بایگانیِ سپتامبر 2011
نامه به کودکی که هرگز بزرگ نشد
سلام دخترک!
تو هم قرار شده بروی. به همین زودیها. همان قصهی پرتکرار این روزها که روزنهای باز میشود و تو را پر میدهند و تو میپری. مثل همهی بچههای این خاک. و تو همیشه قرار است زود برگردی. قرار شد قرار بگذاریم با هم. مثل روزهای خیلی دور که تو خیلی کوچک بودی و من خیلی جوان. قرار شد این روزهای کمِ مانده را ماندگارتر رد کنیم. هنوز نکردهایم.
تکراری است گفتن از روزهایی که رفت. کم نگفتهایم و زیاد شنیدهای. از این که به خانهای آمدی که تشنهی نوزاد دختری بود که تو شدی. از این که کودکیت در آغوش من گذشت. این که شوق اولینهای زندگیت مال من شد. اولین دندان. اولین کلام. اولین گام. خواهر کوچک، همیشه همهی دنیای برادر بزرگتر میشود. نمیخواهم قصههای تلخ را دوباره بشکافم و تازه کنم. که چه شد از دستم رفتی. چه شد از آغوشت ماندم. چه شد که نماندم آن برادر بزرگتری که دنیایم را پر کنی و در دنیایت جا بگیرم. نمیگویم دیگر. دیوارها همیشه بهانهای برای سبز شدن میان آدمها دارند. چرا آدمها و لحظهها را بهانه کنیم؟ قصه همین است که من از تو ماندم. که تو دنیای من بودی و روزی من به راه خودم برده شدم، بدون تو. من بودم و تو بودی بعد از آن و دیگر آن دنیای میانمان نماند و تو کوچکتر از آن بودی که بخواهد تقصیر من نباشد. امروز تو بهتر میدانی آدمها گاهی نمیروند. گاهی برده میشوند با روزگار.
میخواهم رازی بگویم برایت. این که چرا این همه جا کرده بودی در دلم. این که چه آمد بر سر من با آمدنت و با نبودنت. تو اولین صدا از سرزمینی بودی که لمسش میکردم و نمیشناختمش. تو معنی آن دلآشوبی غریبی شدی که در من بیداد میکرد. تو خود عشق بودی بچه جان. اولینش. در روزهایی که کسی عشق نمیشناخت و نمیداد و یاد نمیداد. من با آمدنت به خانهی کودکی عشق را فهمیدم و با رفتنم پی عشق و جا گذاشتنت در خانهی کودکی اولین شکست را چشیدم. شکست معلم بزرگی است، راست میگویند. اما درسی که با شکست یاد گرفتهای ته مزهی تلخی دارد که از درس بیشتر یادت میماند همیشه. گاهی به تلخیش نمیارزد و این را به تو نمیگویند. تو، خواهرک کوچک من، اولین مزهی عشق شدی و پیش از آن که به میوهای برسم تبر نشست، یا نمیدانم، شاید نشاندم به تن داشتنت و دور شدم. بر که میگردم به مرور جای پای خودم، میفهمم نبودنت به کجاها کشاندم و از کجاها گذاشتم. کسی نفهمید، حتی خودم که جای خالی تو با دنیایی پر نمیشود. نشد بفهمی حجم این دلباختن را. وقتی که بودم وقت قدم برداشتن و کلمه فهمیدنت بود و راه که افتادی دیگر یا نفهمیدم یا نخواستم یا نتوانستم که بگویمت. گاهی عشق جان میدهد و گاهی جان میکند. این که جان بکند بد است. نه به این بدی اما که عمری بگذراند با جان کندن. دوست داشتن تو موجود زخمی دردناکی شد که به درد هیچ کس نخورد. حتی به درد درس گرفتن. و نمیدانم اگر تو را داده بودم و خودم را پیدا نکرده بودم چه میشد.
حالا زیر و بالای زندگی من از نفس افتاده و وقت پردهی تازهای است. وقت برده شدن توست با بازی روزگار. میروی که بیشتر بدانی و بهتر زندگی کنی و من خوشحالم. من درخت بخشندهی تو نشدم. فقط دوستت دارم و خوشحالم. با هم میرویم و این روزهای ماندهی مهر را ماندگار میکنیم. میرویم دنبال رد پای خودمان در پیادهروهای پارک لاله که تو با دست پر از خوراکی خندان میدویدی و من با عشق و هراس پیات. و نمیدانی عمری است چشم من میدود پی آن دخترکِ سبزهروی شیطان و نوپا و دستم نمیرسد. میدانی که بزرگترها بزرگ شدن بچهها را هیچ وقت یاد نمیگیرند. گمان کنم دیگر نه تو پای دویدن داشته باشی نه من نای دویدن. حالا فقط من نیستم که قصه میگویم از بچگیهای خودم روی همین تاب و همان سرسره. میرویم و روزهای ماندهی مهر را ماندگار میکنیم تا وقتی میروی، شاید دستت پرتر باشد، بدون اضافه بار.
اینها که نوشتم حقش این بود حرفهای درِگوشی من باشد و تو و حقش این بود فقط مال تو باشد. اینجا نوشتم چون گمانم حرف من نیست به تو فقط. حرف نسلی است به نسل دیگری. شاید به درد برادر بزرگتر و خواهر کوچکی خورد. یا شاید به درد برادر و مادر فردایی. اگر تلنگری شد حتی به یک نفر، شاید حساب مرا با روزگار بی حساب کرد. تو حتماً می دانی، نباختن همان یک عشق به کل روزگار میارزد. دوستت دارم خواهرکِ کوچکِ دانا و کوشا. خوب باش و شاد و سبز. باش و بمان تا شاید روزگار برگردد و تو برگردی. تو نه… شما برگردید.
