دو روز است جانم در آمده برای جایی گذاشتن این نوشته. نمی دانم اینجا بالا بیاید یا نه. دسترسی به هیچ چیز نداریم. لطفا اگر قابل خوانده شدن است به هر طریق منتشرش کنید
ما شرق نشین ها، که در کشتی غول پیکر و بی ضربان و تند پیمای دنیای امروز، هنوز نشسته بر یک تخته پاره ایم اسیر موج و گردابی چنین هائل. ما که هیچ نداریم غیر از هیجان و تحقیر و گیجی. ما که قرار است قرن ها عقب ماندگی از دنیا را در سالی و دهه ای و ماهی جبران کنیم و تاوان دادنش هم انگار ناگزیر است.
داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگی مان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب دیگر، می خوانی انتصاب دیگر هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان کردند رفقای شکل خودمان. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند کردند راهمان و امیدمان را.
اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟ و باز هم رسانه دیکتاتور انکارمان می کند و فحاشی می کند. رفقای تحریم گر هم همین کار را می کنند. مثل قبل. فقط همین عوض نشده.
می خواهم از این بهت بیرون بیایم . از این یاس. می خواهم سعی کنم نگاه کنم بدون هیجان و بدون تعصب. و فکر کنم. امروز این را که می نویسم خطرش بازداشت است به شیوه آدم ربایی. شعار که می دهم خطرش گلوله است از دو متری. سبز که می پوشم خطرش باتوم و چاقو است بدون هشدار. پس اگر این ها را که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و رفته.
وقتی گفتیم ما تغییر می خواهیم نه انقلاب، گفتند این نظام تغییر پذیر نیست. با انتخاب اصلاح نمی شود. امروز می گویند دیدید؟ آن روز می گفتیم غیر از این می ماند به خیابان رفتن و گلوله خوردن. امروز آن رفقا را نمی بینیم کنارمان. می شنوم که هم صداها می گویند خطا کردیم و بازی خوردیم که رای دادیم و شرکت کردیم. چرا رفقا؟ در بهت روز اول و دوم می فهمیدم این جمله را. اما حالا؟ باور دارید که اشتباه کردیم؟ فکر کنید.
اگر همه ما نمی رفتیم پای آن صندوق، امروز چه خبر بود؟ کسی می گفت حکومت کودتا؟ کسی می گفت حق مردم؟ کسی می گفت ایران شبیه رییس جمهورش نیست؟ کسی باور می کرد می شود روبروی زور ایستاد، هر چه قدر هم زیاد باشد؟ ما اولین هم صدایی را روز جمعه تجربه کردیم. و این یک هم صدایی ساده و اتفاقی نبود. و امروز ما کوتاه نیامده ایم. آن طرف قضیه هم. اگر می خواهید از این بهت در بیایید شاید این چند جمله کمک کند.
برای درست جنگیدن باید جنگ را و ماهیتش را و طرفینش را بشناسیم. می گویند موسوی سال 67 چه می کرد؟ کروبی چه می کرد؟ رضایی چه می کرد؟ چه فایده ای دارد در قالب این حکومت تغییر کردن؟ چطور می توانی الله اکبر بگویی؟ چطور خرافات سبز را می چسبانی به خودت؟ مثل 57 گولتان می زنند.
این بدیهی است که جنگی دراز هست بین دین و مخالفت با دین. این که من کدام طرفم را اجازه بدهید به خودم مربوط باشد. اگر جنگ شما امروز این است، پس تکلیفتان معلوم است. بهت چرا؟ اگر طرف دینید چاقو بردارید و بزنید. اگر آن طرفید هم سنگر بگیرید پشت پنجره و بی صدا بخندید به تار و مار شدن ما. اما جنگ من این نیست. جنگ ما این نیست.
ما می جنگیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی تعصب کور. دختر جوان محجبه کنار دست من. مرد کراوات زده روبرو. زن خانه دار پشت سر. پیرمرد مومنی که هم صحبتم شده میان جمعیت و اشک می ریزد و ذکر می گوید و نفرین می کند ظالم را. او الان بهترین هم صف من است. من این قدر از سیاست می فهمم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنم. موسوی هر چه بوده، هر چه هست یا کروبی یا حتی برادر محسن پاسدار، امروز بیشتر کنار منند تا تو ، رفیق تحریمی بی خاصیت. تو برخلاف همه ادعاهای بزرگت کوچکتر از آنی که حتی کنار دست بچه های کوچک سر کوچه جرات حس کردن این همدلی را از نزدیک داشته باشی. و تو چقدر شبیه آن تفنگ به دست قایم شده پشت پنجره فحش می دهی. و چقدر شبیه دوربین خاموش رسانه قدرت. شما چقدر شبیه همید. جنگ ما جنگ دین و بی دینی نیست. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ ما است در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش آورده.
ما صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی آن روز گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند. شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که جنگ نداریم. آنها هم گفتند. آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای این طرف و شمای آن طرف.
ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اما الان به توی متعصب این طرف و توی متعصب آن طرف می گویم اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. اهل ناامید شدن هم نیستیم. مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم پدرکشتگی نداریم. نیامده ایم برای کوبیدن دین یا بی دینی. ما می رویم برای گرفتن حق مان. برای پیگیری ناحقی ها. برای خون هایی که ریختند و توهین هایشان. من متعقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت. و تو تحریم گر تحقیرگر ملت. و تو چاقو به دست کور برادر کش. و تو که فکر و ذکرت محو کردن الله اکبر است. محسن رضایی و مهدی کروبی و میرحسین امروز با همه سوابقشان از تو به من نزدیک ترند. باور کنیم که صف دوست و دشمن ما روشن شده و تغییر کرده. اگر آن تفنگ روبرو دهان باز کند، این پیرمرد مومن و من گلوله می خوریم نه تو. و دنیا را من خبر کرده ام، نه تو. پیرمرد مومن کنار من مرا تفتیش نمی کند و من هم او را. تو برو خود را باش مفتش!
و شما رفقای هم صدای ناامید. آزادی هزینه دارد. خون می خواهد. ما که نخواستیم خون کنیم. پس ناامید نشویم. پشیمان نشویم از کاری که کردیم. اگر میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه با هم بودیم؟ ناامید نباشید. نترسید. به هیچ وجه اسیر خشونت نشوید. کینه را سر مخالف نریزید. آرام باشید. از درگیری و آشوب فاصله بگیرید و به کسی که پشتش ایستاده اید اعتماد کنید. او اولین کسی است که میدان را خالی نکرده. بگذارید این هم صدایی به جایی برسد. ما تا همین جا هم برنده ایم. مواظب خودتان و سلامتتان باشید. ما آرامش را پس می گیریم. مثل حق مان. مثل پرچممان. شاید بخندید. اما هنوز می گویم. اندکی صبر… سحر نزدیک است. من شش سال پژوهشگری کرده ام. می دانم کم است. اما باور کنید کافی است. ما حتی اگر سرکوبمان کنند زنجیری را شکسته ایم و آغوشی را یافته ایم.
گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم. چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش را بریده ام. مرا می توان سرکوب کرد، اما کاری که کرده ام را نه. می ماند تا ابد. تا ایران هست. ما ممکن است بشکنیم، اما ممکن نیست سر خم کنیم یا خشونت کنیم. ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی.
من تحریم می کنم
من در مملکتی زندگی می کنم که اگر قانون اساسیش را به رفراندوم می گذاشتند جواب من آری نبود.
من معتقدم وقتی در مملکتی زندگی می کنم که دارای یک قانون اساسی است، حضور بدون درگیر شدن من یعنی پذیرش. من رفتار دوگانه را تحریم می کنم.
من اگر ساختار حکومت را قبول ندارم، پیش از رای دادن، کار در نهادهای دولتی را تحریم می کنم. دریافت حقوق از دولت را تحریم می کنم.
من اگر با نظامی مخالفم تقویت بنیه های مالیش را پیش از و بیش از تقویت با مشارکت مدنی تحریم می کنم. من خرید خودرو با سود سیصد درصد به بالا برای حکومت را تحریم می کنم.
من خرید خطوط تلفن همراه طاق و جفت را برای همه اعضای خانواده و قصه گفتن های طولانی با زری و پری و پرداخت تعرفه های مخابراتی سنگین به چند برابر استانداردهای جهانی را تحریم می کنم. من اول سوال می کنم سرمایه گزار اوپراتور دوم کدام نهاد است بعد خرید می کنم.
من اگر آن قدر نکته سنجم که یک برگ رای را ارزان نمی فروشم، حتما وقت خرید وسایل مارک دار، درباره کودکان کار آسیای جنوب شرقی و آمریکای جنوبی و فرآیند اقتصادی آن مارک هم تحقیق می کنم. من اعتقادم را به پز دادن با مارک نایک نمی فروشم و آن را تحریم می کنم.
من برای تفریح به مراکز وابسته با ساختار قدرت نمی روم و آنجا پول خرج نمی کنم.
من مراجعه به پلیس و دادگاه حکومتی که به دنبال مشروعیت زدایی از آن هستم را تحریم می کنم. من از حکومتی که آن را نامشروع می دانم طلب امنیت و عدالت نمی کنم. چون اگر بکنم انگار دارم شوخی می کنم.
من حتی اگر به اصلاح این آب و خاک هیچ امیدی ندارم، گردن کج کردن جلوی سفارت خانه ها و شهروند درجه دوم دنیای مدرن شدن را تحریم می کنم. وقتی این خاک به من آن قدر داده تا تخصص و مزیتی داشته باشم برای فرار و این امکان را نداده تا کارگرهای روستاییم، بچه محل های پایین شهریم، همکاران متعصب و متحجرم و همه کسانی که آزارم می دهند را یا با خودم ببرم یا حمایتشان کنم یا اصلاحشان، من به دلیل تغذیه بیشتر از این خاک و برتر شدن، خودم را تافته جدا بافته از همین خاک نمی بینم. من نامردی و خودخواهی را تحریم می کنم.
