دو روز است جانم در آمده برای جایی گذاشتن این نوشته. نمی دانم اینجا بالا بیاید یا نه. دسترسی به هیچ چیز نداریم. لطفا اگر قابل خوانده شدن است به هر طریق منتشرش کنید
ما شرق نشین ها، که در کشتی غول پیکر و بی ضربان و تند پیمای دنیای امروز، هنوز نشسته بر یک تخته پاره ایم اسیر موج و گردابی چنین هائل. ما که هیچ نداریم غیر از هیجان و تحقیر و گیجی. ما که قرار است قرن ها عقب ماندگی از دنیا را در سالی و دهه ای و ماهی جبران کنیم و تاوان دادنش هم انگار ناگزیر است.
داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگی مان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب دیگر، می خوانی انتصاب دیگر هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان کردند رفقای شکل خودمان. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند کردند راهمان و امیدمان را.
اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟ و باز هم رسانه دیکتاتور انکارمان می کند و فحاشی می کند. رفقای تحریم گر هم همین کار را می کنند. مثل قبل. فقط همین عوض نشده.
می خواهم از این بهت بیرون بیایم . از این یاس. می خواهم سعی کنم نگاه کنم بدون هیجان و بدون تعصب. و فکر کنم. امروز این را که می نویسم خطرش بازداشت است به شیوه آدم ربایی. شعار که می دهم خطرش گلوله است از دو متری. سبز که می پوشم خطرش باتوم و چاقو است بدون هشدار. پس اگر این ها را که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و رفته.
وقتی گفتیم ما تغییر می خواهیم نه انقلاب، گفتند این نظام تغییر پذیر نیست. با انتخاب اصلاح نمی شود. امروز می گویند دیدید؟ آن روز می گفتیم غیر از این می ماند به خیابان رفتن و گلوله خوردن. امروز آن رفقا را نمی بینیم کنارمان. می شنوم که هم صداها می گویند خطا کردیم و بازی خوردیم که رای دادیم و شرکت کردیم. چرا رفقا؟ در بهت روز اول و دوم می فهمیدم این جمله را. اما حالا؟ باور دارید که اشتباه کردیم؟ فکر کنید.
اگر همه ما نمی رفتیم پای آن صندوق، امروز چه خبر بود؟ کسی می گفت حکومت کودتا؟ کسی می گفت حق مردم؟ کسی می گفت ایران شبیه رییس جمهورش نیست؟ کسی باور می کرد می شود روبروی زور ایستاد، هر چه قدر هم زیاد باشد؟ ما اولین هم صدایی را روز جمعه تجربه کردیم. و این یک هم صدایی ساده و اتفاقی نبود. و امروز ما کوتاه نیامده ایم. آن طرف قضیه هم. اگر می خواهید از این بهت در بیایید شاید این چند جمله کمک کند.
برای درست جنگیدن باید جنگ را و ماهیتش را و طرفینش را بشناسیم. می گویند موسوی سال 67 چه می کرد؟ کروبی چه می کرد؟ رضایی چه می کرد؟ چه فایده ای دارد در قالب این حکومت تغییر کردن؟ چطور می توانی الله اکبر بگویی؟ چطور خرافات سبز را می چسبانی به خودت؟ مثل 57 گولتان می زنند.
این بدیهی است که جنگی دراز هست بین دین و مخالفت با دین. این که من کدام طرفم را اجازه بدهید به خودم مربوط باشد. اگر جنگ شما امروز این است، پس تکلیفتان معلوم است. بهت چرا؟ اگر طرف دینید چاقو بردارید و بزنید. اگر آن طرفید هم سنگر بگیرید پشت پنجره و بی صدا بخندید به تار و مار شدن ما. اما جنگ من این نیست. جنگ ما این نیست.
ما می جنگیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی تعصب کور. دختر جوان محجبه کنار دست من. مرد کراوات زده روبرو. زن خانه دار پشت سر. پیرمرد مومنی که هم صحبتم شده میان جمعیت و اشک می ریزد و ذکر می گوید و نفرین می کند ظالم را. او الان بهترین هم صف من است. من این قدر از سیاست می فهمم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنم. موسوی هر چه بوده، هر چه هست یا کروبی یا حتی برادر محسن پاسدار، امروز بیشتر کنار منند تا تو ، رفیق تحریمی بی خاصیت. تو برخلاف همه ادعاهای بزرگت کوچکتر از آنی که حتی کنار دست بچه های کوچک سر کوچه جرات حس کردن این همدلی را از نزدیک داشته باشی. و تو چقدر شبیه آن تفنگ به دست قایم شده پشت پنجره فحش می دهی. و چقدر شبیه دوربین خاموش رسانه قدرت. شما چقدر شبیه همید. جنگ ما جنگ دین و بی دینی نیست. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ ما است در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش آورده.