اگر نیک نشیند
آدمها به تاس میمانند. وقتی بر میخورند به هم و مینشینند کنار هم. برهای مختلف دارند. برهایی که عدد نیست که کم باشد یا زیاد. شکل است. شکلهایی که مثل هم نیست. این میشود که آدمی که تو میشناسی همان نیست که دیگری میفهمد. همان است اما همان نیست. آدمی را که میشناسی و ناگهان میفهمی آدم دیگری است. انگار میکنی آدم دیگری شده یا خطا کردهای در فهمیدنش. فکر نمیکنی همان آدم است از بر دیگری که ندیده بودی. آدمها که میگردند دنبال نیمهی گمشده و عشق پیدا نشدهشان انگار این را نمیدانند. تاسشان را میریزند و مینشینند کنار هم و اگر جفت ننشست رها می کنند. آدمها نمیگردند دنبال برهای مثل همشان. وقت نمیدهند به دوباره تاس ریختن و دوباره آزمودن. در و تختهشان اگر همان تاس اول به هم جور نشد در را به تخته می کوبند و بازی را به هم میزنند. بدتر از آن اگر تاسشان جفت آمد و باز ریختند و تکرار شد دلشان را میزند و حوصلهشان را میبرد … آدمها قدر جفت آوردن و جفت پیدا کردن را خیلی وقتها نمیدانند. وقتی تاسشان نشست کنار هم، چه تاق، چه جفت، یادشان میرود بگردند دور هم و برهای دیگر هم را هم ببینند و بفهند، تا آدمی را بشناسند جای این که دمی را دریابند. آدمها فراموش میکنند وقتی جفتشان پیدا نمیشود، کنار همهی غمبرک زدنها و حسرت کشیدنها، یک براندازی هم به خودشان بکنند که چه نشسته تاسشان که جفتش درنمیآید و از در نمیآید. فراموش میکنند شاید تاس خودشان کج نشسته یا از بّرِ بد و پاک شده و نفهمیدنی نشسته میان رابطه. آدمها یادشان میرود میتوانند تاس خودشان را دوباره بریزند تا شاید جفت بنشیند میان روزگارشان.
آنها که جفتشان نشسته و ماندگار شده اما شاید میدانند این که مینشیند کنار هم تاس نیست. بخت نیست. اقبال نیست. قصه و پیشینهی مثل همی است. خواستنها و نداشتنها و کشیدنهای شبیه همی است که آدمها را جفت هم میکند. بارها و بارها تاس ریختن و پای هم نشستن و پس نزدن و جنگیدن و آموختن است که آدمها را جفت ماندگار هم میکند. جفتها یاد میگیرند با هم بنشینند، نه به هم. جفتهای ماندگار جفت نیاوردنها را یاد میگیرند دوام بیاورند. هر چه قدر که سخت و طولانی و نشد باشد. میدانی چرا؟…اگر نمیدانی پس نمیدانی جفت نشستن فقط بار دیگری کشیدن و دوری و سختی و زهر چشیدن نیست. این است که گاهی هم قلبت از خوشی جا نشود در تنت. نه به ثانیهای و ساعتی و روزی. گاهی هم روزها و روزها از فرط خوشی میخواهی بمیری و مزهاش را خوب میفهمی، چون به قدش راه آمدهای و طاقت آوردهای.
اگر زده به سرت که خودت را سر به نیست کنی، چه از تنهایی یا بیوفایی یا نامرادی یا بدبختی، بیا جفت نشستن را یاد بگیر. میدانی که منظورم جفت بخت آورده و بادآورده و نیرنگ آلوده نیست. جفت نشستن یاد گرفتن دارد. جفت نشستن قلق دارد. آن که باید جفت بنشیند تویی، نه تاس. با یکی از همینها که چشمت را نمیگیرد و فراوان ریخته پیش چشمت. یا با همین جفتی که باور کردهای جفتت هست اما نیست. دورش بچرخ و بگذار دورت بچرخد. برو جفت نشستن را یاد بگیر تا نمردهای. لذتش را شاید آن دنیا هم به پاداش ندهند. جفت نشستن خودش خدایی کردن است. تا وقت هست یادش بگیر جای ناله کردن.
عنوان: تاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است
خاطرههای ده سال وبلاگ نویسی – آلوچه خانوم
این هفته به بهانه ده سالگی وبلاگستان یاد کردم از وبلاگ های قدیمی. بیشتر منظورم تجربه ها بود تا آدم ها. آخری را از خودم می گذارم. نه برای یاد از خودم. برای یاد آوری تاثیر وبلاگستان. آخرین نوشتهی این هفت تایی یادی است از وبلاگ آلوچه خانوم. نویسنده فرجام. به تاریخ 16 فوریه 2006. پنج شنبه 27 بهمن 1384.
دوست بچگی زیر پل مرده بود از اعتیاد. سالها قبل شرط بسته بودیم ترانه ای بنویسم و داریوش بخواند. شب این نوشته عهد کردم ترانه را به داریوش برسانم. ترانه به داریوش رسید و پسندید و اما هیچ وقت نخواند. اما این نوشته جرقه کتابی شد به نام آلوچه خانوم که اجازه چاپ نیافت. اما در همین وبلاگ شهر خوانده شد و کم هم خوانده نشد. من از وبلاگستان رسیدن ترانه به داریوش را خواستم. اما وبلاگستان انتخاب بهتری داشت، خواندن قصهی رضا.