من کاغذ پاره خواندن مدرک تحصیلی را تحریم می کنم
من پروژه هسته ای را برای کشور بی آب و برق و گاز و بنزین تحریم می کنم.
من نابودی ورزش توسط آقای علی آبادی را تحریم می کنم.
من تعطیلی چاپ کتاب را در کشورم تحریم می کنم.
من خاک خوردن صحنه های اجرای کنسرت را تحریم می کنم.
من نوشتن بودجه مملکت را در دو صفحه تحریم می کنم.
من توهین و پرخاشگری به کشورهای دنیا را تحریم می کنم.
من برای این که بفهمم رایم کجا شمرده می شود و کجا نه، در انتخابات ریاست جمهوری شرکت می کنم و انتخابات میان دوره ای خبرگان را تحریم می کنم. می دانم باید کلی بجنگم و چند حوزه را بگردم تا موفق شوم این کار را بکنم. اما این کار را می کنم. مثل همیشه.
من اگر به سرطان لاعلاجی بر بخورم که کسی درمانی برایش ندارد، جلوگیری از تزریق مسکن، دریغ کردن کمی شادی برای بیمار یا همت نکردن برای چند نفس کم درد تر را تحریم می کنم. من بحث کردن با کسی که مرتب سرطان را به رخ بیمارم بکشد و دارویی در پر شالش نداشته باشد را تحریم می کنم.
من توهین به امید و اعتقاد هم وطنم را حتی اگر مخالف من باشد، تحریم می کنم
جای انگشت من بر گلوی ابتذال
زندگیمان شده انتخابات. رای دادن. رای ندادن. به کی رای دادن. باز شده ایم هم دسته و چند دسته و خودی و نخودی و دوست و دشمن. آمده ام فقط چند جمله را یادآور و یادگار بنویسم برای خودم و شاید شما و بروم.
اول که کاش یادمان نرود که ما همه اندر خم این کوچه ایم. همه یک جا گیریم. همه یک حرف داریم. دعوای عنب و ازوم و انگور می کنیم. آزادی می خواهیم و بر سر مسیرش دعوا داریم. از پاره پاره شدن و با هم نبودن می ترسیم و به جان هم می افتیم برای دور نشدن دیگران از کنارمان. همه، هر طرفی. یادمان باشد که در وجود همه ما شعله ای است که می خواهد گر بگیرد و کاری کند تا بند پاره کنیم. نفس بکشیم و خلاص شویم از تحقیر و دروغ و ظلم. از آن طرف در وجود همه ما رونده خسته ای است که پایش تاول زده آن قدر بی هدف و سرگردان کشانده اندش و به جایی نرسیده. دونده خسته ای که نای بازی خوردن و بازی کردن را ندارد پی چیزی که همه خواسته اش نیست. شبیه آرزویش نیست. همه ما درونمان تحریمی داریم . همان قدر که امید داریم. کدامش کی بیرون می زند مانده به حال خودمان و حال روزگارمان. پس هم را پاره نکنیم. نه حرمت هایمان را نه رفاقتهایمان را نه خاطره هایمان را. ما جدای اختلاف رای، رفاقت و هم خونی با هم داریم و هم خاکیم. پس هم را خاکی نکنیم به بهانه این خاک. این نیز بگذرد.
بعد این که چرا دعوت می کنم. ما یا رای نمی دهیم یا رای می دهیم یا رای دادن را تبلیغ می کنیم یا رای ندادن را. همه را می فهمم و می پذیرم غیر از آخری. این بازی چند میلیون موافق دارد، چند میلیون مخالف، چند میلیون مردد. دعوا سر این چند میلیون مردد است. فرض که همه مرددها مخالف شوند. چه می شود؟ موافق ها که حرف من و تو را گوش نمی کنند. اگر باور نمی کنی موافق ها چند میلیون نفرند و همیشه هستند که می دانی خودت را گول می زنی. زیاد نیستند در برابر هفتاد میلیون . اما همیشه هستند. یادت باشد. اگر ما نرویم فردایش چه می شود؟ زمامداران میایند گله که چه کاری بود کردید؟ کنار صفحه سیمای میلی لوگو می زنند آبرویمان رفت؟ صندوق های خالی را نشان می دهند و نمی گویند حضور میلیونی؟ سرود و شاد باش و تبریک و حماسه و توپ و ترقه تعطیل می شود؟ … یا خودشان می فهمند کسی پشتشان نیست؟ مگر کم داشته ایم مشارکت زیر 25 درصد تا امروز؟ نتیجه اش کو؟ غیر از تولد دولت مهر ورزی در سایه قهر ما؟ رای ندادن را می فهمم. می پذیرم. اما تبلیغش عقلم جواب نمی دهد چه هدفی را هدف گرفته. آزموده ای را که آزموده ایم دوباره و چند باره تکرار کنیم. اما بدانیم چرا. رای دادن یک حق است. همین طور رای ندادن. من ایده تحریم را می فهمم و می پذیرم، اما هدف سازماندهی و تبلیغش را نه.
