اعتیاد به عادت
اعتیاد برای من یعنی فریفته شدن به فریب لذتی که پیشانیات را میکوبد به پشیمانی. یعنی دور باطل فریب و لذت و پشیمانی. لذتی که دیگر لذت نیست. لذتی نیست که تو میبری. لذتی است که تو را میبرد. میبرد به جایی که قرار نداشتی بروی. این کوره راه و بیراهه نیست. راه سر به ته شدهای است که تندتر و تندتر می گرداندت گرد خودت تا کی رهایت کند و به کجا پرتابت کند، به کدام خرابهی برنگشتنی.
اعتیاد فقط گرد و دود نیست برای من. بسیار رنگ به رنگتر است و بسیار حیلهگرتر. همهی خواستنهایی است که ترکشان میکنی. دقیقاً آنهایی که هر روز ترکشان میکنی یا روزی چند بار. و گم میکنی این حساب ساده را که به تعداد دل کندنهای پر سر و صدایت، دم به تله دادهای و به چاله افتادهای. لذت کوتاه تر می شود و عذاب کشیدهتر و دست آخر خط ممتد عذابی میشوی با نقطههای کمرنگی از لذت میانش. تشنهای میشوی که آب دریا مینوشد. آخرش لذت نقطهای میشود دور روی خط عذاب که هیچ وقت به گردش هم نمیرسی.
اعتیاد پایان خوشاش فقط ترک کردن است. پایان دیگرش هم میدانی، ترک شدن و طرد شدن. جان اگر میخواهی ببری راهی نداری غیر ترک کردن. اما کیست که نداند معنی هزار بار ترککردن و هزار و یک بار برگشتن را؟ و باز همه میدوند پی چگونه ترک کردن و نمیپرسند از چگونه برنگشتن. بازی پیچیدهای نیست. آن جا که ترک میکنی داغ پشیمانی و درد عذاب توبهکارت میکند و آن جا که برمیگردی سرخانهی اول، شهوت لذت چنان آتشی میگیرد در جانت که کور میشوی به همهی آن عذابی که داغت کرده بود. آتشی میگیری که داغ را گم میکنی میانش و باز تن میدهی به آسیاب فریب و لذت و عذاب که باز میسابد و باز میروبدت.
اعتیاد یک گریز بیشتر ندارد. بدانی جنگیدن با لذتش به جایی نمیرسد. آن قدر وحشی و سرکش و مردافکن است که عاقبت خاکت میکند و فقط همین فرق میکند که چقدر تحلیل رفتهای. میخواهی خلاص شوی؟ عذاب و پشیمانی و خفتاش را جایی حک کن. جایی و جوری که با هیچ آتشی پاک و کم رنگ نشود. با چوب و شیشه و سنگ و تیغ. با هر چه ماندگارتر و دردناکتر. یک جایی حک نکن مثل پیشانیات برای دیگران. یک جایی مثل دستت، مثل بازویت برای خودت. یک جایی که همیشه لمسش کنی. مخصوصاً همان لحظهای که سیل خواستن و آتش شهوت میشکاندت که ببرد با خودش تنت را. نترس و با او نجنگ! بمان و خیره شو به جایی که حک کردی و سعی کن فراموش نکنی بدترین لحظههایی که میخواهند پنهانت شوند را. همین!
کلمهها چه سرنوشتهای شومی دارند گاهی. آن چهار کلمه اول چهار بند را بنویسی عادت هم معنی همین است. اما بار نحوست این کجا و عمق عطوفت آن کجا؟ بیچاره کلمهها!
دیگه چند بار دیگه باید بیام ببینم ذهنم رو دردم رو حرفم رو نوشتی
تا کی باید اینجا خواننده دردای خودم باشم؟
دارم هی میگم معتاد چه کردی باز؟ مگه درد رو فراموش کردی چرا چرا چرا باز می ری سمت هوست؟
بگذر
دارم کلنجار می رم
دارم بد کلنجار می رم
دارم درمانی پیدا می کنم
که میام می بینم باز فرجام یه بلندگو گرفته دستش داره حرفامو بلند بلند پسم میده
راست بگو کیی تو ؟؟؟؟؟
....
نوامبر 13, 2011 در 12:46 ب.ظ.