خوشبخت بودن یا نبودن. مسئله این است
این نوشته ادبی نیست. مخاطب عام هم ندارد. حاصل چند ساعت نوشتن و پاک کردن است. حاصل حال یک آدم در حال انفجار است که هر چه می خواهد بگوید را به دلیلی نمی تواند…
می شود بدانی خوشبختی چیست و خوشبخت نباشی؟ یا ندانی چیست و باشی؟ می شود بخواهی و خوشبخت شوی؟ می شود خوشبختی را یاد داد یا خرید یا فروخت؟ نمی دانم. من نمی دانم . اما من می دانم خوشبختی را می شود فهمید. خیلی ساده است. لااقل ساده تر از نفهمیدنش. خوشبختی حتی فهمیدنش هم مزه دارد.
وقتی به کسی می گویی تو خوشبختی تنها چیزی که می فهمم این است که خوشبختی را نمی فهمی. فارغ از این که من خوشبخت باشم یا نباشم. بنده خوشحال خدا! هزار مرد و زن اگر بگویند تو خوشبختی و بخواهند جای تو باشند به مفت نمی ارزد اگر تو بخواهی جای کس دیگری باشی ته دلت. یا جای دیگری باشی در خیالت… و ته بدبختی شاید این است که ته خوشبختی باشی. جایی باشی که دوست نداشته باشی جای هیچ کس دیگری باشی، و جای خودت هم جایت نباشد، یا چه می دانم باشد…
اینها را اگر نمی شود فهمید حتماً تقصیر از فرستنده است. فرستنده ای که گاهی بلد نیست به زبان حال ساده حرف بزند. فرستنده ای که گاهی خیال می کند حق دارد حرفش را بزند و می ترسد از هزار نگاه که گیجی چشمهایش را پی می کنند نه رد خون قلمش را. چشمهایی که نویسنده را کمین می کنند نه نوشته را. ترجمه فارسی اینها یعنی هوا طوفانی است. آدم پشت این صفحه در مرز یک چیز بدی است که مودبانه اش می شود ترکیدن. حسرت ترس خورده دست چپی است که زورش به ناکار کردن دست راست نرسید تا امروز یک روح دیوانه زنجیر شود در قالب یک آدم معقول. چه خوب است آدم بیست سال بعدش را همان بیست سال بعد می بیند. چه خوب است آن پسرک دیوانه و رها مرا ندید و تمام شد و رفت پی کارش با دیوانگی هایش. چه خوب است هنوز دستهایم یادشان هست وقتی زنجیر نبودند چه قدر بلند بودند. چه خوب است هنوز زنجیرها به خیالم نرسیده اند….
راست مي گين، باور كنين يه چند وقت پيش همين حس رو داشتم در مورد يه نفر. آدم خوشبختيه اما نمي دونم چرا نمي خواد اينو بفهمه. كاش اونقدر جسارتش رو داشتم كه يكي بزنم در گوشش و بهش بگم آهاي! تو چرا نمي خواي بفهمي كه اين همه خوشبختي و اين همه خودت و آدمايي رو كه دوسِت دارن اذيت نكن. آهاي! حرفاي منو مي شنوي؟
يه غريبه
آوریل 26, 2009 در 8:20 ق.ظ
شطحيات
آورا
آوریل 26, 2009 در 12:20 ب.ظ
چون می گذرد..
مهتا
آوریل 26, 2009 در 5:57 ب.ظ
خوشبختی مث موفقیت نسبی هست یعنی طرف میآد با ایده آل های خودش می سنجه و کس دسگه نمیتونه درکش گنه
پگاه
آوریل 27, 2009 در 8:46 ب.ظ
چه شده برادر ؟دل چرکین شده ای یا چرک دلت بعد سالیان زده بیرون ؟
هلیا
آوریل 28, 2009 در 8:55 ب.ظ
سلام. شما و الوچه خانم خوبيد؟اخه كجايين كه ما دلمون تركيد. نه خطي نه خبري .ما دلتنگتونيم برادر جان .
فهيمه
می 9, 2009 در 8:58 ب.ظ
کجایید برادر ؟
نگرانتان هستم . حرفی . پیامی . چرا نمی ایید پس؟
اگر می تونید فقط یکی دو جمله مبنی بر اینکه خود و خانواده خوبید .
ممنون .
هلیا
می 13, 2009 در 8:46 ب.ظ