حرف زیاد زده اند از رای دادن. بهترینش را خشایار دیهیم گفته. گفته خسته ام از ابتذال. حرف دل مرا زده این بزرگوار. من معجزه نمی خواهم. جلوتر از خاتمی نمی خواهم. چون می بینم که برگشته ام به قهقرا. چرایش بماند. اگر می پرسی می گویم تقصیر رهبران اصلاحات بود و مردم. هر کس به سهم خود. ما هنوز یاد نگرفته ایم که حرکت اجتماعی مسابقه فوتبال نیست در 90 دقیقه. یاد نگرفته ایم که دیروز لیاخوف مجلس را به توپ بسته تا امروز رای و صندوقی باشد که من برای رای انداختنم حق داشته باشم کرشمه فلسفی کنم. صد سال خزیده ایم تا این جا. بار اول هم نیست عقبگرد می کنیم. اگر نفهمیم بار آخر هم نیست گمانم. من می خواهم باور کنم کجا ایستاده ام و قدم شدنی پیدا کنم. قدم شدنی با قدم خواستنی فرق می کند. من خیال می کنم به دنیا آمده ام که شعر بگویم و دنیا را بگردم. اما وقتی روزگارم خراب است، مثل سگ می دوم و دست در آهن و روغن می کنم به جای قلم و کاغذ و دور خودم می گردم مثل اسب عصاری به جای گشتن دور دنیا. چون برای من و خانواده ام این شدنی است و آن خواستنی مال امروز نیست. شاید چشمم بدود دنبال همسایه بی خیالی که هر هفته می رود دنیا گردی. اما این آرزو با قهر و انزوا به من وصال نمی دهد. من خسته ام و دلگیر و سرخورده. اما می دوم تا شاید به پسرم وصال داد یا پسرش این آسودگی. آنکه صد سال پیش جمهوری می خواست، اگر قهر می کرد وقتی دید به او نمی رسد، من و تو امروز خون باید می دادیم برای ساختن همین صندوق رای فکسنی بی خاصیت.
گفتم که خسته ام از ابتذال. ابتذال بد نیست. نمی گویم لازم است اما ناگزیر است. نمایش تئاتر گلریز و لاله زار. فیلم اخراجی ها. کتاب بامداد خمار( مثال امروزیش را نام نبرم). آهنگ ساسی مانکن. این ها نه می شود نباشند نه معنی دارد که نباشند. اما وقتی نماد من و تو می شوند باید بترسیم. ما فیلم بیضایی را شقه می کنیم و مهر جویی را به سیخ می کشیم سر فلان پلان و همین طور که داریم توی سر هم می زنیم، ده نمکی است که هفت میلیارد تومان دیده می شود. ابتذال از عناصر وجودی جامعه است. اما حکومت ابتذال یعنی محو من و تو. من و تو که عادت داریم فکر کنیم . نقد کنیم. ایراد بگیریم و سخت بگیریم. و نکند من و تو آن قدر سخت بگیریم که ساده انگار ترین و بی ریشه ترین ها بشوند نتیجه روزگارمان. یادمان می رود در جامعه ای که اکثریت حال خواندن و دیدن و اندیشیدن را ندارند و نیاموخته اندش، ابتذال همیشه پشت در له له می زند برای پاره کردن اندیشه.
ابتذال را نمی شود و نباید محو کرد. اما ابتذال را نمی شود گذاشت حاکم شود. حکومت ابتذال مرگ تفکر و تخصص و وجدان است. می دانیم هفت میلیارد اخراجی ها نتیجه حمایت و تبانی و دسیسه است. اما وقتی روی پرده رفت و پایین آمد نماد سینمای من و تو است. من و تویی که سرمان گرم است به نقد زمزمه زیر لب بازیگر بیضایی در فلان صحنه یا کادر مهرجویی در فلان پلان. یادمان می رود که چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من. من می روم و فیلم بیضایی را اگر ایده آل هم نیست حتما می بینم و دوستانم را هم ترغیب می کنم. من رای می دهم به قطع نوار ابتذال در حد توان خودم. می دانم باید به ازای هر یک رای آن طرف دو رای داشته باشیم تا زورمان برسد به حریف شمارش ویژه آرا شدن. می دانم پشت کسی ایستاده ام که حتی آینه بخش مهمی از خواستهای من نیست. می دانم هنوز و هنوز راه مانده، دراز و دور دست تا آرزوی من. می دانم بضاعتم ناچیز است. اما می خواهم با همین بضاعت ناچیز گلوی ابتذال را بگیرم. حتی اگر نتیجه اش فقط جای انگشتم باشد بر گلویش تا چند روز. من همین راه را بلدم رفیق. راه اگر نزدیک تر داری بگو. من رای می دهم. جنگیدن تنها معنیش پیروزی نیست. اما نجنگیدن تنها معنیش شکست است. بیا بجنگیم با چنگ و دندان. حتی اگر ببازیم، یک خسته شدن دشمن را مهمان کرده ایم.