20-15 سال پيش بود . دبيرستان می رفتم و به معنی عميق و دقيق کلمه عشق داريوش بودم . يک دايی داشتم کمی از خودم بزرگتر که او از راه بدرم کرد. آن سالها با بچه های محل دار و دسته ای شده بوديم عاشق داريوش و از همه شديدترناصر لايت و ناصر راب و محمد هيکل و من و رضا . رضا همسايه طبقه بالای ما بود و ما دو نفر فقط يک نقطه مشترک در زندگی داشتيم : داريوش . من يک بچه مثبت معلم زاده پای کنکور و عاشق فوتبال بودم و رضا تا سيکل خوانده بود وکارگر کارگاه کفاشی پدرش بود و فراری از توپ و ديوانه تفنگ و اسلحه . اما داريوش شده بود اسم رمز رفاقت ما . از صبح تا شب با هم بوديم . در روزگار نوار کاست و ويديو 2 سال گشتيم تا تمام آهنگهای داريوش را جمع کرديم, 15 نوار 60 دقيقه ای يک شکل که با حروف چاپی برايشان جلد درست کرديم . تصويرمان از داريوش هم خلاصه ميشد به فيلم فرياد زير آب و کنسرت لندن و پالاس و آلمان با کيفيت زهرمار. برای اولين بار در زندگی عاشق شدنمان را برای هم تعريف کرديم و وقتی گفتيم تازه باورمان شد عاشق شده ايم . خواب برگشتن داريوش را ميديديم. کوچه بغليمان يک کوچه باغ بشدت 2 نفره بود که نميدانم چند بار تابلو شهرداری را از سر کوچه کنديم و نوشتيم کوچه داريوش( گمانم اسمش نور افکن يا همچين مزخرفی بود). آهنگ نيستی را پشت سر هم روی دو طرف يک نوار ضبط کرده بوديم وهر روز گوش ميداديم.
من و رضا داريوش را به يک اندازه دوست داشتيم اما نه به يک طريق . رضا ميخواست تا جايی که ميتوانست شبيه داريوش باشد و «تا ميتوانست» شامل اينها ميشد: موی داريوش , ريش داريوش , تيپ داريوش , درد داريوش و گرد داريوش . اول سيگاری شد ( راستش منهم مدتی شدم ) بعد حشيش و …. کم کم برنامه فوتبال توی کوچه بچه ها تبديل شد به بساط توی خونه. نوار داريوش و دود و دود و دود … . قسم خورده بودم که دودی نشوم و نشدم , ولی نميشد نرفت وقتی همه بچه ها با هم جمع ميشدند و ميخواندند و گريه ميکردند . محمد يک روز گفت عاشق راحله ناصر اينها شده , مثل فرياد زير آب … . من رفتم دانشگاه و رضا رفت سربازی . نوار جمع کردنمان همچنان ادامه داشت . «نون و پنير» را رضا پيدا کرد . «امان از» را من گرفتم و رضا که شنيد گفت پس چرا اينطوری شد؟ «سفره سين» را با هم از دستفروش خريديم . حال رضا خرابتر ميشد و من آلوچه خانوم را پيدا کردم . «آشفته بازار» که آمد من از آن محل رفته بودم . روزهای «گل بيتا» بود که رفتيم محل قبليمان عيد ديدنی . بجای رضا يک عملی تمام عيار ديدم . گفت عمو فرجام , تو و داريوش سر و سامون گرفتيد و من شدم «نيستی» . همان روزهايی که «دوباره ميسازمت وطن» را داريوش خواند رضا را در ميدان آزادی ديدم . به يک تاکسی آويزان شده بود و دشت ميخواست . آنقدر پيله کرد تا کتک خورد و رفت . مرا نديد و منهم …. . «راه من» را اما ميدانم که نشنيد , هفته پيش خبردار شدم 3 ماه قبل کنار خيابان تمام کرده . گمان نکنم از مردنش کسی حتی مادرش ناراحت شده باشد . برای خود من که سالها پيش مرده بود. اما يک جمله خيلی خرابم کرد : همسايه مشترکی که اين خبر را داد گفت خانواده اش » حتی » برايش مجلس ختم گرفتند. اينها را نوشتم به حرمت کودکی رضا و خودم و اينکه ميشد من جای او باشم . مرگ رضا و ناصر و دايی آلوچه خانوم و خانه خراب شدن دايی من و محمد و سعيد و …. نمی دانم گناه کيست ! ميدانم تنها گناه داريوش نيست . اين همه آدم که ديروز غفلت داريوش را زندگی کردند و امروز همتش را نمی بينند . اما اين بار بدوش داريوش ها هم هست به تعداد تکرار اين فاجعه . 15 سال پيش رضا گفت :تو که بلدی , بيا برای داريوش …… . من فقط خنديدم , به رضا و امروز ميخندم , به خودم .
تويی که اين مردن غصه دارت کرد اگر وقت کردی يک بار «چنان دل کندم از دنيا…» را گوش کن و يادت باشه من و رضا تقی پور اولين بار با اين آهنگ سيگار کشيديم و سعی کن سيگار نکشی . سيگار چيز بديه… ميخوام کاری که رضا بهم گفت رو بکنم . کاری خيلی بزرگتر از قد خودم . دعا کن
خاطرههای ده سال وبلاگ نویسی – قاصدک
این هفته هفت پست وبلاگ های قدیمی فارسی را اینجا می گذارم به یاد روزهایی که با هم گذراندیم. دعوت میکنم اگر می پسندید شما هم این کار را در این هفته بکنید.
این یادی است از وبلاگ قاصدک. قاصدک ساکن غربت است. نوشته شده در تاریخ 30 می 2002، پنجشنبه 9 خرداد 1381. غیر افسوس چه هست در دیگر ننوشتن این نوشتهها؟
من يك كاسهُ بلور داشتم.تا همين نيم ساعت پيش.سال اولي كه غربت نشين شدم ,كاسه ام را از شنبه بازار زمستاني شهر به خانه آوردم.كاسهُ بلور ساده اي بود. شكلي ساده و تراشي ساده تر.
همنشين من شد كاسهُ بلورِ غربت.با من خانه به خانه آمد.هميشه دم دست بود.هميشه.حتي اگر ماه ها سراغش نمي رفتم ولي يادم بود كه كاسهُ بلورم هست.
همين نزديكيها.
