فرجام

خونه مجردی آقای همخونه سابق

نابازیگر

با 2 دیدگاه

نابازیگر یعنی کسی که خودش را بازی می کند. زخم خودش را می کشد. درد خودش را می خواند. غصه‌ی خودش را می نویسد. نابازیگر خودش را زندگی می کند.

بازیگر اما یعنی که تنیده بشوی در نقشت. بشوی حمید هامون. واقعاً بشوی حمید هامون. نقشی را بازی کنی که تو نیستی. زخمی را بکشی که نکشیده‌ای. دردی را بخوانی که نشنیده‌ای و کسی را بنویسی که ندیده‌ای. کسی را زندگی کنی که تو نیست. بازیگر روایت را اسیر خود می‌کند و نقش را و نوا را و نوشته را. بازیگر حل می‌شود در چیزی که نمایشش می‌دهد.

شاه نقش اما یعنی این که گم بشوی در نقش. یک جوری گم بشوی که دیگر پیدایت نشود کرد. نه خودت اثری از خودت پیدا کنی دیگر نه دیگران. بشوی حمید هامون و حمید هامون بمانی تا آخر زندگیت. بشوید دوقلوهای به هم چسبیده‌ای که اگر جدای‎‌تان کنند یعنی کشتن‌تان. نقشی را که می‌کشی جا بماند روی تنت. دردی را که می‌خوانی رسوب کند در صدایت. واژه‌هایی که می‌نویسی اسیرت کنند در معنی‌شان و باور نکنی دیگر که تو بودی که این‌ها را آفریدی. این‌ لعنتی‌ها که شده‌اند زندانبان‌ت. شاه نقش یعنی بیافتی در سیاه‌چال نمایش و نمایه‌ای که آفریده‌ای و دیگران که آفریده‌ات را می‌بینند مبهوت و تحسین‌گر خیره شوند به قدرت بازیگری‌ت و باور نکنند بازی آن قدر قوی است که تو باز پیشش نابازیگری. نابازیگری که به دام نقشی افتاده که خودش نبوده. نابازیگری که باید چیزی غیر از خودش را زندگی کند. سیاه‌چالی به نام حمید هامون را.

باور می‌کنید گاهی نوشتن هم سیاه‌چالی می شود مثل نقش حمید هامون؟ باور می‌کنید ترانه‌ای نوشتن هم می‌تواند هیولایی شود که تمام خوشی و سرخوشی را بتاراند از زندگی تو که می‌نویسی‌ش؟ باور می‌کنید گاهی بهتر است بروید زندگی‌تان را بکنید به جای چیزی آفریدن؟

خسرو بازیگران هم که باشی آخر حمید هامون نفست را می‌گیرد… باور کن!

 


 

نوشته شده توسط فرجام

اکتبر 29, 2011 در 11:57 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

2 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. با درود: فرجام عزيزعالي بود باز هم حرف دل ما.اميدوارم هميشه جوشان باشي و خوش

    فريدون

    اکتبر 30, 2011 در 1:50 ب.ظ.

  2. هر چه آن خسرو کند شیرین کند .
    جان به لبمان کردی با ننوشتنت . گفتم که پرسیدی:» بس نیست ؟» و لابد خودت هم جواب داده ای که چرا ، بس است و رفتی بی خداحافظی .
    فرجام عزیز ، باور میکنم آنچه را که نوشتی . یعنی خِرم را میگیری و آنچه را که مدام در کله ام پیچ و تاب میخورد و راه به جایی نمیبرد و از فهمش عاجزم ، برایم کلمه به کلمه شرح میدهی و میگویی :» ببین ! این مرگت است ، شیر فهم شدی ؟ حالا برو و برای خودت زوزه بکش .»
    نفسمان را میگیری لامصب .

    ن . ج

    اکتبر 30, 2011 در 11:42 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.