بوسه پشت پنجره
آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم. قصه سربسته ای که به شنیدنش می ارزد. روایت بودنی باشکوه، ماندنی مثل کوه و مردنی مثل کوه. آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم.
خیلی سال پیش، نمی دانم چند سال پیش، پیرمردی که هنوز نوجوان بود، 17 ساله شاید، که از روستا و مرداب و دریا می گریخت، که می رفت تا شروع کند سالها جنگیدن را، پای پنجره پشتی سنگی به شیشه زد تا دلبر را ندیده نرود. و دلبر آمد لب پنجره، 14 ساله شاید. کدامشان مست شد و طاقتش برید را نمی دانم، کدامشان دست برد به صورت آن یکی را نمی دانم، کدام چشم ها را بست و لب ها را به نسیم روستای کنار مرداب داد نمی دانم، اما من می دانم وقت خداحافظی پیرمرد و دلبر، بوسه ای زاده شد. بوسه ای عمیق و ویرانگر. از آن ها که روزگار عمر طلب می کند به بهایش.
پیرمرد که می رفت به فرار، می رفت به جنگ، می دانست عمری پیش روست پر از میله، پر از شلاق، پر از تحقیر، پر از دوری، پر از سختی. می دانست دلبر را آواره می کند، ویران می کند، شکسته و خسته می کند. می دانست به دنیا نیامده برای هم خانگی و هم نفسی. نیامده برای زندگی و خانواده. اما بوسه ای که زاده شده بود دیگر زاده شده بود. پیرمرد می دانست این بها را ندارد که بدهد. می دانست بهای بوسه ای که زاده می شود را، می دانست سرنوشتی که به تلخی رقم می زند را… و باز هم بوسه را داده و بود و زاده بود.
می شود به شیشه نزنی وقت فرار و بروی. می شود بوسه را که منتظر زادن است در نطفه خفه کنی، می شود بوسه را که جا گذاشتی برگردی و لبت را با سرآستین پاک کنی و بروی یادت نماند و یادت نیاید چه کردی و چه جا گذاشتی، می شود پای بهای بوسه ات بمانی… تا جایی که ببری و کم بیاوری و بروی و بگذاری دلبر را و بوسه را و هر چه بعد آن بوده، می شود عمری خودت را و بختت را نفرین کنی که هم از زندگی ماندی و هم از پریدن و جنگیدن. همه این ها می شود، اگر پیرمرد این قصه نباشی و دلبرت دلبر این قصه نباشد. اگر باشی و باشد، آن وقت است که عمری هیچ کس نمی فهمد کنار هم ماندنتان را، هیچ کس نمی بیند دلیل ماندنتان را، بوسه پشت پنجره را، که بس است برای عمری به پای هم باختن و کشیدن. هیچ کس نمی فهمد زجر و عذابی که چرا می کشید، تقلایی که چرا می کنید، اخم و گره ای که زندگی چرا نمی تواند بدوزد به پیشانیتان. آن وقت است که شما آتش نشسته های بوسه پشت پنجره اید.
آنها که نمی فهمند و نمی دانند حیرانند به همیتتان. آنها که شنیده اند می خندد در شهری که هزار بوسه حباب می شوند و می ترکند در هوا هر روز، تو پای بوسه ای عمری گذاشته ای و می گذاری. آنها که مومنند تکفیرت می کنند. هوس چران ها تحقیرت می کنند. خانواده انکارت می کنند. و تو پیرمرد قصه من! از همان لحظه که به شیشه پشت پنجره زدی می دانستی خانه ات سه بار می سوزد و دلت هزار بار و جگرت بیشتر از آن. و زدی به شیشه پشت پنجره که دلبر بیاید و بوسه بیاید و یک عمر به پای بوسه و دلبر نشستن بیاید.
تو پیش از آن که بمیری این قصه را به گوش من خواندی پیرمرد. یادت که نرفته؟ می دانستی رفتنی شده ای و نمی دانستم. پیرمرد قصه را در من جا گذاشتی و رفتی. می دانستی که می میری. اما پیرمرد قصه نمی میرد. بوسه پشت پنجره و بهایش هم. می دانستی بوسه پشت پنجره من توی راه است. و یادم دادی میان این همه بوسه که مثل حباب هر روز می ترکند، پیدا کنم بوسه های پشت پنجره را که همیشه می درخشند و هستند با عمری که طلب می کنند. آشنایم کردی با پیرمردهایی که رفته اند، که تازه آمده اند، پیرمردهایی که هنوز به دنیا نیامده اند برای بوسه های پشت پنجره شان… من هم این قصه را به گوش دیگران می خوانم. گرچه هر چه می خوانم نمی نشیند به گوش کسی. اما می خوانم. می ترسم به پیرمرد شدن نرسم پیرمرد! چون می ترسم می خوانم.
