هنوزش نگفتهام
اگر یادتان باشد این گفت و شنیدی است در نمایش شهر قصهی بیژن مفید عزیز:
میمون: از کار خراطی رضایت دارید؟
خر: نه قربون! این روزه روز هر چیزی فابریک شده! از چپق و کوزه و قلیون بگیر، تا چوب سیگار همهاش پلاستیک شده. هر جا میری پلاسکو. هر جا میری ملامین. ای آقا … دکون خراطی دیگه تخته شد.
میمون: پس تو چرا به خراطی چسبیدی؟ چرا نمیری دنبال یه کار خوب؟ یه شغل نون و آبدار؟ تو هم برو جنس پلاستیک بساز.
خر: خوب آخه من خراطی رو دوست دارم.
میمون: خیلی خری!
خر: معلومه! خری که خراط نباشه قاطره!
…
بلا نسبت همه، خر را بگذارید من و خراطی را هم غزل نوشتن. غر میزنیم و مینویسیم و بس نمیکنیم. بلکه شاید هنوز توی این روزگار یکی چوب سیگار منبت را دید و شناخت پیش از آن که بیندازدش و برود. غزل طفل مهجوری است در این روزگار. طفل مهجور ریشخند شدهای.
من راز سر به مُهرم و از یاد رفتهام
توفانِ نادمیدهی بر باد رفتهام
خواب و شراب و اشک علاجم نمیکند
شعری است درد من که هنوزش نگفتهام
امشب ببار بر من و بیدار کن مرا
برخیر برلبم که من عمری است خفتهام
یک عمر صبر کردمت و سر نیامدی
من ماندم و سر آمدن سال و هفتهام
آخر شبی به خواب خوشت میکشد مرا
این بغضِ در گلو خفهی ناشکفتهام
پیچیدهام به پیرهنت تا ببویمت
عطرت نشسته بر تنِ تنهای تفتهام
تو رفتنت به طاقت من شعله میکشد
دل ناگران نباش اگر گُر گرفتهام
عشق تمام ناشده! تکرار کن مرا
من در تمام خاطرههایت نهفتهام
حرفهايی ميزنيد. کجا غزل ريشخندشده و مهجوره؟ کسی خانم بهبهانی رو ريشخند ميکنه؟ يا مثلاً غزل آقای ابتهاج مهجوره؟!
من يکی عاشق غزل خوبم و همهاش دربهدر دنبال غزل تازه ميگردم
آتوسا
دسامبر 4, 2011 در 2:13 ق.ظ.
امیدوارم حق با شما باشد آتوسای عزیز. محسن نامجو ترانه ای دارد تازگی ها… شهر خاموش من …. بپرسید از آن ها که می دانند محسن نامجو کیست.. آنها که می دانند محسن نامجو کیست بین ما هم اگر زیاد باشند می دانید زیاد نیستند… بپرسید شهر خاموش من کار کیست…. بپرسید پیش از این ترانه خوانده بوده اند در کوچه باغ های نیشابور را؟ … این ریشخند غزل است به گمانم که باید دست به دامان ترانه شود برای شنیده شدن. حتما که حکم نیست این. حتما که مهجور معنیش بی کس نیست. ممنون از غیرتی که کردید به نام غزل
فرجام
دسامبر 4, 2011 در 8:50 ق.ظ.
جالبه. کور بشم اگه دروغ بگم: همين ديشب (بدون اينکه پاسخ شما رو ديده باشم) سه تا از شعرهای شفيعی کدکنی رو به آلمانی ترجمه کردم برای همسرم که آلمانيه و براش خوندم و زندگينامهاش رو براش تعريف کردم و تا ديروقت داشتيم دربارهء شعر فارسی بحث ميکرديم
مصرانه پايفشاری ميکنم اينطورها هم که شما ميفرماييد نيست. اگر انتظار داريد مردم کوچه و بازار همه با شنيدن يک خط شعر شاعرش رو بشناسند، خب توقعتون زياده. محسن نامجو هم که در اين سالها تبديل شده به اپيدمی و در ميون اطرافيان ايرانيم حتی يک نفر رو نميشناسم که کارهاش رو دوست نداشته باشه (من در ايران زندگی نميکنم). اما به نظر من بهتره آدم اگه ميخواد شعر بخونه، شعر بخونه و الکی در کنارش دلنگ دولونگ نکنه. اگه از من بپرسيد، درصد بزرگی از کارهای نامجو رو ميشه به عنوان شعر شنيد و لذت برد، اما موسيقيش اغلب توی اعصاب ميره.
ولی اينکه با ترانههاش شعری ميتونه به محبوبيت بيشتر دست پيدا کنه لزوماً منفی نيست. درست مثل فيلمهاييه که دربارهء آثار کلاسيک ادبی ميسازند. اکثريت قريب به اتفاق مردم کتابها رو نميشناسند اما وقتی فيلم رو ميبينند حداقل با داستانها آشنايی پيدا ميکنند. با اينکه احتمال تحريف شدن روايت ادبی در فيلم خيلی زياده، اما باز بهتر از هيچيه.
بعدشم به قول پزشکزاد يه امعان نظری داشته باشيد به وضعيت شعر در کشورهای ديگه. بايد به حال ما ايرانيها غبطه بخورند که اين همه شعرشناس و شعردوستيم. در اروپا شعر چيز ملالآور و واقعاً مهجور و غريبيه که فقط به درد يه تعداد آدم خاص ميخوره که توی انجمنهاشون بهش ميپردازن و يه خرده هم در عالم هپروت سير ميکنن. کسی اينجا شعر نميخونه که.
ببخشيد که اين همه رودهدرازی کردم، اما ميخواستم بگم اينقدرها هم منفی فکر نکنيد و غصه نخوريد. برای تخمين وضعيت هر چيز بايد يه نگاهی هم به مخاطبان اصليش انداخت. اونی که شعر دوست داره و شعر ميخونه، حتماً غزل خوب و محکم رو هم ميخونه و دوست داره.
آتوسا
دسامبر 4, 2011 در 3:14 ب.ظ.
این خط را خیلی دوست دارم . از وقتی فقط همین یک خط بود دوستش داشتم یعنی » یک عمر صبر کردمت و سر نیامدی «
آناهیتا / آل.
دسامبر 4, 2011 در 8:24 ق.ظ.