امشب شكست.كاسهُ بلورم شكست.صداي شكستنش هم بي صدا بود مثل حضورش. شكست.ريز ريز شد. انگار پاره پاره شده بود.انگار بلور نبود.انگار جان داشته بود روزي.
همنشينِ غربتم شكست.
و من پاره پاره هايش را , خرده هايش را از روي كاشي هاي سردِ خانه جمع كردم.حالا سر انگشتانم خوني است و مي سوزد.
دلم هم.
اين جا كه خانهُ من نيست امشب از هميشه خالي تر است.
خاطره های ده سال وبلاگ نویسی – افکار
این هفته هفت پست وبلاگ های قدیمی فارسی را اینجا می گذارم به یاد روزهایی که با هم گذراندیم. دعوت میکنم اگر می پسندید شما هم این کار را در این هفته بکنید.
این یادی است از وبلاگ افکار. نویسنده انار. نوشته شده در تاریخ6 اکتبر 2006، جمعه 14 مهر 1385. انار هنوز با واسو ازدواج نکرده بود:
۱.ببخشید من یه پستی دیشب اینجا گذاشتم بعد که خودم هم نگاه کردم دیدم تکرار مکرراته. اینکه نمیدونم میخوام سیتیزن بشم یا نه یه موقعی و اینکه اینجا خیلی خوبه اما عین زندگی توی هتل ۵ ستاره میمونه…بالا بری پایین بیایی اون صفای خونه رو نداره. برش داشتم چون حوصله خودم ازش سر رفت چه برسه به شماها!
۲. واسو (همون «پ» سابق) ده روز دیگه داره میره هند. ظاهرا یه چیزی دارن به نام دیوالی که یه چیزی تو مایه های نوروز ماست. حسابی مهمه و البته پر از بخور بخور و فک و فامیل دیدن. باید بگم یه پست برامون بنویسه راجع بهش. خلاصه داره میره که واسه دیوالی خونه باشه و من کلی درخواست داده ام باید واسه من سوغاتی مخصوص بیاری و هله هوله خوشمزه هم یادت نره…حالا شماها اگه هند رفتین بهم بگین چی سوغاتی بخوام خوبه؟ من خودم اوندفعه که رفتم ایران براش یه گلیم کوچولو آوردم. حالا قرار پولاش رو جمع کنه بده من براش فرش بیارم که بندازه توی خونه پز بده دوست پرژین داره…حالا ایشالا قراره تا پولش واسه اون جمع شد پول خونه هم داشته باشه که فرش تبریز رو نندازه توی خونه اجاره ای! بعد هم ایشالا یه دونه بچه فیل میاریم هم بازی این گربه ها بشه که مولتی کالچرال کامل بشه محفل!
۳. گفتم اون روز نشوندم واسو رو فارسی یادش بدم؟ دیدم این بچه هرچی هم یاد بگیره تا مفاهیم کلیدی رو ندونه فایده نداره. نشوندمش گفتم امروز سه تا کلمه کلیدی میخوام یادت بدم: ناموس٬ غیرت ٬ آبرو. ناموس رو گفتم هرچی مونث تو فامیله میشه ناموس. بعد از اون هم همسایه و آشنا و هرکی که میشناسی…غیرت همون حسادته…اگر مردها حسودی کنند و insecure بشند میشه غیرت. مثلا من لباس باز بپوشم بده یا مثلا اگر تو کوچه مردم به من نگاه کنند …خلاصه هرچی که ربط به ناموس داره اون سرش به غیرت مربوطه. آبرو هم که یونیورسال…زن و مرد نداره…چند تا حالت براش پیش میاد…یا میره یا میریزه. مثلا اگر بچه ات خوب درس نخونه٬ شوهر خوب نکنه٬ جلوی مهمون پذیرایی نکنی آبرو میره.
در این راستا به چند کشف فرهنگی نایل آمدیم:
۱. واسو از ایده ناموس خیلی خوشش اومد…یه دو سه روزی راه میرفت میگفت » ناموسم٬ چطوری؟»
۲. وقتایی که من لباس باز میپوشم واسو میگه «Anar jaan cover up! my gheirat is gone» و ما خوشحال میشیم که واسو با فرهنگ ما آشنا شده. البته متاسفانه دو دقیقه بعد غیرتش یادش میره و ذوق میکنه که لباس من بازه…دارم روش کار میکنم.
۳. آبرو رو خیلی پسندید. ظاهرا یه چیزی دقیقا معادلش توی فرهنگ هندی هم هست. (اگه نبود من تعجب میکردم)…دیگه الان قشنگ یاد گرفته خودش متذکر میشه هروقت «is gone آبرو»
اون روز به من میگه این بد و بیراههای تو خیلی همشون girly هستند. من باید برم یه چند تا فحش manly یاد بگیرم. هی هم ادای من رو در میاره «اوا!» و » خاک تو سرم!»
خاطره های ده سال وبلاگ نویسی – آشپزباشی
این هفته هفت پست وبلاگ های قدیمی فارسی را اینجا می گذارم به یاد روزهایی که با هم گذراندیم. دعوت میکنم اگر می پسندید شما هم این کار را در این هفته بکنید.
این یادی است از وبلاگ آشپزباشی. نوشته شده در تاریخ 24 می 2004، دوشنبه 4 خرداد 1383. آشپزباشی با طنز همیشگی درخواست کمک می کند برای مشکل اینترنتش:
چند وقت پيش هم همين مشکل را داشتم اما مدتي بود ازش خبري نبود. مشکل که چه عرض کنم اما بهرحال کمي مشکوف است به نظرم. قضيه از اين قرار است که وقتي به اينترنت متصل ميشوم معمولاً در وحلهي اول(وهلهي اول!؟…اي بر پدر مادر زبان غني…) يک سري اطلاعات (ديتا) از کامپيوتر من ارسال ميشود که قاعدتاً براي معرفي و يا بکار افتادن ارتباط يا يک همچين چيزهائيست که حالا من کلمات تخصصياش را بلد نيستم. و بعد يک سري هم ديتا وارد کامپيوتر ميشود و هميشه اين ارتباط با شبکه دوطرفه است طبيعتاً. به همين علت هم وقتي متصل هستي و روي آيکون اون دوتا کامپيوتر ريزه ميزه اون پايين صفحه کليک ميکني وضعيت ارتباط را نشان مي دهد که مثلاً فلان مدت است متصلي و اينقدر دادهاي و اينقدر گرفتهاي و غيره.