گفتم آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم. قصه ییرمرد 17 ساله و بوسه پشت پنجره راز بود. اما این راز من نبود. پیرمردهایی که رفته اند و آمده اند و هنوز نیامده اند راز من بود اگر این قصه را زودتر می گفتم. چند روز زودتر… می دانید! میانه دود و صدای این شهر، زنی خمیده با موهای سفید و صاف، تنها در خانه ای نشسته. سالی است که قدش خمیده، سالهاست هم خانه اش رفته، بارها جگرش سوخته و خانه اش. جگر گوشه اش را به گلوله ای نامرد باخته و از سنگی هم دریغش کرده اند. و این داغ را به تکرار و با مکث بخوان! پنج بار! تبعید و غربت کشیده با بچه های قد به قد نوپا به جرم هم خانگی با پیرمرد آن روزها جوانی که عصیانگری ضربان رگش بوده. من می دانم پیرزن تحقیر و سختی کشیده برای رسیدن به این همه سال سختی و تحقیر. برای رسیدن به پیرمرد. این پیرزن، خمیده و پیر و جگر سوخته است، اما هنوز دلبر است، به شیرینی همان بوسه پشت پنجره. راز بزرگی که می خواستم بگویم را تازه فهمیده ام خودم.
راز بزرگ این قصه دلبر دلباخته ای است که دام و داغ و میله و غربت خم به ابروی دلدادگیش نیاورد. همه آن چه بودن پیرمرد بر سرش آورد را دم نزد. دلبری که حتی یک چشم به هم زدن هم بهای بوسه پشت پنجره را نشکست. راز بزرگ من پیرمرد بزرگ و پاکبازی است که اقبالی هم پای بزرگیش داشت. پیرمرد من همه عمرش را هم که داده باشد به بهای بوسه پشت پنجره، باز هم چنین دلبری را به کمتر از مفت خریده. و من این را تازه فهمیده ام. تازه فهمیده ام این قصه چرا این همه وقت به جانم چنگ می زد و نمی آمد به چنگ نوشتنم، تا امروز!
خوشبخت بودن یا نبودن. مسئله این است
این نوشته ادبی نیست. مخاطب عام هم ندارد. حاصل چند ساعت نوشتن و پاک کردن است. حاصل حال یک آدم در حال انفجار است که هر چه می خواهد بگوید را به دلیلی نمی تواند…
می شود بدانی خوشبختی چیست و خوشبخت نباشی؟ یا ندانی چیست و باشی؟ می شود بخواهی و خوشبخت شوی؟ می شود خوشبختی را یاد داد یا خرید یا فروخت؟ نمی دانم. من نمی دانم . اما من می دانم خوشبختی را می شود فهمید. خیلی ساده است. لااقل ساده تر از نفهمیدنش. خوشبختی حتی فهمیدنش هم مزه دارد.
وقتی به کسی می گویی تو خوشبختی تنها چیزی که می فهمم این است که خوشبختی را نمی فهمی. فارغ از این که من خوشبخت باشم یا نباشم. بنده خوشحال خدا! هزار مرد و زن اگر بگویند تو خوشبختی و بخواهند جای تو باشند به مفت نمی ارزد اگر تو بخواهی جای کس دیگری باشی ته دلت. یا جای دیگری باشی در خیالت… و ته بدبختی شاید این است که ته خوشبختی باشی. جایی باشی که دوست نداشته باشی جای هیچ کس دیگری باشی، و جای خودت هم جایت نباشد، یا چه می دانم باشد…
اینها را اگر نمی شود فهمید حتماً تقصیر از فرستنده است. فرستنده ای که گاهی بلد نیست به زبان حال ساده حرف بزند. فرستنده ای که گاهی خیال می کند حق دارد حرفش را بزند و می ترسد از هزار نگاه که گیجی چشمهایش را پی می کنند نه رد خون قلمش را. چشمهایی که نویسنده را کمین می کنند نه نوشته را. ترجمه فارسی اینها یعنی هوا طوفانی است. آدم پشت این صفحه در مرز یک چیز بدی است که مودبانه اش می شود ترکیدن. حسرت ترس خورده دست چپی است که زورش به ناکار کردن دست راست نرسید تا امروز یک روح دیوانه زنجیر شود در قالب یک آدم معقول. چه خوب است آدم بیست سال بعدش را همان بیست سال بعد می بیند. چه خوب است آن پسرک دیوانه و رها مرا ندید و تمام شد و رفت پی کارش با دیوانگی هایش. چه خوب است هنوز دستهایم یادشان هست وقتی زنجیر نبودند چه قدر بلند بودند. چه خوب است هنوز زنجیرها به خیالم نرسیده اند….
تو مسئول گلت هستی
ورودی نوشتن این صفحه را بسته اند و به مکافاتی بعد دو روز بازش کرده ام. نمی دانم باز هم باز بشود برای باز هم نوشتن یا نه. اینجا انگار فکر کردن هم قدغن است. چیزی که هنوز ننوشته ای را هم قضاوتش کرده اند که نباید نوشته شود. بگذریم….
