چهل ساله
وقتی چشم باز میکنی به دیدنش، عشق برایت ستارهای تک و درخشان و دور است. آن قدر دور که حتی خیالش به آغوشت نمیرسد و آن قدر پر نور که نتوانی نبینیاش.
وقتی دست دراز میکنی به چیدنش، عشق برایت آب دریاست که میپیچی به خودت برای چشیدنش و تشنگی بر تشنگی میگذاردت هر نوشیدنش.
وقتی دست میکشی از دست درازکردنش، عشق میشود میوهی نوبرانهای که فصلش رفته و طعمش مانده و سبد سبدش را که به دهان میگذاری دیگر آن نمیشود برایت.
وقتی دست به کار میشوی به باز پیدا کردنش، عشق خیالی است که بوده و خوابی است که پریده. گم میشوی در این که بوده یا نبوده و گم میکنی دنبال چه میگردی دیگر. میشود حسرت برایت.
وقتی همه اینها گذشت و هنوز دل داشتی به داشتنتش، وقتی های و هو و شر و شور خواستن و داشتنش نشست، عشق میشود خواستنیِ داشتنیِ جاافتادهای که گرم است و نمیسوزاند. می شود لبخند تمام و مدامی که لرزش و دغدغه نمیشناسد. سایهی گرم و دنجی که خیال ورچیدن و گذشتن ندارد. سنگر امن و امانی که از آخر هر حادثهای دست دراز میکند و بیرونت میکشد.
میفهمی پشت این حال دل آویزان و طوفانی که اسمش عشق است، پشت هزار هزار صبر و ایمان و دوام، چیز آرام و امن و پناهی هم هست است که نامش عشق است. میفهمی عشق مثل شراب است. اگر صبر کنی تا جا بیافتد. اگر دوام بیاوری تا قوام بیاید. اگر دوام بیاورد تا بفهمی. عشق از آن چیزهاست که تازهاش طاقت و کهنهاش قیمت ندارد.
چقدر خوب بود این پست.
تازه اش طاقت ندارد.. اوهوم
Fereşteh M
فوریه 18, 2012 در 11:59 ب.ظ.
عالی
moon
فوریه 20, 2012 در 11:21 ق.ظ.
سلام. بسیار زیبا بود. با اجازه شما شیر شد درصفحه فیس بوکم با نام خودتان.
مرجانه
مارس 17, 2012 در 8:05 ب.ظ.