خوب نرمال قضيه اين است که وقتي به سايتهاي مختلف سر ميزني يا در واقع صفحات متفاوتي را باز ميکني بتدريج مقدار «بايت» ستون دريافتيات متفاوت و در واقع بيشتر ميشود از ستون ارسالي. اگر راديو گوش بدي يا تلويزيون نگاه کني يا چيزي را دانلود کني که ديگر هيچ. گاهي اوقات آخر شب که کامپيوتر را خاموش ميکنم نزديک به پنجاه شصت ميليون بايت (دريافتي) را نشان ميدهد و در مقابل يکي دو ميليون ارسالي يا کمي بيشتر. (کاش بجاي بايت، يورو رد و بدل مي کردند!) و اگر مثلاً اينترنت را چندين ساعت باز بگذارم بدون اينکه صفحه جديدي باز کنم، وقتي نگاه مي کني مقدار دريافت و ارسال، از ثبات نسبي برخوردار است و مقدارش هم به نسبت کم و بهر صورت معقول و منطقيست.
اما از ديروز تا حالا قضيه اينجوريست که وقتي متصل ميشوم، پس از سلام و احوالپرسي و تعارفات اوليه بين بنده کامپيوتر و کامپيوتر شرکت خدمات دهنده، (حالا شما بگو هشتاد هزار تا دريافتي و چهل هزار تا ارسالي)، ماشالله چونه شان گرم مي شود و صحبتشان گل مي اندازد و ول کن معامله نيستند. اين هم جهنم البته. آدم مي گويد خوب اينها هم دل دارند ديگر، اصلاً فرض کن عيال داره با مامانش حرف مي زنه! تا معلوم بشه کي زاييده و کي عروسي کرده و کي آشتي کرده و کي قهر، خوب مدتي طول مي کشه ديگه… اما بدبختي اينجاست که اين بده بستان با سرعت عجيب (و يکنواختي کم و بيش) ادامه پيدا مي کند و قطع هم نمي شود و بيشتر هم اين کامپيوتر من است که روده درازي مي کند! مثلاً اگر ساعت 4 بعد از ظهر متصل بشوم و فقط مثلاً يک وبلاگ معمولي را باز کنم و رهايش کنم به امان خدا و ساعت يازده شب برم سراغش، دو ميليون گرفته اما بيخود و بي جهت هفده هجده ميليون داده! (خوبه يورو نيست وگرنه ورشکاف شده بودم تا حالا!)
خوب اين يعني چه؟ يعني مي گين يکي داره اطلاعاتي رو از کامپيوتر من کش ميره؟!! خوب البته نوش جونش، دارندگي ست و برازندگي، ما که بخيل نيستيم اما آخه پولش چي ميشه پس!؟ از شوخي گذشته جريان از چه قرار ميتواند باشد؟
از بين نظرات داده شده براي اين پست، به قيد قرعه برندهاي انتخاب و جايزهي نفيسي تقديم حضور خواهد شد.
خاطره های ده سال وبلاگ نویسی – من و مانی
این هفته هفت پست وبلاگ های قدیمی فارسی را اینجا می گذارم به یاد روزهایی که با هم گذراندیم. دعوت میکنم اگر می پسندید شما هم این کار را در این هفته بکنید.
این یادی است از وبلاگ من و مانی. نویسنده فرناز قاضی زاده. نوشته شده در تاریخ 20 آپریل 2003، یکشنبه 31 فروردین 1382. مانی متولد 12 سپتامبر 2002 است. نهمین سال تولد پسرک وبلاگستان فارسی مبارک:
ماني حسابي مريض است و من هم. امشب شب تولد سيناست و او پيش ما نيست. از امروز صبح كه رفته هنوز برنگشته. اداره اماكن نيروي انتظامي ديشب تلفني او را احضار كردند. ماني عجيب همه چيز را حس مي كند. ساكت شده و نمي خندد. صبح سينا را طور خاصي بغل كرد. بچه ها همه چيز را مي فهمند.
خاطره های ده سال وبلاگ نویسی – سرزمین رویایی
این هفته هفت پست وبلاگ های قدیمی فارسی را اینجا می گذارم به یاد روزهایی که با هم گذراندیم. دعوت میکنم اگر می پسندید شما هم این کار را در این هفته بکنید.
این یادی است از وبلاگ سرزمین رویایی. نوشته شده در تاریخ 11 اکتبر 2005، سه شنبه 19 مهر 1384. خودش را معرفی کرده:
حق با شماست. باید زودتر درباره ی خودم می نوشتم. باید بدانید این نوشته ها را چه کسی می نویسد. این روزها، ای میل های زیادی دارم که از خود من می پرسند. و حالا جواب شما.
من پسری 25 ساله هستم. ساکن ایران. درسم دارد تمام می شود و وکیل گرفته ام که بتوانم در خارج از کشور ادامه اش بدهم. خواهری دارم ساکن غربت. برادری کوچکتر از خودم که او هم دانشجو است. قبلن هم گفتم که باعث و بانی این فضا صنم بود که من را به آرش معرفی کرد و آرش در عرض 5 ماه طراحی اینجا را با حوصله و وسواس انجام داد. و این شد که سرزمین رویایی به دنیا آمد.