من روی مردی که خلبان بود و قصه ای نوشت درباره شازده کوچولویش تعصب دارم. روی خلبانی که مثل شازده کوچولویش روزی گم شد، با هواپیمایش. روی طرح های مدادی گوسفند توی جعبه و سوراخهایش. روی پوزه بندی که خلبان من یادش رفت بندش را بکشد. روی سیاره ای که می شود یک روز 44 بار غروب را در آن نگاه کرد. یک روز خیلی غمگین. من روی شازده کوچولویی که جواب هیچ سوالی را نمی داد تعصب دارم. پس مواظب باش!
به هم که می رسیم می گوییم مرا اهلی کن. بعد از مراسم اهلی کنان هم چشم تنگ می کنیم و ناز می کنیم که: تو مسئول گلت هستی! و این انگار یعنی که ما اهل اهلی کردنیم، اهلی شده ایم و شازده کوچولو را هم خوانده ایم ضمناً. فقط می خواهم یادت بیاندازم که نه! نیستی! نشده ای و خوب هم نخوانده ای این درس را.
…شازده کوچولویی بود که عاشق گلش بود. گل سنگ دلش که به خارهای کودکانه اش می نازید و با زبانش زخم می زد، نه خارش. گلی که اهلیش کرده بود و فراریش. میانه فرارش و قصه اش رسید به روباهی که می خواست او اهلیش کند و او اهلیش کرد و ما انگار خیلی خوشمان آمده از این لحظه میان این قصه. زوزه می کشیم که اهلیمان کن! و احساس اهلی شدگی که کردیم سفت می چسبیم یقه را که کجا؟ تو مسئول گلت هستی!
روباه می خواهد که اهلیش کنند. راه اهلی شدن را هم خودش می گوید. و اهلی می شود. شازده کوچولو وقت خداحافظی اشکهای روباهش را می بیند و می گوید: پس اهلی شدن هیچ برای تو خوب نبود. و روباه می گوید چرا! برو گل های سرخ را تماشا کن! و شازده کوچولو تازه می فهمد که آنها هیچ نیستند پیش گلش، چون شبیه روباهند وقتی تازه با او آشنا شده بود. و روباه رازش را می گوید: اون چه گل تو رو این قدر مهم کرده، عمریه که به پاش صرف کردی. تو مسئول گلت هستی!
تو مسئول کسی هستی که اهلیت کرده، دیوانه ات کرده، مسافرت کرده. گلی که شازده کوچولویی را اهلی کرده. شازده کوچولویی که روباهی را اهلی کرده و خلبانی را و مرا و شاید تو را. فکر کن به این. تو مسئول کسی هستی که اهلیت کرده. تو مسئول گلت هستی، نه روباهت. این را من نمی گویم. این اتفاقاً آخرین جمله روباه بود وقت خداحافظی. اهلی کردن کاری ساده و از سر خوشی نیست. چرا می خواهی اهلی شدن باشد؟ واقعاً چرا؟ وقتی اهلی کردن درد دارد، چرا اهلی شدن نداشته باشد؟ اون چه مهمه، چیزیه که دیده نمی شه. یادت نره!
بوی عیدی
روز اول عید
سال تحویل می شود. پدر حافظ باز می کند و بوی اسکناس تازه مستمان می کند. می رویم خانه عزیز، مادر بزرگم، که همه جمعند آنجا برای ناهار. لباس های نو در آغوشم گرفته اند. همه چیز مهربان است. همه چیز بهار است. هشت ساله ام.
روز دوم عید
می رویم خانه پسر عمو ها و پسر عمه های پدر. آخرین عید دیدنی است و آخرین عیدی ها که خواهیم گرفت ازشان. بزودی می روند خارج و بر نمی گردند دیگر. دوازده ساله ام.
روز سوم عید
عید دیدنی تعطیل است و زندگی زهرمار. سرم را خورده اند بسکه می نالند درس بخوان و نمی خوانم. کنکور دارم. هفده ساله ام.
روز چهارم عید
عید دیدنی ها را رفته ایم و می توانیم کمی در خیابان های خلوت بهار دست هم را بگیریم و راه برویم و نفس بکشیم و عاشقی کنیم. زنگ می زنیم و قرار می گذاریم و قلبم بلند بلند می زند. انگار سال تحویل هشت سالگی. بیست و دو ساله ام.
روز پنجم عید
وقتی عزیز دیگر نیست، وقتی پسر عمو ها و پسر عمه های پدر رفته اند آن سر دنیا، وقتی همه با هم قهرند و عید دیگر کارش آشتی دادن نیست، عید دیدنی ها زود تمام می شوند. مثل پول حقوق اسفند و عیدی. رفقا را می بینیم و تعطیلات را فقیرانه می گذرانیم در خانه اجاره ای کوچکمان. سی ساله ام.
