روزی روزگاری شکستن
من یک درختم. یک درخت شکستهی بیبرگ در آستانهی زمستان. قرار این بود که برگریزان کنم، بخوابم، بخشکم و برفگیر شود خوابم. اما تقدیر ترتیب را به هم زد و من شکستم. خزانم نرفته زمستانم بارید. برگریز نکرده برفگیر شدم و برگ و برف میدانی نزدیکترین راه است به شکستن. من، پر از برگ ماندم زیر برف و برگهایم بارم شد و باریدم برخودم و شکستم.
من با بهار آمده بودم و با تابستان اوج گرفته بودم. پاییز که آمد اما ترسیدم. از پیری ترسیدم و از مردن. از ریختن برگهایم ترسیدم. از زشت شدن. از لخت شدن. صدای خشک برگها و زوزهی باد که تشنهی کندنشان بود میترساندم. آن قدر ترسیده بودم که هیچ نفهمیدم از زیبایی پاییز که میگویند. خواستم بمانم و برویم باز. برگها را دانه دانه میپاییدم و به خودم سیلی میزدم که خواب نگیرد و نبرد تنام را. و چقدر پاییز کوتاه بود و چقدر تقدیر بیرحم . چه سنگین و وحشی برف پاییز پهن شد روی برگهای بیجانِ به جانِ نیمه جانِ من چسبیده و شکاند. من شدم هر چه برگم بیش برفم بیشتر. من زیر بار برفی که بر سر برگهایم نشست شکستم.
این شکستن را حواله به تقدیر کردم که پنهانش کنم این تن به حکمت ندادن و برگ ریخته را به زور چسبیدن و تقویم را شمردن و تلنگر سرد زمستان را ندیدن و باور نکردن را. خواستم به روی خودم نیاورم وقتی خم نمیشوی حتماً میشکنی.
فوق العاده بود مثل همیشه
elham
دسامبر 28, 2011 در 3:56 ب.ظ.
همه میذارن گذر زمان آروم آروم بفرسایدشون همراه تقدیر می شن و به وقتش به خواب زمستونی می رن …ایستاده شکستن پسند تر است این همه کش اومدن زمان رو تاب نمیارم…………ولی فرجام جان خوب باشی همیشه و اونجور که خوش است تقدیر رقم زندت
....
دسامبر 31, 2011 در 12:45 ب.ظ.
فرجام عزيز:وقتي خيلي نرم شدي هم همه تورا خم مي كنند.
فريدون فرخ
ژانویه 22, 2012 در 12:50 ق.ظ.
فرجام عزيز،
با اجازه شمااين مطلبتون رو توي فيس بوكم با اسمتون شير كردم. اگر اشكالي داره خبرم كنيد.
به آلوچه خانوم سلام برسونيد
مرجانه منفرد نياكي
ژانویه 29, 2012 در 1:34 ب.ظ.
محبت کردید دوست من. ممنون
فرجام
فوریه 4, 2012 در 11:48 ب.ظ.