فرجام

خونه مجردی آقای همخونه سابق

جای انگشت من بر گلوی ابتذال

with 9 comments

زندگیمان شده انتخابات. رای دادن. رای ندادن. به کی رای دادن. باز شده ایم هم دسته و چند دسته و خودی و نخودی و دوست و دشمن. آمده ام فقط چند جمله را یادآور و یادگار بنویسم برای خودم و شاید شما و بروم.

اول که کاش یادمان نرود که ما همه اندر خم این کوچه ایم. همه یک جا گیریم. همه یک حرف داریم. دعوای عنب و ازوم و انگور می کنیم. آزادی می خواهیم و بر سر مسیرش دعوا داریم. از پاره پاره شدن و با هم نبودن می ترسیم و به جان هم می افتیم برای دور نشدن دیگران از کنارمان. همه، هر طرفی. یادمان باشد که در وجود همه ما شعله ای است که می خواهد گر بگیرد و کاری کند تا بند پاره کنیم. نفس بکشیم و خلاص شویم از تحقیر و دروغ و ظلم. از آن طرف در وجود همه ما رونده خسته ای است که پایش تاول زده آن قدر بی هدف و سرگردان کشانده اندش و به جایی نرسیده. دونده خسته ای که نای بازی خوردن و بازی کردن را ندارد پی چیزی که همه خواسته اش نیست. شبیه آرزویش نیست. همه ما درونمان تحریمی داریم . همان قدر که امید داریم. کدامش کی بیرون می زند مانده به حال خودمان و حال روزگارمان. پس هم را پاره نکنیم. نه حرمت هایمان را نه رفاقتهایمان را نه خاطره هایمان را. ما جدای اختلاف رای، رفاقت و هم خونی با هم داریم و هم خاکیم. پس هم را خاکی نکنیم به بهانه این خاک. این نیز بگذرد.

بعد این که چرا دعوت می کنم. ما یا رای نمی دهیم یا رای می دهیم یا رای دادن را تبلیغ می کنیم یا رای ندادن را. همه را می فهمم و می پذیرم غیر از آخری. این بازی چند میلیون موافق دارد، چند میلیون مخالف، چند میلیون مردد. دعوا سر این چند میلیون مردد است. فرض که همه مرددها مخالف شوند. چه می شود؟ موافق ها که حرف من و تو را گوش نمی کنند. اگر باور نمی کنی موافق ها چند میلیون نفرند و همیشه هستند که می دانی خودت را گول می زنی. زیاد نیستند در برابر هفتاد میلیون . اما همیشه هستند. یادت باشد. اگر ما نرویم فردایش چه می شود؟ زمامداران میایند گله که چه کاری بود کردید؟ کنار صفحه سیمای میلی لوگو می زنند آبرویمان رفت؟ صندوق های خالی را نشان می دهند و نمی گویند حضور میلیونی؟ سرود و شاد باش و تبریک و حماسه و توپ و ترقه تعطیل می شود؟ … یا خودشان می فهمند کسی پشتشان نیست؟ مگر کم داشته ایم مشارکت زیر 25 درصد تا امروز؟ نتیجه اش کو؟ غیر از تولد دولت مهر ورزی در سایه قهر ما؟ رای ندادن را می فهمم. می پذیرم. اما تبلیغش عقلم جواب نمی دهد چه هدفی را هدف گرفته. آزموده ای را که آزموده ایم دوباره و چند باره تکرار کنیم. اما بدانیم چرا. رای دادن یک حق است. همین طور رای ندادن. من ایده تحریم را می فهمم و می پذیرم، اما هدف سازماندهی و تبلیغش را نه.

