فرجام

خونه مجردی آقای همخونه سابق

نامه به کودکی که هرگز بزرگ نشد

با یک دیدگاه

سلام دخترک!

تو هم قرار شده بروی. به همین زودی‌ها. همان قصه‌ی پرتکرار این روزها که روزنه‌ای باز می‌شود و تو را پر می‌دهند و تو می‌پری. مثل همه‌ی بچه‌های این خاک. و تو همیشه قرار است زود برگردی. قرار شد قرار بگذاریم با هم. مثل روزهای خیلی دور که تو خیلی کوچک بودی و من خیلی جوان. قرار شد این روزهای کمِ مانده را ماندگارتر رد کنیم. هنوز نکرده‌ایم.

تکراری است گفتن از روزهایی که رفت. کم نگفته‌ایم و زیاد شنیده‌ای. از این که به خانه‌ای آمدی که تشنه‌ی نوزاد دختری بود که تو شدی. از این که کودکی‌ت در آغوش من گذشت. این که شوق اولین‌های زندگی‌ت مال من شد. اولین دندان. اولین کلام. اولین گام. خواهر کوچک، همیشه همه‌ی دنیای برادر بزرگتر می‌شود. نمی‌خواهم قصه‌های تلخ را دوباره بشکافم و تازه کنم. که چه شد از دستم رفتی. چه شد از آغوشت ماندم. چه شد که نماندم آن برادر بزرگتری که دنیایم را پر کنی و در دنیایت جا بگیرم. نمی‌گویم دیگر. دیوارها همیشه بهانه‌ای برای سبز شدن میان آدم‌ها دارند. چرا آدم‌ها و لحظه‌ها را بهانه کنیم؟ قصه همین است که من از تو ماندم. که تو دنیای من بودی و روزی من به راه خودم برده شدم، بدون تو. من بودم و تو بودی بعد از آن و دیگر آن دنیای میان‌مان نماند و تو کوچکتر از آن بودی که بخواهد تقصیر من نباشد. امروز تو بهتر می‌دانی آدم‌ها گاهی نمی‌روند. گاهی برده می‌شوند با روزگار.

می‌خواهم رازی بگویم برایت. این که چرا این همه جا کرده بودی در دلم. این که چه آمد بر سر من با آمدن‌ت و با نبودن‌ت. تو اولین صدا از سرزمینی بودی که لمسش می‌کردم و نمیشناختمش. تو معنی آن دل‌آشوبی غریبی شدی که در من بیداد می‌کرد. تو خود عشق بودی بچه جان. اولین‌ش. در روزهایی که کسی عشق نمی‌شناخت و نمی‌داد و یاد نمی‌داد. من با آمدن‌ت به خانه‌ی کودکی عشق را فهمیدم و با رفتنم پی عشق و جا گذاشتن‌ت در خانه‌ی کودکی اولین شکست را چشیدم. شکست معلم بزرگی است، راست می‌گویند. اما درسی که با شکست یاد گرفته‌ای ته مزه‌ی تلخی دارد که از درس بیشتر یادت می‌ماند همیشه. گاهی به تلخی‌ش نمی‌ارزد و این را به تو نمی‌گویند. تو، خواهرک کوچک من، اولین مزه‌ی عشق شدی و پیش از آن که به میوه‌ای برسم تبر نشست، یا نمی‌دانم، شاید نشاندم به تن داشتن‌ت و دور شدم. بر که می‌گردم به مرور جای پای خودم، می‌فهمم نبودنت به کجاها کشاندم و از کجاها گذاشتم. کسی نفهمید، حتی خودم که جای خالی تو با دنیایی پر نمی‌شود. نشد بفهمی حجم این دل‌باختن را. وقتی که بودم وقت قدم برداشتن و کلمه فهمیدنت بود و راه که افتادی دیگر یا نفهمیدم یا نخواستم یا نتوانستم که بگویم‌ت. گاهی عشق جان می‌‌دهد و گاهی جان می‌کند. این که جان بکند بد است. نه به این بدی اما که عمری بگذراند با جان کندن. دوست داشتن تو موجود زخمی دردناکی شد که به درد هیچ کس نخورد. حتی به درد درس گرفتن. و نمی‌دانم اگر تو را داده بودم و خودم را پیدا نکرده بودم چه می‌شد.

