فرجام

خونه مجردی آقای همخونه سابق

بس نیست؟

با 4 دیدگاه

ناگزیرم از توضیح کوتاهی برای این صفحه. به جواب این پرسیدن که خسته نشدی از این همه مثل هم نوشتن این جا؟ بس نیست؟ … جواب خودم این است که نه! بس نیست! هر چند خسته ام. چند خط بعدی را اگر بخوانید فقط توضیح همین پاسخ است.

طولانی و مدام نوشتن این صفحه‌ها مایه می‌خواهد. چشمه لازم دارم. می‌شود روزمره‌نگاری کرد که امروز چه شد و من چه کردم و چه فکر کردم. من نمی‌توانم. روزمره‌‌ای که گفتنی باشد و به کار کسی بیاید یعنی ندارم. از این روزها گفتن را هم نمی‌توانم. این روزها می‌دانید دختری خودش را تمام کرده. ما نمی‌شناختیمش. حالا بغض می‌کنیم و خبر را به صورت هم پرت می‌کنیم و او را شبیه همه‌ی خیال‌های خودمان می کنیم و از چیزهایی که یقین نداریم خبر می‌سازیم و فردا هم همه چیز را فراموش می‌کنیم به پیشواز قصه‌ی غمگین بعدی برای هم. من توان این را ندارم. همان قدر که توان هیچ کاری نکردن را.

می شود موضوعی و حیطه‌ای ساخت برای مرتب نوشتن. من خواسته ام این کار را بکنم. البته خودم خیال می‌کنم می‌توانم جورهای جور واجورتری بنویسم. که خنده بسازد و شوخی. یا ساده‌تر باشد و عام‌تر یا بی‌پرده‌تر و جسورتر. من از دوست داشتن می‌نویسم. از رابطه‌ها و زخم‌هایش. می شود از چیزهای دیگر نوشت. می‌شود جورهای دیگر نوشت. می‌شود حکم نداد و نصیحت نکرد. می‌فهمم که نالیدن و فقط نالیدن و تصویر کردن و جمله کردن ناکامی‌ها و دردها و خواننده را با همه‌ی آن درد رها کردن، چشم‌گیرتر و نفس‌گیرتر است و پر مخاطب‌تر. اما این کار را کم نیستند که می‌کنند و به خوبی هم می‌کنند و بازار پر رونقی هم دارد. من فقط خواسته‌ام آخر همه‌ی این دردها روزنه ای پیدا کنم. دست‌کم کوتاه نیامده باشم از گشتن. نه مثل پدربزرگ پندآموزی یا طبیب مرهم آفرینی. نه! مثل یکی مثل همه که می‌خواهد باور کند چاره وا دادن نیست. خیال می‌کنم باید بگردیم دنبال دردهای رابطه و بعد از نالیدن و فرو ریختن که حق مسلم ماست، بگردیم دنبال چاره که وظیفه مسلم ماست. لااقل بگردیم. خیال می‌کنم اول باید رابطه‌ها را دریابیم و بسازیم تا بشود دوام بیاوریم این شب از هر سو گسترده را. باید عشق را چاره کنیم و گرد از صورتش بگیریم. باید مهربان‌تر باشیم و بیشتر باشیم برای هم. باید مهربان‌تر بشویم پیش از و بیش از نالیدن از این همه سیاهی درمان ناپذیر. خیال می‌کنم بعد این است که خانه‌های گرم‌تری داریم و بچه‌های شادتری و شهر و وطن رو به شفاتری.

من زمان درازی است نوشته‌های مثل هم می‌نویسم از زخم‌های رابطه و مرهم‌هایی که می‌شناسم، می‌نویسم برای آن دختری که دردی در سینه دارد و می‌خواهد به خودش پایان دهد. منظورم دیگر او نیست که چند روزی است از دست رفته. منظورم آن دیگری است که هنوز نفس می کشد و روزی که زبانم لال نکشد، بهره‌ای نمی‌بینم در یاد کردنش و اشک ریختنش و درفش کردنش. من خواسته ام به جای تکثیر این همه سیاهی، بگردم دنبال روزنه نوری در این سیاه‌چال. دنبال راه نفسی در این سردابه. من پشت هم و مثل هم نوشته‌ام از دوست داشتن، چون خیال می کنم دوست‌داشتن غذا نیست که وعده به وعده جیره بگیری و زنده بمانی. خیال می کنم دوست‌داشتن نفس است و می‌میری اگر دمی رهایت کند. می‌میری، حتی اگر خیال کنی هنوز زنده‌ای.