حرف زیاد زده اند از رای دادن. بهترینش را خشایار دیهیم گفته. گفته خسته ام از ابتذال. حرف دل مرا زده این بزرگوار. من معجزه نمی خواهم. جلوتر از خاتمی نمی خواهم. چون می بینم که برگشته ام به قهقرا. چرایش بماند. اگر می پرسی می گویم تقصیر رهبران اصلاحات بود و مردم. هر کس به سهم خود. ما هنوز یاد نگرفته ایم که حرکت اجتماعی مسابقه فوتبال نیست در 90 دقیقه. یاد نگرفته ایم که دیروز لیاخوف مجلس را به توپ بسته تا امروز رای و صندوقی باشد که من برای رای انداختنم حق داشته باشم کرشمه فلسفی کنم. صد سال خزیده ایم تا این جا. بار اول هم نیست عقبگرد می کنیم. اگر نفهمیم بار آخر هم نیست گمانم. من می خواهم باور کنم کجا ایستاده ام و قدم شدنی پیدا کنم. قدم شدنی با قدم خواستنی فرق می کند. من خیال می کنم به دنیا آمده ام که شعر بگویم و دنیا را بگردم. اما وقتی روزگارم خراب است، مثل سگ می دوم و دست در آهن و روغن می کنم به جای قلم و کاغذ و دور خودم می گردم مثل اسب عصاری به جای گشتن دور دنیا. چون برای من و خانواده ام این شدنی است و آن خواستنی مال امروز نیست. شاید چشمم بدود دنبال همسایه بی خیالی که هر هفته می رود دنیا گردی. اما این آرزو با قهر و انزوا به من وصال نمی دهد. من خسته ام و دلگیر و سرخورده. اما می دوم تا شاید به پسرم وصال داد یا پسرش این آسودگی. آنکه صد سال پیش جمهوری می خواست، اگر قهر می کرد وقتی دید به او نمی رسد، من و تو امروز خون باید می دادیم برای ساختن همین صندوق رای فکسنی بی خاصیت.

گفتم که خسته ام از ابتذال. ابتذال بد نیست. نمی گویم لازم است اما ناگزیر است. نمایش تئاتر گلریز و لاله زار. فیلم اخراجی ها. کتاب بامداد خمار( مثال امروزیش را نام نبرم). آهنگ ساسی مانکن. این ها نه می شود نباشند نه معنی دارد که نباشند. اما وقتی نماد من و تو می شوند باید بترسیم. ما فیلم بیضایی را شقه می کنیم و مهر جویی را به سیخ می کشیم سر فلان پلان و همین طور که داریم توی سر هم می زنیم، ده نمکی است که هفت میلیارد تومان دیده می شود. ابتذال از عناصر وجودی جامعه است. اما حکومت ابتذال یعنی محو من و تو. من و تو که عادت داریم فکر کنیم . نقد کنیم. ایراد بگیریم و سخت بگیریم. و نکند من و تو آن قدر سخت بگیریم که ساده انگار ترین و بی ریشه ترین ها بشوند نتیجه روزگارمان. یادمان می رود در جامعه ای که اکثریت حال خواندن و دیدن و اندیشیدن را ندارند و نیاموخته اندش، ابتذال همیشه پشت در له له می زند برای پاره کردن اندیشه.

ابتذال را نمی شود و نباید محو کرد. اما ابتذال را نمی شود گذاشت حاکم شود. حکومت ابتذال مرگ تفکر و تخصص و وجدان است. می دانیم هفت میلیارد اخراجی ها نتیجه حمایت و تبانی و دسیسه است. اما وقتی روی پرده رفت و پایین آمد نماد سینمای من و تو است. من و تویی که سرمان گرم است به نقد زمزمه زیر لب بازیگر بیضایی در فلان صحنه یا کادر مهرجویی در فلان پلان. یادمان می رود که چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من. من می روم و فیلم بیضایی را اگر ایده آل هم نیست حتما می بینم و دوستانم را هم ترغیب می کنم. من رای می دهم به قطع نوار ابتذال در حد توان خودم. می دانم باید به ازای هر یک رای آن طرف دو رای داشته باشیم تا زورمان برسد به حریف شمارش ویژه آرا شدن. می دانم پشت کسی ایستاده ام که حتی آینه بخش مهمی از خواستهای من نیست. می دانم هنوز و هنوز راه مانده، دراز و دور دست تا آرزوی من. می دانم بضاعتم ناچیز است. اما می خواهم با همین بضاعت ناچیز گلوی ابتذال را بگیرم. حتی اگر نتیجه اش فقط جای انگشتم باشد بر گلویش تا چند روز. من همین راه را بلدم رفیق. راه اگر نزدیک تر داری بگو. من رای می دهم. جنگیدن تنها معنیش پیروزی نیست. اما نجنگیدن تنها معنیش شکست است. بیا بجنگیم با چنگ و دندان. حتی اگر ببازیم، یک خسته شدن دشمن را مهمان کرده ایم.

Written by فرجام

می 26, 2009 روی 4:49 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

9 نظر

Subscribe to comments with RSS.

