه ها حرف نزنم.
.خدا که غریبه نیست.
..خدا که زن نمی شه!
.خدا که نمی شه نداره.
..شما خدایین؟ بگین به ابالفضل؟
.چی می خوای پسرم؟
..از صبح دشت نکردم. خودتونو وزن کنین. هر چی خواستین بدین
…..
وقتی خورشید دوباره جوانه زد، مانده بود کودکی که یخ زده بود از سرما، پول درشتی که مچاله شده بود توی دستش و ترازوی شکسته ای که ساخته نشده بود تا خدا را وزن کند…
عید نفسش به کوچه ها افتاده و بویش به باغچه ها. بچه ها را یادتان نرود شب عید. صاحبان کوچک عید، حتی اگر گدا، حتی اگر دزد، حتی اگر خیابان خواب. اگر شما عید را دوست ندارید گناه صاحبان کوچکش نیست با آن دلهای کوچکشان. چند روز بیشتر وقت ندارید تا یک عیدی به بچه هایی که از کنارتان رد می شوند بدهکار نشوید. بدهکاری بد دردی است. عیدی بدهید. اسکناس نو و تا نخورده. عیدی بدهید. عیدی بدهید…
عروسی پدر مادر دار
این نوشته را انگار کنید قدح اندیشه است. خاطره ای که بیرون می گذارمش از ذهنم تا خرابم نکند. اینجا نوشتنش دلیلش وابسته شدن این اندیشه به شماست که می خوانیدش و پی اش می کنید گاه به گاه. کار عاقلانه و خوبی هم نیست. می تواند شر بشود اگر کسانی بخوانندش. شاید پاکش کنم پس ….
برادرم زنگ می زند. مضطرب و ناآرام خبر می دهد جمعه قرار است برای خواستگاری بروم. بیایید. پیش شرط می کند حرفهایش را زده، کمک نمی خواهد و فقط می خواهد تشریفاتی طی شود و کسی بازی اش را خراب نکند. اضافه بر بداخلاقی همیشه اش است و عجیب نیست. اضطراب کاری که می کند و سنگینی تصمیمش. اضطراب یک رفتار و جمله مخالف، یک نه که همه چیز را مثل دومینو تا مهره اخر می تواند به هم بریزد، اضطراب این که من بخواهم کینه دیرین تازه کنم، خاطرات کتاب آلوچه خانوم را، انتخاب خودم را…
شوخی می کنم و دلگرمش می کنم که سخت نیست. می دانم که با مادر جنگش شروع شده. پیشنهاد یک گفتگو با پدر و مادر را می دهم که اگر لازم است من هم باشم و به راه بیاوریم مادر را. قبول نمی کند و قلبش میان کلمه های تلخش می زند. به شوخی تمامش می کنیم و می گذاریم تا جمعه دیدنمان را…
مادر آشفته تماس می گیرد. پسر دیگری را قرار است ببازد. می نالد از سکه هایی که مهر می کنند. از پسری که اگر باخت از کجا بیاورد. از خودش که آن وقت کاری نمی تواند بکند. اژدهای بیدار شده درونم را مست می کنم و می خوابانم و سرگرم می کنم تا بتوانم حرف بزنم و از کوره در نروم. همه بلاهایی که سر هم آورده ایم این سالها را یاد می آورم و همه زورم را می زنم بی طرفانه باشد. از کاری که امروز می تواند بکند می گویم. از همراهی. از این که ما هم خواهری داریم و چنین روزی لابد توقعی. از این که برادر همراهی می خواهد نه حمایت. از این که او هم لابد به اندازه ما نگران زندگیش هست و به فکر خطرات. از این که تند خوییش از نگرانی است . از این که او مثل من جنگجو نیست و چون نیست پیش از جنگ تند خو است. چون از جنگ می ترسد… صدایم کمی بلند می شود: جنگ چیز بدی است مادر من. همه یادمان هست گمانم که چیز بدی است. وقتی جای دیگران وظیفه نمی پذیریم جایشان تصمیم نگیریم مادر من… مادر آرام شده و می گوید کاش همه مثل تو منطقی بودند. خنده و گریه را گم می کنم از این طعنه که پانزده سال دیر گفته می شود…
لباس مرتب پوشیده ام. پلو خوری. مادر ورد قربان صدقه گرفته برایم و می دانم برادر چه می کشد. کشیده ام این تلخی را. می رسیم و می پذیرندمان. زورم را می زنم که فضا و گره های ابرو شکسته شوند که می شوند. پدر شروع می کند: آمده ایم برای سلام و رخصت. برای دو جوان که خودشان می دانند چه می کنند و ما تصمیمشان را محترم می داریم و سعی می کنیم همراه باشیم و و کوتاهی نکنیم در وظیفه مان. و انگار نگاه مرا حس می کند اضافه می کند فرزندانمان دیگر به سنی رسیده اند که درست تصمیم بگیرند… در دلم می گویم و خوشبختانه شما هم ، پدر!