کلن انسان حساسی هستم و خودم این را می دانم. در نوشته هایم قلمم را به دست حس ام می دهم تا آن را راه ببرد. 9 ساله بودم که پدرم برایم پیانویی خرید و تا 15 سالگی آن را داشتم تا اینکه به خاطر فشار مالی مجبور شدیم بفروشیم اش. هنوز هم گوش دادن موزیک بهترین سرگرمی من است. هفت سال از دوم دبیرستان تا سال های ابتدای دانشگاه، خاطراتم را در دفترهای سررسید می نوشتم. دوران دبیرستان زنگ های انشا برایم بهترین ساعت هفته بود. همیشه وقتی معلم اعصابش خرد بود می گفت من بروم انشایم را بخوانم و جوری آنها را با خودم به سفری غریب می بردم که همیشه به من می گفت تو روزی روزنامه نگار می شوی. که نشدم. هنوز دفتر های انشایم را دارم.
مواقع بیکاری به شنا کردن می گذرد و یا تابستان ها که تنیس یاد گرفته بودم با برادرم تنیس بازی می کردم. بیشتر وقتم در روز به موزیک گوش کردن می گذرد و نوشتن. همیشه باید در حال نوشتن موزیکی که دوستش دارم را گوش کنم و بدون آن واقعن نمی توانم بنویسم. گاهی اوقات هم دوستانم فیلم خوبی بهم بدهند نگاه می کنم. سینما را دوست دارم و معتاد مجله ی فیلم هوشنگ گلمکانی هستم.
راستش از پاییز و زمستان چندان خوشم نمی یاد چون هوای سرد را و این روزهای کوتاه را دوست ندارم. همیشه عاشق بهار و تابستان بوده ام و عصر های تابستان که تا ساعت 8 شب خورشید بر بام ها پهن است.
در نوشتن نثر استادانی دارم که سعی کردم همیشه نوشته هایم به سبک آنها نزدیک باشد. برای نوشتن هر پست برای خودم هدفی دارم. بعضی وقت ها برای احساس راحتی بین خودم و خواننده دوست دارم شکسته بنویسم و بعضی اوقات سوم شخص و گاهی خودم راوی باشم. دلم می خواهد همه ی سبک ها را تجربه کنم. مسلمن شبی که دارم بوف کور می خوانم دلم هوس فضای سورئال هدایت را می کند و در دفترم چند خطی می نویسم به هوای آن فضا.
دوستان خوبی دارم که خیلی چیزها ازشان یادگرفتم گرچه برایم جنسیت انسان ها هیچ گاه مهم نبوده اما صمیمی ترین دوستانم دختر اند. پس از سال ها پولی را که ذخیره کرده ام دارد به اندازه ی یک پیانو می شود و احتمالن تا کمتر از یک ماه دیگر دوباره به معشوق دیرینه ام خواهم رسید. آرزوی روزی را دارم که قطعه هایی که خودم اجرا کرده ام را برایتان اینجا بگذارم. البته دوربینی هم خواهم خرید چون عکاسی را دوست دارم و دیگر مجبور نخواهم شد عکس هایم را با دوربین موبایلم بگیرم.
به لاگیدن ژورنالیستی اعتقاد دارم. به گمانم باید یک بلاگر درباره ی موضوع روز بنویسد و امروزی باشد مطالبش. نه اینکه اگر دنیا را خبری منفجر کرده او همان چیزی را در بلاگش بنویسد که هوایش را در سر دارد. برای همین موضوع های در حال بحث در بلاگستان برایم مهم است. مطالب بلاگ ها را دنبال می کنم و هر زمان لازم باشد نظرم را درباره ی موضوعی خواهم نوشت. زیادتر از چیزی شد که فکر می کردم در هر صورت امیدوارم سوال ها را جواب داده باشم.
در پایان با شعری از خیام که این روزها بر زبانم جاری است تمام می کنم:
خيام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستی است
انگار که نيستی چو هستی خوش باش
خاطره های ده سال وبلاگ نویسی – خورشید خانوم
این هفته هفت پست وبلاگ های قدیمی فارسی را اینجا می گذارم به یاد روزهایی که با هم گذراندیم. دعوت می کنیم اگر می پسندید شما هم این کار را در این هفته بکنید
این یادی است از وبلاگ خورشید خانوم. نویسنده صنم. زمان نوشتن این پست ایران بود. حالا نه. نوشته شده در تاریخ 8 نوامبر 2002، جمعه 17 آبان 1381. به مناسبت یک سالگی وبلاگش:
یادش بخیر:
)اين نوشته خيلی طولانيه. بيشتر برای دل خودم نوشتمش. شرمنده(
وبلاگ من يک ساله شد. يک سال از اولين روزی که اینو نوشتم
● سلام
اين اولين کلمات وبلاگ منه. بايد اعتراف کنم چون تايپ فارسی بلد نيستم واقعا جون ميدم تا يه مطلبی رو بنويسم.
در ضمن از اين فونت هم اصلا خوشم نمياد. بايد از Hoder عزيز بپرسم که چه طوری ميشه اين فونت رو عوض کرد
ولی سوالم رو حتما تو گروهی که تو Yahoo درست کرده ازش ميپرسم.
خوب شايد بخواهيد بدونيد من کی هستم. اسم من مثلا خورشيد خانومه. تا يه هفته يه ديگه 24سالم ميشه و از کامپيوترهم هيجی سرم نميشه.معلم زبان انگليسی هستم و دانشجوی فوق ليسانس ادبيات انگليسی. ديدم جای خانوما تو اين وبلاگهاخيلی خاليه و برای همين دست به کار شدم. البته بايد بگم که سرم خيلی خيلی شولوغه و برای همين هفته ای يه بار خواهم نوشت.
