فرجام

خونه مجردی آقای همخونه سابق

آینه

with 3 comments

1-     نگاهش می کنم و خون به صورتم می دود. ایستاده نفس به نفس روبرویم. بدون شرم. بدون خجالت. انگار نه انگار همه بدبختی هایم را یک تنه ساخته و به دامنم انداخته. طوری نگاهم می کند انگار منم که باید سرم را پایین بیاندازم یا خودم را گم و گور کنم یا سر به نیست. با همه نفرتم می گویمش: حیف که حتی لیاقت مردن هم نداری….

 

2-     انگار همه قدرتش را جمع کرده تا کینه شود در نگاهش به من و چشم بر نمی دارد از چشمم. انگار همه بدبختیش را من به دامنش ریخته ام. انگار می توانم. انگار هستم. می خواهد باور کند کسی، چیزی، قدرتی هست غیر از خودش که به این روزش انداخته. و خوب می داند نیست. کسی و چیزی و قدرتی نیست غیر خودش. و بعد خیالش می گذرد که من همان خودش هستم که مجبورش کرده ام به بدبختی. به انتخاب. به اشتباه. به تکرار و تکرار اشتباه. می خواهد سر به تنم نباشد و می داند که نمی شود. بشود هم دردی دوا نمی شود. می داند و باز به رویم می غرد: حیف که حتی لیاقت مردن هم نداری… و می دانم و می داند که حرف این نیست. آن قدر تکرار کرده ایم این بازی را که بدانیم راه این نیست. اگر خودش را بکشد از شر من خلاص نمی شود و اگر من را بکشد باز فرهاد جانش را می لرزاند و می خواند: “آینه می شکنه، هزار تیکه می شه…. اما باز تو هر تیکه اش عکس منه.” می داند اگر بشکندم هزار برابرش می کنم  که دوباره نمی کشدم…

 

 

3-     این ترانه را که می خوانید روزی نوشته ام که نمی دانستم. نمی دانستم آدم از خودش انتقام نمی گیرد. نه که نباید بگیرد. نمی تواند که بگیرد. نمی دانستم انتقام اگر گرفتنی است هم از دیگرانی است که نمی توانی تغییرشان دهی. نمی توانی به راهشان بیاوری. نمی دانستم خودزنی بازی کودکانه ای است. یک بازی کودکانه خطرناک که وقتی باختی می فهمیش و می گریزی از سایه اش. و وقتی باختی کمی دیر است برای گریختن و فهمیدن. خود زنی بدترین راه آسوده شدن است و بهترین چاه گرفتار خود شدن.

 

4-     می دانم این ها را که می گویم زخم های کهنه دستم و خاطره زخمی دورم و رفقای رنجیده قدیمی ام و هم خانه عذاب کشیده حسته ام ریشخند می کنند توی دل شان که تو از کی این قدر فهمیده شده ای؟ حق دارند و می دانم هنوز نشده ام. اما این ها را باید بلند بلند نوشت برای یک روز، حتی یک روز نجات یافته، در  راه یک آدم به دیوار رسیده که باور نمی کند خودزنی تنها راه نیست. که اصلاً خود زنی راه نیست… بگذریم. ترانه ای را بخوانید که خوانده شده و ضبط شده، توی آشپزخانه. با کیفیتی که خجالت کشیدم اینجا بگذارمش. خواننده گم نامش هم البته مثل من کارش هنوز خودزنی است و ضمناً با هم شکرآبیم این روزها. پس فقط نوشته هایش را می شود خواند اگر خواندنی باشد:

 

 

روزایی که زندگیمو میشد ارزون بخرم

چی میشد از این شبای بد میدادی خبرم

 

به خیالم مثه کوه آهنی پشت سرم

حادثه رسید و تو خودت شکستی کمرم

 

منی که هم نفس جاده و مرد سفرم

توی این شهر سیاه لعنتی دربدرم

 

به خدا خسته تر از زدن به سیم آخرم

نه می خوام بیافتم از پا، نه می تونم بپرم

 

گفته بودم که می خوام سر به بیابون بزنم

نه که با دست خودم گورمو این جا بکنم

 

به تقاص هوس تو آسمون پر زدنم

حالا باید تو قفس بی آسمون جون بکنم

 

چی نصیبت شده از زحمت زانو زدنم

تو کی هستی که شکستی دل و بستی دهنم

 

ته قصه شکستن اومدی به دیدنم

توی آیینه نگام کردی و گفتی که منم    

Written by فرجام

فوریه 21, 2009 روی 4:51 ب.ظ

ارسال شده در ترانه

3 نظر

Subscribe to comments with RSS.

  1. چه حس ترسناکی…

    مهتا

    فوریه 21, 2009 at 6:08 ب.ظ

  2. گاهی فکر می کنم از همه جلوتری و هر بلایی قراره سر خواننده ی نوشته ها و ترانه هات بیاد ، از یه کم قبل تر می دونی…

    نرگس

    فوریه 22, 2009 at 6:14 ق.ظ

  3. tamame neveshte, az aval ta akhar, harfe deltangit bod v khateratet.
    mifahmam
    hamonqadr ke to baradarat ra.

    shaqayeq

    مارس 22, 2009 at 4:23 ق.ظ


يك پاسخ برايش بگذاريد