حرف زیادی زده نمی شود. مروری می کنند آنچه می خواهند و می توانند را و زود تمام می شود. می رسند به ریزه خورده های خاله زنکی. که بیاید و چه بیاورد و … برادر را نهیب آرامی می زنم از دامی که می بلعدش چند دقیقه بعد و با پیشنهادی دام را می گذارم در خماری برادرم و همراه فردای زندگیش. می رسیم به مراسم عقد که قرار است در محضر باشد و خیلی خوب است و پسر بزرگ هم همین کار را کرده. پسر بزرگ که همین کار خوب را کرده منم، من که تنها بودم روز امضا، کم سن و ویران و تنها. آن قدر تنها که هنوز هم می لرزم وقتی یادم می آید. می پرسندم که چه می خواهد و چه نمی خواهد عقد محضری. می گویم شاهد. شاهد حتماً بیاورید و بحث می گیرد که پدر می تواند شاهد باشد ؟ یا برادر؟ و من نمی دانم چون نیم ساعتی که تنها می لرزیدم تا کسی بیاید و شاهدم باشد نه پدری بود نه برادری نه مادری. به جرم انتخابی که همدلی برایش می خواستم نه حمایت… بحث تمام می شود و تشکر می کنیم و بیرون می زنیم.
راست بگویم نمی دانم حالم را. مادر می گوید خوب است هر جا که تو هستی بحث در نمی ماند و می توانی پیش ببری. تلخ می شوم و می گویم کاش به درد خودم هم می خوردم و زود پشیمان می شوم و حرف را عوض می کنم. نمی شود بگویم خیالم نیست که ما هم همین را گفتیم. همین را خواستیم. همین را. نمی شود بگویم شاد نیستم از این که پدر و مادر شبیه خودشان هستند این بار. نه شبیه غریبه ها. نمی شود بگویم چه هستم الان. شاید می شد که ما هم به جای این که اسطوره مقاومت و سرسختی بشویم برای کوچکترهایمان، آدمهای معمولی می ماندیم مثل بقیه با حقی مثل بقیه. شاید لازم نبود به خاطر نمی دانم چه، این همه سال عمر وتوان مان برود برای برگشتن به طبقه متوسط، به خانواده، به زندگی به باد نرود. می دانم دل گیرم. اما می دانم از کسی نیست این دلگیری و این خوب است. و می دانم هوا بهتر است و آسمان طوفانی نیست و این هم خوب است. کاش بشود همه این ها را دور ریخت و یاد نکرد. نمی دانم می شود یا نه. عروسی آخرش به کوچه ما هم آمد انگار. یک عروسی پدر مادر دار
تصویرها
می گویند بعد از 7 سال همه سلولهای بدن تازه می شود. یعنی بعد از هفت سال تو کس دیگری هستی. فقط خاطره ها می ماند و نشانه هایش. من آدم پیگیری نیستم. هیچ کاری را همیشه تکرار نتوانسته ام بکنم. حتی شغل هایم را هم دو سال بیشتر تکرار نکرده ام. کم حافظه هم هستم. آن جایی از حافظه ام که خاطره ها می مانند انگاری خیلی کوچک است و اتصالی دارد. و وای از وقتهایی که همه چیز یادم رفته و سیمم دوباره اتصال می کند و فیلم پشت فیلم رژه می رود توی مغزم و تصویرها دوره ام می کنند.