این‌ها که گفتم دفاع بود و دلداری به خودم. مثل همه دلگیرم و ناچار از این همه غصه.شما اگر می‌خوانید اما بگویید، بس نیست این همه مثل هم نوشتن؟ خسته نشدید از این همه نوشته‌ی یک جور؟ این جا می‌تواند جورِ جورواجورتری هم باشد. بهتر نیست باشد؟

نوشته شده توسط فرجام

اکتبر 1, 2011 در 10:34 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

4 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. سلام ,نه خسته نشدم ,اصلن من شما را با این سبک می شناسم.. موفق باشید

    fateme

    اکتبر 1, 2011 در 10:50 ب.ظ.

  2. جـورِ واجور تر را میشود در هزار جای این دنیای بی در و پیکر مجازی جُست و خواند . ساده ترش هم نکن . میدانی ؟ همیشه نوشته های تو را چند بار میخوانم . بار اول دستپاچه و هولم . انگار میترسم یک نفر نوشته ات را از دستم بقاپد ، بار دوم جملات را آرامتر میخوانم و از سر صبر ، انگار کن که شرابی ست که تا جرعه جرعه اش نکنی به جانت نمینشیند . بار سوم اما ، مثل مدادی که حالا خوب تراشیده شده نقش را در خاطرم میکشم . خنگ هستم ؟ باشم . تازه هر چند وقت یکبار هم آرشیو را مرور میکنم . مرض دارم ؟ شاید . در گوشت میگویم که گاهی هم غلط هایت را میگیرم ، که یعنی اینجور اگر مینوشت جمله زیباتر بود . وسواس دارم ؟ به جهنم .
    القصه ای ملک جوانبخت …. این چند روز که حرف و حدیث وی پی ان و اینترنت ملی هست ، فقط حسرت با یک کلمه در دلم آه میکشید : فرجام . اگر در این های هوی ملی گمش کنم ؟
    تمام حرف من اینست : جـورِ واجور نمیخواهم . تو باش و همینجور باش . پنجره ی من ، حنجره من باش . دست من باش که کوتاه است . افلاطون و جالینوس من باش که نمیدانم دردم چیست و از کجاست . زخم ها را باز کن ، مرهم ها را هم به من بشناسان . هر چند با این همه خواندنت هنوز آدم نشده ام ، ولی قول میدهم بزرگ که شدم یاد بگیرم . نرو .

    ن.ج

    اکتبر 1, 2011 در 11:54 ب.ظ.

  3. سلام فرجام عزیز
    من 4 سال است که نوشته های شما (و آلوچه خانوم) را دنبال می کنم.
    بسیار از خواندن آنها لذت می برم. هرچند آلوچه خانوم حالا دیگه خیلی کمتر می نویسد.
    انگار این روزها مثل خیلی از ماها دیگه حوصله نوشتن رو نداره.
    به هرحال وبلاگ شما یکی از دلخوشی های ما برای شنیدن یک نکته جالب در مورد زندگی است که شاید خودمون متوجهش نشدیم.
    پاینده باشید و ممنون از اینکه با نوشته هات به ما دلگرمی و امید به آینده بهتر می دین.

    نازنین رویان

    اکتبر 2, 2011 در 11:52 ق.ظ.

  4. فرجام عزير متشكرم از نوشته هايت .راستش من هم هر روز به شما سر مي زنم ومثل يك جعبه شانسي به اميد پستي نو صفحه شما را باز مي كنم.مي دانم نوشتن چشمه مي خواهد و كار هر كس نيست ولي توقع من زياد است .بنويس بيشتر هم بنويس از سر چشمه و از كوه هم بنويس.

    فريدون

    اکتبر 12, 2011 در 6:21 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.