ما صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی آن روز گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند. شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که جنگ نداریم. آنها هم گفتند. آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای این طرف و شمای آن طرف.
ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اما الان به توی متعصب این طرف و توی متعصب آن طرف می گویم اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. اهل ناامید شدن هم نیستیم. مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم پدرکشتگی نداریم. نیامده ایم برای کوبیدن دین یا بی دینی. ما می رویم برای گرفتن حق مان. برای پیگیری ناحقی ها. برای خون هایی که ریختند و توهین هایشان. من متعقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت. و تو تحریم گر تحقیرگر ملت. و تو چاقو به دست کور برادر کش. و تو که فکر و ذکرت محو کردن الله اکبر است. محسن رضایی و مهدی کروبی و میرحسین امروز با همه سوابقشان از تو به من نزدیک ترند. باور کنیم که صف دوست و دشمن ما روشن شده و تغییر کرده. اگر آن تفنگ روبرو دهان باز کند، این پیرمرد مومن و من گلوله می خوریم نه تو. و دنیا را من خبر کرده ام، نه تو. پیرمرد مومن کنار من مرا تفتیش نمی کند و من هم او را. تو برو خود را باش مفتش!
و شما رفقای هم صدای ناامید. آزادی هزینه دارد. خون می خواهد. ما که نخواستیم خون کنیم. پس ناامید نشویم. پشیمان نشویم از کاری که کردیم. اگر میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه با هم بودیم؟ ناامید نباشید. نترسید. به هیچ وجه اسیر خشونت نشوید. کینه را سر مخالف نریزید. آرام باشید. از درگیری و آشوب فاصله بگیرید و به کسی که پشتش ایستاده اید اعتماد کنید. او اولین کسی است که میدان را خالی نکرده. بگذارید این هم صدایی به جایی برسد. ما تا همین جا هم برنده ایم. مواظب خودتان و سلامتتان باشید. ما آرامش را پس می گیریم. مثل حق مان. مثل پرچممان. شاید بخندید. اما هنوز می گویم. اندکی صبر… سحر نزدیک است. من شش سال پژوهشگری کرده ام. می دانم کم است. اما باور کنید کافی است. ما حتی اگر سرکوبمان کنند زنجیری را شکسته ایم و آغوشی را یافته ایم.
گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم. چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش را بریده ام. مرا می توان سرکوب کرد، اما کاری که کرده ام را نه. می ماند تا ابد. تا ایران هست. ما ممکن است بشکنیم، اما ممکن نیست سر خم کنیم یا خشونت کنیم. ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی.
حتما
در ضمن اگر خواستی چیزی بنویسی و صفحه بالا نیومد میتونی برای من بفرستی یه طوری منتشر کنم اگر خواستی
مانا
ژوئن 17, 2009 at 9:44 ب.ظ
too page facebookam link midam be in postet age moredi nadare. dar zemn fogholade bood.
Foad
ژوئن 18, 2009 at 1:25 ق.ظ
توی فیس بوک لینک دادم
کتایون
ژوئن 18, 2009 at 7:17 ق.ظ
چه خویب باز آرامم کردی .
دوستی که صفحاتش مرا با آناهیتا وبعد با تو آشنا کرد چند دقیقه پیش بد جوری حالمو گرفت با حرف های ناخوشایندش همیشه خیلی چیزاشو دوست نداشتم ولی در کل نوشته هاشو دوست داشتم ولی حالا وقتی …….