تصویر کودک سیاه سوخته و ریزه ای که آن قدر می دوید توی زمین که دم غروب رفقا دست و پایش را می گرفتند و می انداختندش توی خانه. تصویر دوچرخه. تصویر تشتک بازی. کندن کاشی های دانشگاه شریف و کاشی بازی. تصویر علی و رضا ضیایی و آقای ضیایی که راننده ترانزیت بود و فریده خانوم مادرشان. نقل و نباتشان هم فحش خواهر و مادر و مادر قدغن کرده بود حتی نگاهشان کنم. بازی می کردیم و دعوایمان می شد و مادرشان می آمد پشت در خانه و نعره می شکید و مادر نگاهم می کرد اشک می ریخت و قول می دادم دیگر طرفشان نروم و این قصه چند بار و چند بار و چند بار هر سال تکرار می شد. تصویر موهای بور علی ضیایی که شنیده ام اعدام شده…
تصویر نوجوان حاضر جواب و شیطانی در یک دبیرستان شلوغ. تصویر آقای شهسواری که من و هومن را مات نگاه می کرد و جزوه ای توی دستش خشک شده بود از شعر ها و کاریکاتورهایی که از معلمهایمان کشیده بودیم و پرفروش ترین جزوه آن سال شده بود و نگاه من که چفت شده بود به پوتین های آقای شهسواری که شنیده بودم خیلی دارد. و آقای شهسواری به صفحه خودش که رسید آن قدر خندید که چاره ای نمانده بودش غیر بخشیدنمان…
تصویر جوان لاغر و بلندی هر پنج شنبه آفتاب نزده در درکه. تصویر یک شب بد که هر چه خاطره و نوشته و تصویر بودم را نیمه شب در خرابه پشت خانه سوزاندم. همه سالهای جوانی و نوجوانی تا آن روز را. تصویر تیغ. تصویر دست راستی پر از خط های عمودی قرمز از بالا تا پایین. تصویر اتاق آبی رنگی که همه دیوارش را نوشته بودم. تصویر ساعت – رادیوی برقی عمو طاهر که با برق آمریکا کار می کرد و تبدیل که می زدی هر ساعت ده دقیقه عقب می ماند و هر شب معادله حل می کردم برای تنظیم زنگ صبح و وای اگر اشتباه می کردم…
این تصویر ها من نیستم. اینها حتماً کس دیگری است خیلی نزدیک به من. من این آدمها را نمی شناسم. نمی فهمم. اصلاً یادم نمی آید. جایی نمانده که خودش را ثبت کرده باشم. نه خودش را می شناسم نه جاهایی که بوده نه آدمهایی که با او بوده اند. من انگار چند بار مرده ام تا این جا. می گردم دنبال آدمهای گذشته. دنبال قیافه هایشان. حرفهایشان. حرفهایمان. روزهایمان. هیچ کس نیست. هیچ کس نمی آید و نمی خواهد برگردیم و بگردیم و خودمان را ، لااقل تکه ای از خودمان را پیدا کنیم. حتی خواب هم که می بینم همه می دانند که من آن آدم نیستم و قاچاقی برگشته ام. خواب که می بینم سر امتحانم و اگر نمره نیاورم زندگیم به باد می رود، یکی می آید و زیر گوشم می گوید: می دانم همه امتحانهایت تمام شده. اما اگر اینها را جواب ندهی همه را از اول باید دوباره شروع کنی…
من گم شده ام. باور کنید من گم شده ام. اینجا که هستم ایستاده ام با یک عالمه آدم که می شناختمشان و نمی شناسمشان. نقشه را سوزانده ام. قطب نما هم ندارم و مجبورم هی قدم بردارم به جلوتر. کمکم نمی کنید؟ وای… اگر بعدتر این روزها را هم گم کنم؟ آدمهایش؟ چه کار داریم می کنیم با خودمان؟ صبر کنید! من یک چیزهایی را پشت سرم جا گذاشته ام که لازمشان دارم.
این تنها چیزی است که پیدایش کردم. از اولین سالی که وبلاگ می نوشتم. شعر خودم را دستکاری کرده بودم. راستی این صفحه ها چیزهای خوبی هستند. مواظب باشیم گم نشوند یا نصفه شب نسوزانیمشان وسط خرابه پشتی خانه. این شعر مال هفت سال پیش است یا کمی کمتر. پس کم کم دیگر شعر من نیست. واقعاً یکی بین شما نیست که بیاید کمک کند بگردیم با هم روزهایی را که جامانده داریم میانشان؟
گل من! با نفست جان دارم
با تو بی دردم و درمان دارم
گله هر چند فراوان دارم
نازنینم! به تو ایمان دارم
———
گل بی معرفت جاندارم!