موظوعات وبلاگ من مختلفه. در مورد چيزايی که دوست دارم و دوست ندارم خواهم نوشت و اميدوارم شما هم بهم کمک کنيد و برام مطلب بفرستيد. در ضمن دوست دارم بدونم که خانوما از يه وبلاگ نويس مونث چه انتظاری دارن. مثلا دوست دارن راجع به Brad Pitt و آشپزی و مد و از اين جور حرفا بخونن ( که Brad Pittرو شايد ؛ ولی بقيه اش رو بعيد ميدونم) يا اينکه دوست دارن راجع به فيلم و موسيقی و ادبيات و چيزای ديگه ای تو اين مايه ها بخونن. خوب البته من کار خودم رو ميکنم
ولی برام جالبه که نظر هارو بدونم.
اين هفته بلاگم آزمايشی بود. تا هفته يه ديگه تمرين تايپ فارسی ميکنم و سعی ميکنم يه خورده کامپيوتر ياد بگيرم تا بتونم بلاگ نويسی رو از هفته يه ديگه رسما شوروع کنم.
طبق اصل نا نوشته بلاگ نويسی فارسی, از Hoder عزيز به خاطر اينکه کرم بلاگ نويسی رو به جون ماها انداخت
تشکر ميکنم. در ضمن از بلاگ نويس های عزيز هم عذر ميخوام که به صفحه هاشون لينک ندادم, جون هنوز بلد نيستماين کار رو بکنم! ولی اميدوارم اونا به بلاگ من لينک بدهند. (البته از هفته يه ديگه)
…
گذشت. يکسال از اون روزی که راهنمای وبلاگ نويسی حسين رو بردم پرينت گرفتم با پينکفلويديش و نگاههای سنگين پينکفلويديش رو روی گردنم حس کردم می گذره. يکسال از روزی که کاری رو شروع کردم که زندگيم رو عوض کرد می گذره.
برام مهمه، اينجا دارم با احساس تموم می نويسم، ابی داره داد می زنه شبزده برگرد. من هی دارم کليک می کنم، برای اينکه تا قبل از داشتن اين وبلاگ اينجوری نبود. تو خونه ظرفا رو هميشه من می شورم. يه ضبط کوچولو داريم تو آشپزخونه. هميشه يه نواری که دوست داشتم می ذاشتم و ظرفا رو می شستم و با خودم بازيای مختلف می کردم. تو ذهنم چيز می نوشتم و بعدش مياوردم تو دفترم وارد می کردم. اونروزا دفترم رو فقط يه نفر می خوند، بعد ها پينکفلويديش هم می خوند. لذت عجيبی داشت خونده شدن نوشته های تنهاييت، افکار وحشی تراش نخورده ات، درگيريهای درونيت. پينکفلويديش برام يه دفتر طوسی درست حسابی خريد که اون تو بنويسم و نوشته هام مرتب نگه داشته شه. يکسال پيش يه جايی رو پيدا کردم که اون نوشته هايی که موقع ظرف شستن تو کله ام می اومد رو در معرض خونده شدن بذارم. شايد يه جور حس ارضای روحی و درونی بهم ميداد و هنوز هم ميده. نمی دونم.
من اينجا يک عالمه دوست پيدا کردم، دشمن پيدا کردم، شاد شدم، غمگين شدم، عاشق شدم، دلم شيکست، کارهايی پيدا کردم که شايد اگه وبلاگ رو نداشتم هيچوقت پيداشون نمی کردم. من از طريق وبلاگم تونستم آدمهای دوست داشتنی زيادی رو ملاقات کنم يا با انديشه هاشون ارتباط برقرار کنم. من تونستم عوض بشم. از اون خورشيد ديوانه ای که تنهايی داشت روز به روز بيشتر به بيراهه می کشوندش تبديل شدم به خورشيد ديوانه تری که عوضش بيش از 200 تا دوست خوب داره.
يه روزی به يه جايی رسيدم که در وبلاگم رو بستم. اون روز به اين نتيجه رسيدم که اصلا نمی دونم چرا وبلاگ می نويسم و همينطوری شروع کردم به نوشتن. بعد فکر کردم و فکر کردم و دوستان و خواننده های برگ گلم بهم کمک کردن تا خيلی چيزا رو بفهمم. حالا می دونم چرا می نويسم. وقتی دوباره شروع کردم نوشتن دلايلش رو نوشتم. الانم می دونم اگه اون دلايل از بين بره که ديگه يواش يواش داره از بين می ره در وبلاگ رو تخته می کنم و ميرم. برای اينکه اگه اون دليلا از بين بره اونوقت بايد:
بنويسم برای اينکه عواطفی رو که نيست به نمايش بذارم،
برم گريه کنم برای اينکه گريه کردنم رو به نمايش بذارم،
برم تنهايی بکشم برای اينکه تنها بودنم رو به نمايش بذارم،
برم کتاب بخونم برای اينکه کتابخون بودن خودم رو به نمايش بذارم،
داستان بنويسم چون ديگه دليلی برای گفتن قصه زندگيم ندارم،
استفاده ابزاری از زنانگيم بکنم برای اينکه هيت جمع کنم،
دروغ يا با مزه بنويسم از قصد برای اينکه خواننده جذب کنم
و و و…
من اينکار رو نمی تونم بکنم، نمی تونم نمايش بدم، نمی تونم تو وبلاگم دروغ بنويسم، نمی تونم احساساتی که نيست رو تعريف کنم. پس اگه يه روزی دلايل نوشتنم تموم شد، مطمئن باشين در وبلاگم رو تخته می کنم و ميرم.
از همه کسايی که منو اينهمه مدت تحمل کردن، کمکم کردن، نقدم کردن، اشتباهاتم رو گوشزد کردن، باهام دوست و مهربون بودن و بهم لطف داشتن ممنونم.