  1. نوشته تان مثل همیشه جالب است .وای که چه دل خونی دارم از این آدمایی که خودشان را دمکرات میدانند ولی به نظر و رای دیگران احترام قائل نیستند و فکر میکنند خیلی جلوتر از ملت میباشند و آنها بیدارند و ملت خود را به خواب میزند.همه درد را میشناسیم ولی گزینه های درمان بسیار محدود است. جه بسیار منطقی گفتید “جنگیدن تنها معنیش پیروزی نیست. اما نجنگیدن تنها معنیش شکست است.”

    کتایون

    می 26, 2009 at 9:41 ب.ظ

  2. والا من که همیشه نظرم این بوده حتی اون مواقعی که خیلی ها تحریم میکردند.چون وقتی فضا بازتر میشه خوب زندگی آدم راحت تر میشه حتی برای ماهایی که شاید بخواهیم به ایران سفر کنیم بهتر است. من با وجود اینکه وسط درس و امتحان 3 ساعت باید بکوبم فقط برای یک برگه تا سفارت محترم در شهر دیگری بروم این کار را میکنم. هرکس را هم که اینجا میشناسم تشویق کرده ام. چون در نهایت نفعش به خودم میرسد اگر خواستم سفری داشته باشم. خدا نگذرد از انهایی که ایرانند و به راحتی میتوانند بروند رای دهند و هزار سفسطه؟ میبافند که چنین و چنان……

    راستی سلام

    مانا

    می 26, 2009 at 9:52 ب.ظ

  3. یعنی با نوشته هات میکشی آدم رو ! یکجوری حرف دل من و خیلی از همنسلای ماست ولی انقدر قشنگ توصیف کردی که جای هیچ حرفی باقی نگذاشتی ! یکجوری سطر به سطر احساس میکردم چشم هام تار تر میشه فهمیدم اشکه وبغضی که گلوم رو گرفته .و تاولها رو احساس میکنم
    مرسی فرجام بابت حرفهای دلم که به قشنگی تو نمیتونستم بزنم حرفهای تو ترکونداین بغض لعنتی رو

    وفا

    می 27, 2009 at 4:57 ق.ظ

  4. فرجام عزیز
    مدتهای زیادی است که صفحه شما و آلوچه خانم را می خوانم و البته کتابتان را ولی چون علاقه به تکرار بدیهیات ندارم و ان قدر نوشته هاتان را بی عیب می دانم که نیاز به تمجید نمی دیدم در سکوت می خوانم و لذت می برم و راضیم
    ولی دوست عزیز امروز دیگر نتوانستم در مقابل این حجم زیبای کلمات که نرم لطیف ولی برنده و کارگر بر روحم نشست دوام بیاورم و خاموش بمانم
    درد دلم را به بهترین شیوه و با رقص کلمات بر این صفحه نشاندی لینروزها و البته همه این سالها آنقدر از موج روشنفکری مدعی مابانه و طلبکار این مردمان و البته از نا آگاهی و عافیت طلبی شان دل چرکین و آزرده ام که از شدت حرص و جوش آن شاید تا انتخابات سکته کنم برای همراه ساختنشان در این جریان
    باز هم ممنونم و سپاسگزار از اینکه نقش تان را به عنوان یک انسان در این رسالت عظیم درست بازی کردید دیگر نتیجه آنقدر مهم نیست برایم مهم بودن هم وطنانی چون شماست که هنوز زنده اند و پویا

    نسیم

    می 27, 2009 at 5:45 ق.ظ

  5. اینو تایید نکن لطفاً.
    من رای می دم. می دونی. اما این جوری رای دادنو اصلا دوست ندارم. دلم نمی خواد برای اینکه احمدی نژاد بره ، سنگ یکی دیگه رو به سینه بزنم که تکلیفشو نه با خودش و نه با ما روشن می کنه.
    یادته یه بار توی آلوچه خانوم نوشتی ماها همیشه اتحادمون سر این که چیو دوس نداریم و نمی خوایم بوده نه اینکه چیو می خوایم. از این نوشتت نتونستم بفهمم هنوز سر حرفت هستی یا نه؟
    اگر هر کدوم از ما به اندازه ی خودمون فشار رو بر گلوی ابتذال بیشتر کنیم این همه با هم دست بزرگی میشه که اگه خوش بین باشم میتونه خفش کنه. اما بعدش چی؟ ماها اصلا می دونیم چی می خوایم؟ نشستیم ببینیم کیو برامون میارن که یه کم شکل آرزوهامون باشه. واقعاً همین حد شباهت کافیه؟
    تازه شکل آرزوهایی که خودش چارچوب مشخصی نداره.
    چرا کم می شیم. چرا هر روز به طرفدارای ساسی مانکن اضافه می شن و کسی دیگه بابک بیات رو یادش نیست. چرا فیلم اون مرتیکه هفت میلیارد فروش می کنه و تو یه میدون تهران همزمان دو تا سینما رو پرده میارنش . اونوقت تعداد سینماهایی که فیلم بیضایی رو اکران می کنن تک رقمیه . می دونی چرا؟ چون ماها نمی دونیم آرزومون چیه. ما فقط سایه آرمانمون رو می بینیم. و فکر می کنیم می دونیم. نمی دونیم …. نمی دونیم.
    هنوز هم میگم که رای می دم برای اینکه حرفایی رو که زدی قبول دارم اما از بعدش بیشتر می ترسم.