حالا زیر و بالای زندگی من از نفس افتاده و وقت پرده‌ی تازه‌ای است. وقت برده شدن توست با بازی روزگار. می‌روی که بیشتر بدانی و بهتر زندگی کنی و من خوش‌حالم. من درخت بخشنده‌ی تو نشدم. فقط دوستت دارم و خوش‌حالم. با هم می‌رویم و این روزهای مانده‌ی مهر را ماندگار می‌کنیم. می‌رویم دنبال رد پای خودمان در پیاده‌روهای پارک لاله که تو با دست پر از خوراکی خندان می‌دویدی و من با عشق و هراس پی‌ات. و نمی‌دانی عمری است چشم من می‌دود پی آن دخترکِ سبزه‌روی شیطان و نوپا و دستم نمی‌رسد. می‌دانی که بزرگترها بزرگ شدن بچه‌ها را هیچ وقت یاد نمی‌گیرند. گمان کنم دیگر نه تو پای دویدن داشته باشی نه من نای دویدن. حالا فقط من نیستم که قصه می‌گویم از بچگی‌های خودم روی همین تاب و همان سرسره. می‌رویم و روزهای مانده‌ی مهر را ماندگار می‌کنیم تا وقتی می‌روی، شاید دستت پرتر باشد، بدون اضافه بار.

این‌ها که نوشتم حقش این بود حرف‌های درِگوشی من باشد و تو و حقش این بود فقط مال تو باشد. این‌جا نوشتم چون گمانم حرف من نیست به تو فقط. حرف نسلی است به نسل دیگری. شاید به درد برادر بزرگتر و خواهر کوچکی خورد. یا شاید به درد برادر و مادر فردایی. اگر تلنگری شد حتی به یک نفر، شاید حساب مرا با روزگار بی حساب کرد. تو حتماً می دانی، نباختن همان یک عشق به کل روزگار می‌ارزد. دوستت دارم خواهرکِ کوچکِ دانا و کوشا. خوب باش و شاد و سبز. باش و بمان تا شاید روزگار برگردد و تو برگردی. تو نه… شما برگردید.

نوشته شده توسط فرجام

سپتامبر 25, 2011 در 11:35 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

یک پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. هی می‌آیم این پست را می‌خوانم و کیف می‌کنم که علی‌رغم تلخیِ افسوسی که توی خودش دارد نوشته شده … بالاخره نوشته شد و به زبان آمد ! انگار که پشتش یک خلاصی باشد . » نبودنت به کجاها کشاندم و از کجاها گذاشتم » را می‌‌دانم چون عمری‌ست می‌بینم » چشم‌ت می‌دود پی آن دخترکِ سبزه‌روی شیطان و نوپا و دست‌ت نمی‌رسد » و هیچ بدلی حتی نتوانست ادای اصل را دربیاورد چون ادای اندازه‌ی دوست داشتن را هم که بتوانی در بیاوری, جنس و بافت آن مدل عطوفت را نمی‌شود تقلید کرد .
    شاید این پست نباید اصلن کامنت داشته باشد ولی من تعجب می‌کنم چطور می‌شود از کنارش ساکت گذشت و همین‌طور این نوشته ‌را می‌خوانم و فکر می‌کنم بالاخره نوشته شد بالاخره به زبان آمد و دلم ‌خواست این‌ها را این پایین بگویم که همه‌ی این نمی‌دانی‌ها و نمی‌دانستم‌ها را کسی سال‌هاست که می‌دیده و نمی‌دانست چه‌طور می‌شود همه چیز طور دیگری باشد وقتی دیالوگ بین آدم‌ها طبق اصول خودشان برقرار می‌شود و یک عالمه چیز دیگر …

    آلوچه خانوم

    سپتامبر 27, 2011 در 4:13 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.