از همه کسايی که بودن من آزارشون داده، احمقی من خونشون رو به جوش آورده، بی توجهی من دلشون رو به درد آورده، ايملهاشون بی جواب مونده، بودن وبلاگ من حقی رو ازشون ضايع کرده يا اصلا وجود من حالشون رو بهم زده معذرت می خوام. کاشکی اين دوستای من اين بيت از شعر حافظ يادشون نره که:
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست
پیشنهادی به ده سالگی وبلاگستان فارسی
ده ساله شد این پدیدهی پیچیده و پر نشیب و فراز روزگار ناآرام و نارفیق جوانی ما. قدیمیهای این شهر کوچک برایش نوشتند. این صفحه البته قدیمی نیست توی این شهر. صاحبش شاید چرا. هرچند خودش مهمان همخانه بوده در صفحهی صورتی وبلاگستان که طعم الوچه میداده. نزدیک ده سال است وبلاگ آمده به دنیای ما یا ما آمدهایم به دنیایش. چه فرق میکند؟ دوستی و دشمنی و دوری و نزدیکی آورده و برده. زیاد هم گفتهاند و شنیدهاید. میگویند وبلاگستان فارسی بیمار است. شاید هم مرده. من میخواهم بنویسم که نه.
وبلاگستان حالش خوب نیست و سرحال نیست. میپرسم حال کی و کجا خوب است؟ مگر اینجا محدودهای از دایرهی اندیشه نیست؟ کجاست که اندیشه راحت نفس میکشد؟ حال کتاب خوب است مگر؟ حال نشریه؟ موسیقی یا نمایش یا سینما؟ میپرسم کدام صفحه قدیمی فارسی را میشناسیم که به جایش صفحهی جرائم رایانهای باز نمیشود؟ ما ده سال پیش همزبانانی بودیم در کنار هم و عدهایمان در غربت. امروز منفجرمان کردهاند به دورترینهای دنیا و ما ماندهایم انگشت شمار در غربت خانهی مادری وبلاگستان فارسی. قرار است حالمان خوب باشد؟ اما این که زندهایم یا نه؟ زندهایم. نفس هم میکشیم هرچند به زور. به مناسبت امروز انگار هر کدام داریم خودمان را حاضری میزنیم و دفاعیه میخوانیم.
یادم نمیرود اولین بار که کسی غیر از خودمان صفحهمان را باز کرده بود و از آمارگیر فهمیدیم. اولین بار که غریبهای کامنت گذاشت پای نوشته. حال خوب و بی تایی داشت که از یاد نمیرود. چراغ این صفحه را که روشن کردم میخواستم دفتر خاطرات صاحبش نباشد. روزمرههای بی سر و سامان کسکی نباشد که فقط به درد رفع عطش کنجکاوی بخورد. آدم و شوخ و شیطانی هستم. حتی هنوز پس و پشت همین دنیای مجازی . این جا خواستم یا شاید وادار شدم به جدیتر نوشتن. به موضوع داشتن. به حرفی زدن. به گرهی باز کردن یا لااقل پیدا کردن. به حرمت گذاشتن به آن که میخواند و دل دادن به ان که پی میکند. خواستم و نمیدانم چقدر توانستم.
من خیال میکنم حرکت وبلاگستان نوشتن است و برکتش خوانده شدن و بازخورد دیدن. گمان میکنم آن چه از این محله رفته برکت است ، نه حرکت. مینویسی و نمیدانی کجای کاری و سر از کجا درمیآوری. چند نفر میخوانند. چند نفر میخواهند. چند نفر؟ یاد گرفتهام این چند نفر نترساندم. یاد گرفتهام اگر یک نفر هم که این نوشتن را میخواند و میخواهد بنویسم. یاد گرفتهام برای همان یک نفر و به احترامش مدتها بنویسم. حتی اگر بریدهام یا رنجیده ام از خودم یا دیگران.
آن که ده سال است مینویسد دیگر یاد گرفته نبض این بازار را. میداند امروز دیگر باب بازار، شوخیهای دنبالهدار موضوعی تک جملهای است. حرفهای تند و شعارهای تندتر است که خوش آمدهای صدتایی و هزارتایی می گیرد. روزگار روزگار حوصلهی یک صفحه نوشته نیست. آن که ده سال است مینویسد لابد بلد است اینها را. لابد بلد است دسته راه انداختن و نوچه و پیرو پروردن را و نوشتن را خرج مشتری ساده پسند و بیشتر کردن. بلد است اگر میکند یا نمیکند. اینها که میگویم طعنه به آنها که این میکنند یا نمیکنند نیست. حال این روزگار است که ارزشهایش حتماً باید شمردنی باشد.
وبلاگ نویس فارسی ده سال است یک بند نوشته و بیشتر تحقیر و توهین و بگیر و ببند و دستهبندی و قشونکشی دیده. ترجیح داده بشود خودش و رفیقهایش که حالا دیگر قدیمیاند و از گوشهی بیصدایی هیاهوی دنیای مجازی امروز فارسی را ببیند و سکوت کند.
به نظرم بد نبود بعد این ده سال برمی گشتیم و پشت سرمان را نگاه می کردیم و نمرهای میدادیم. مثلا به جای انتخاب بهترین وبلاگ که خیال میکنم غلط است و به انتخاب بهترین آدم میماند، میآمدیم و بهترین پستهایی که خواندهایم و یادمان مانده را بازخوان میکردیم. فایدهاش این که جای به هم پریدن برای برنده شدن، دست کم تجدید خاطره ای میکنیم و یاد هم میکنیم و دیگران را هم در آنچه که خوانده بودیم و میارزید شریک کردهایم. من به مناسبت ده سالگی وبلاگستان این هفته هر روز یک مطلب از آنها که یادم مانده و دستم میرسد را در این صفحه همخوان میکنم. یکی از خودم یکی از هم خانه ام و بقیه از هم قطار های این ده سال. کاش این صفحه این قدر ته کوچهی خلوت نبود و میشد این خاطرهبازی را همه گیرتر کرد. نوشتهها را با ذکر نام وبلاگ و تاریخ انتشار یاد میکنم. تا فردا شب و اولین خاطرهی این ده سال.