    نرگس

    می 27, 2009 at 12:02 ب.ظ

    • نرگس جان. این خودش تایید می شه دیگه. این که بگردیم دنبال یکی شکل آرزوهامون حرف درستیه. اما نه بیست روز قبل از یه انتخابات که داره می بردمون ته دره. بگردیم . حسابی هم بگردیم. اما نه برای پس فردا . برای چند سال و چندین سال بعد. ما بیشتر از این که بگردیم دنبال کسی باید گمونم خودمون رو اصلاح کنیم. با تحمل تر. منطقی تر و صبور تر. بریم داخل مردم. و براشون دانستن ببریم. چیزایی که ما می خوایم خواسته های یه برش از جامعه است. باید بشه خواسته اکثریت جامعه که بشه بهش رسید و بدون برگشت. فرانسه با تحریم فرانسه نشده. باید به نگاه درست برسیم و تبلیغش کنیم. خاتمی روز اول گفت زنده باد مخالف هم. همه هم سوت کشیدیم براش. فهمیدیم واقعا چی گفت؟ بهش عمل کردیم؟ بهش فکر کردیم؟ کسی قبلا این جمله رو به ما یاد داده بود؟ وقتی خاتمی هیچ ببخشید غلطی نکرده از نظر ما، پس نرنجیم از کابوس دولت مهرورزی. ما قوه تشخیص قوی تری لازم داریم و دانستگی بهتری برای روزگار بهتر. بپرسیم که داریم؟ در حد بضاعتمون بریم جلو و بلند پرواز باشیم. همین. اگر میر حسین و کروبی و احمدی نژاد همه یکی هستند حتما رای ندهیم. ممکن است برای سیاستمار عزیز ساکن کافه های فرنگ فرقی نکند. اما برای من فرق می کند. خاتمی برای من کتاب و رسانه و هنر آورد. قبول که نتوانست حفظش کند. اما تیشه اش گیر کرده بر بدن تعصب. من و تو که می بینیم؟ فکر کن. بدون تعصب و با واقع بینی نرگس جان. ما لبه دیوار تردیدیم و با هر بادی به وری می افتیم . من نخواستم با باد به این طرف کسی را بیاندازم. خواستم فکر کنیم. همین

      فرجام

      می 27, 2009 at 12:12 ب.ظ

  6. نوشته اخیرم با عنوان:
    انتخابات: زمان سبز یا سفید است. قرمز و زرد و سیاه دیگر بس
    شبیه حرفهای خودته. حیفم میاد نظرات متفاوت اما منطقی دوستانی که اونجا نظر دادند رو هم نخونین.
    در ضمن لینکت کردم.

    بهنام

    می 28, 2009 at 8:45 ب.ظ

  7. خیلییییییییییییی خوب بود!
    جانا سخن از زبان ما می گویی!
    نوشته قبلی رو یکی از دوستان تو فیس بوک لینک کرده بود share کردم. با اجازه این رو لینک می کنم.

    فلانی

    ژوئن 3, 2009 at 10:05 ق.ظ

  8. ممنونم نازلي جان واقعا” با اين قلم كه با مركب عصاره شعور نماينده يك نسل نگارش شده،خوب حق كلام را ادا كرده اي ،نسل پدر و مادرهاي ما نام خود را نسل سوخته گذارده اند اما نسل سوخته ماييم باشد كه نسل آينده پر و بالي بگيرد.

    فاطمه

    ژوئن 7, 2009 at 4:54 ق.ظ


يك پاسخ برايش بگذاريد