بگذریم هستم و هستی خیلیا رفتن .شاید انگشت شمارند اون جوونایی که دیروز کنارمون بودن دیدیمشون و حالا نیستن ولی انقدر بزرگ بودن که نبودشون یه حفره بزرگ شده توی دلم نیستن ولی هنوز این گلوی گرفته تا صدای ازش در میاد برای اونا برای ا دامه راه اونا فریاد خواهد زد هرچند که گفتن بزرگی خدا هم به سخره گرفته می شه از جانب آدمایی که بیشتر از من عمرشون توی سفره نذری فلان و بهمان و …صرف شده همه چیو با هم قاطی می کنند تا تمدن مسخرشونو به رخ ما بی تمدن هایی که به دنبال بیان خواسته هایمان هستیم بکشند
من باربدی ندارم و شاید دیگر هم نخواهم که داشته باشم ولی برای اینکه باربد ها مثل من پوشیدن لباس رنگی نشه عقدشون الان فریاد می زنم و می جنگم آن طرف قضیه معلوم نیست ولی راه من تلاش من مشخصه که لحظه ای هم ننشستم تا دیکتاتوران مرشدوار من را نوچه وار نگردانند به هر سازی که خواستند نرقصانند
سالم و پیروز باشی هم رزم به همخونه سلام برسان که هفته هاست نتونستم نوشته هایش را بخوانم
پیروزی راه ماست پیروزی آرمان های ماست که زنده بمانند
مهتاب
ژوئن 18, 2009 at 7:19 ق.ظ
نمی دانم رفقای تحریمی ات چه کسانی هستند و کجایند فرجام. اما کاش بودند و می دیدند. کاش این هفته را، فقط این هفته را در تهران نفس کشیده بودند. تمام ِ این روزها چیزی در هوا بود که در طول ِ این سالها حس اش نکرده بودیم. قربت ِ انسان به انسان. مبارزه. مبارزه. مبارزه. کنار ِ هم. نفس به نفس. نگاه ها. لبخندها. همدلی در سکوت. این توده ی وسیع. این توده ی ناآرام. این مردم ِ خوب. خوب. خوب. نفسم بند می آید از کنارشان بودن. راه رفتن. این روزها. این گرما. این دود. این تهران ِ لعنت شده ی دوست داشتنی. این مردم. این مردم. این مردم. و من فرجام، رفیق ِ تحریمی ِ تو، این هفته را هرگز از یاد نخواهم برد. حتی اگر از شنبه همه چیز به روال ِ سابق برگردد و فراموش شود-که بر نمی گردد، که نمی شود- حتی اگر یک یأس ِ سیاسی ِ وسیع تنها ذستاورد ِ این جنبش ِ به پاخاسته باشد-که نیست- چیزی به وقوع پیوسته این بار. باورنکردنی. به قول ِ خودت پشت ِ سر گذاشتن چند دهه در چند روز. یک اتفاق. شاید یک آغاز. تلخ ِ شیرین. نفس گیر. فردا روشن است. کاش بفهمیم. مرسی فرجام. مرسی به خاطر ِ نوشته ی خوبت. مرسی رفیقم…
سارا
ژوئن 18, 2009 at 6:06 ب.ظ
در ضمن مُردم برای قسمت ِ آخر این پست. رسماً مُردم… ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی. و این مردم. پیگیر. نجیب. سبز. زخمی. شریف. شریف. شریف. می شود راحت برایشان مرد…
سارا
ژوئن 18, 2009 at 6:25 ب.ظ
سلام اول که با اجازه میذارمش در وبلاگم . و این که توی گوگل ریدر که ادد میکنیم هرچی فیلتره میاد الان خیلی از وبلاگ ها و وی ا ای و بی بی سی و رادیو زمانه میاد منتها وبلاگ آلوچه خانم را که میزنم وبلاگ کسی به نام دختری در جزیره ی تنهایی میاد
پگاه
ژوئن 18, 2009 at 8:13 ب.ظ
خیلییییییی دوسش داشتم!
عجب قلمی دارین!
فلانی
ژوئن 20, 2009 at 6:47 ب.ظ
Farjam,
Tes pensées m’ont touché, ce que le peuple Iranien a fait et fera dans les prochains jours est historique. C’est la première fois que nous avons passé un message unique par le biais d’outil de base et essentiel c’est à dire notre vote. Notre vote n’est pas perdu car le monde entier s’est aperçu des demandes de notre peuple. Nous avons démontré que la moitié ce peuple veut la justice social et il est révolté contre la corruption economique des dirigeants et l’autre moitié a besoin de liberté( liberté de pensée, liberté d’action et la création). autrement dit, 100% des votants sont mécontents.Rien et personne ne peut revenir en arrière. Bahram
Bahram
ژوئن 21, 2009 at 7:26 ب.ظ
خیلی تلخم این روز ها . شما و آناهیتا جانم مواظب خودتان باشید . نگرانم . خیلی .
برادرم . دست هایم کنار دست های توست . با همیم . همه ی ما . تا همیشه.
هلیا
ژوئن 23, 2009 at 10:39 ق.ظ
با نظر شما موافقم . اشکال این مقابله دوطرفه این است که یک طرف به قدری ضعیف است که سرکوب میشود با این شگرد به جایی نمیشود رسید باید صبر کنیم تا همه چیز بخوابد زندانیان آزاد شوند بعد از بین آنان افرادی به عنوان رهبران چریکی 1 یا 2 سالی را صرف نقشه کشی و آگاه سازی کنند و بعد حکومت را براندازند.
حسین
ژوئن 29, 2009 at 8:58 ب.ظ
اینه آقا فرجام
اینه که زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
آرش حمیدی
جولای 17, 2009 at 1:36 ب.ظ