با تو من درد بی درمان دارم
گله از خویش فراوان دارم
من خرم چون به تو ایمان دارم
بازی
ما رابطه ها را بازی می کنیم و با بازی ها رابطه ها را می سازیم. یک رابطه یعنی همه بازی هایش. قایم باشک. دستش ده. گرگم به هوا. خر پلیس. کی بود کی بود من نبودم. گرگم و گله می برم. عمو زنجیر باف. دزد و پلیس. خاله بازی. مهمون بازی. دکتر بازی و … گاهی بازی ها مهمند و بزرگ. فینالند. حذفیند. گاهی هم کوچکند و حاشیه ای. ما Gamerها می گوییمشان mini game. یک بازی کوچک و محدود در محدوده ای کوچک و تعریف شده. هفته ای یک پیام کوتاه که می رود و می آید. دیدار به یک جمع دوستانه هر چندشنبه چندم ماه. نامه نگاری گاه و بیگاه با سوژه یک حرف یا یک شوخی یا یک درددل معلوم. تکیه کلامی مشترک با کسی در محل کار… مینی گیم ها طول که می کشند حوصله سر می برند و وقتی نیستند بی حوصله ای. شاید مینی گیم یعنی حوصله.
باید حواست به بازی ها باشد. بازنده نباشی. برنده باشی. بازیت را به هم نزنند. جز نزنند. تقلب نکنند. یا شاید جر بزنی و تقلب بکنی و بازی بقیه را به هم بزنی تا بازنده نباشی. می خواهی حریف باشی و قوی باشی و بازی را نبازی. تمرین می کنی و بند می کنی به یک بازی که انتقام یک باخت کوچک را بگیری. همه زندگیت را می بازی تا یک باخت کوچک در یک بازی کوچک را برگردانی. (بخوان آبرویت را پس بگیری.) می دانی اشتباه می کنی. خودت هم می دانی اشتباه می کنی و نمی خواهی کوتاه بیایی. نمی خواهی کم بیاوری و نمی خواهی پا پس بکشی. می دانی چرا؟ می دانی؟
بازنده بودن بد است. برنده بودن هم خوب است. شک نکن. اما بازی بازی است. ما بازی می کنیم تا شیرین تر زندگی کنیم. زندگی نمی کنیم تا بازی کنیم و نبازیم. و وقتی می بازی شاید یعنی بازی را بلد نیستی. قانون بازی را. شاید این بازی تو نیست. می دانی علاج حسرت باختن چیست؟ می دانی مهمتر از نباختن چیست؟ حتی مهمتر از بردن بازی؟ بالای سر همه این ها ساختن بازی است. طراحی بازی است و تغییر بازی. برنده های بازی دلشان خوش است به برنده بودن و بازی سازها زندگی می کنند با بازی گرداندن. اگر بازی خسته ات کرده بازی را به هم نزن، بازی را نباز. بازی نکن. بازی بساز. بساز و یک بازی ساختن برنده باش. اگر نمی دانی از کجا و نمی دانی چطور، بازی های بزرگ را رها کن. از مینی گیم ها شروع کن. از بازی ها کوچک و محدود دور و برت. بعضی از بازی های کوچک زیر دست و پای ما سرشار از ایده های بزرگند. سرشار از حس های ناب. پر از آینده های نفس گیر نیامده. و یادت هم نرود بازی اشکنک داره، سر شیکستنک داره.
خوشم نمی آید از عوام فریبی های راز موفقیت درنیم ثانیه و کامیابی در شش ورق. اما نمی دانم . انگار یکی این دور و برها منتظر است تکانی بخورد با شنیدنش. نمی دانم کجا. چقدر دور یا نزدیک . نمی دانم . انگار قرار بوده من اینها را این جا بگذارم امشب. وقتی دوباره می خوانم انگار نوشته های من نیست. نمی دانم. شاید خطاب به خودم است و هنوز نمی فهممش…