روز آخر عید
حافظ را باز کرده ام و بوی اسکناس مستش کرده در لباس نو. بعد از عید دیدنی ها عیدی هایش را گذاشته در یک کیف نو و چشمش حریصانه برق می زند وقتی برایش می شماریمشان. نمی گذاردمان دست بزنیم به اولین سرمایه شخصیش. خسته از بازی و گردش سیزده دستش را گذاشته روی سینه ام و در آغوشم بی هوش خوابیده. نگاهش که می کنم انگار بعد سی و پنج سال دوباره پنج ساله ام و یک عید را مزه کرده ام تا ته و خسته و مست خوابیده ام. وقتی نفس می کشد همه چیز مهربان است، بهار است، خردسال است. من قطعه ای از کودکیم را و خودم را، محکم تر در آغوش می گیرم و می خوابم.
غیر از خدا، هیچ کس نبود
خورشید داشت خاکستر می شد. پسرک کنار پیاده رو می لرزید. ترازو از روی صفر تکان نخورده بود از صبح. لبش خشک شده بود بسکه خودش را جمع کرده بود و تکرار می کرد: خدایا! … خدایا!
سرش را بلند کرد. زنی آراسته روبرویش بود و لبخند می زد.
.بگو پسرم! با من چکار داری؟
..من؟ با شما؟
.مگه صدا نمی کردی خدایا! … خدایا؟
..مادرم گفته با غریبه ها حرف نزنم.
.خدا که غریبه نیست.
..خدا که زن نمی شه!
.خدا که نمی شه نداره.
..شما خدایین؟ بگین به ابالفضل؟
.چی می خوای پسرم؟
..از صبح دشت نکردم. خودتونو وزن کنین. هر چی خواستین بدین
…..
وقتی خورشید دوباره جوانه زد، مانده بود کودکی که یخ زده بود از سرما، پول درشتی که مچاله شده بود توی دستش و ترازوی شکسته ای که ساخته نشده بود تا خدا را وزن کند…
عید نفسش به کوچه ها افتاده و بویش به باغچه ها. بچه ها را یادتان نرود شب عید. صاحبان کوچک عید، حتی اگر گدا، حتی اگر دزد، حتی اگر خیابان خواب. اگر شما عید را دوست ندارید گناه صاحبان کوچکش نیست با آن دلهای کوچکشان. چند روز بیشتر وقت ندارید تا یک عیدی به بچه هایی که از کنارتان رد می شوند بدهکار نشوید. بدهکاری بد دردی است. عیدی بدهید. اسکناس نو و تا نخورده. عیدی بدهید. عیدی بدهید…
عروسی پدر مادر دار
این نوشته را انگار کنید قدح اندیشه است. خاطره ای که بیرون می گذارمش از ذهنم تا خرابم نکند. اینجا نوشتنش دلیلش وابسته شدن این اندیشه به شماست که می خوانیدش و پی اش می کنید گاه به گاه. کار عاقلانه و خوبی هم نیست. می تواند شر بشود اگر کسانی بخوانندش. شاید پاکش کنم پس ….
برادرم زنگ می زند. مضطرب و ناآرام خبر می دهد جمعه قرار است برای خواستگاری بروم. بیایید. پیش شرط می کند حرفهایش را زده، کمک نمی خواهد و فقط می خواهد تشریفاتی طی شود و کسی بازی اش را خراب نکند. اضافه بر بداخلاقی همیشه اش است و عجیب نیست. اضطراب کاری که می کند و سنگینی تصمیمش. اضطراب یک رفتار و جمله مخالف، یک نه که همه چیز را مثل دومینو تا مهره اخر می تواند به هم بریزد، اضطراب این که من بخواهم کینه دیرین تازه کنم، خاطرات کتاب آلوچه خانوم را، انتخاب خودم را…
شوخی می کنم و دلگرمش می کنم که سخت نیست. می دانم که با مادر جنگش شروع شده. پیشنهاد یک گفتگو با پدر و مادر را می دهم که اگر لازم است من هم باشم و به راه بیاوریم مادر را. قبول نمی کند و قلبش میان کلمه های تلخش می زند. به شوخی تمامش می کنیم و می گذاریم تا جمعه دیدنمان را…
مادر آشفته تماس می گیرد. پسر دیگری را قرار است ببازد. می نالد از سکه هایی که مهر می کنند. از پسری که اگر باخت از کجا بیاورد. از خودش که آن وقت کاری نمی تواند بکند. اژدهای بیدار شده درونم را مست می کنم و می خوابانم و سرگرم می کنم تا بتوانم حرف بزنم و از کوره در نروم. همه بلاهایی که سر هم آورده ایم این سالها را یاد می آورم و همه زورم را می زنم بی طرفانه باشد. از کاری که امروز می تواند بکند می گویم. از همراهی. از این که ما هم خواهری داریم و چنین روزی لابد توقعی. از این که برادر همراهی می خواهد نه حمایت. از این که او هم لابد به اندازه ما نگران زندگیش هست و به فکر خطرات. از این که تند خوییش از نگرانی است . از این که او مثل من جنگجو نیست و چون نیست پیش از جنگ تند خو است. چون از جنگ می ترسد… صدایم کمی بلند می شود: جنگ چیز بدی است مادر من. همه یادمان هست گمانم که چیز بدی است. وقتی جای دیگران وظیفه نمی پذیریم جایشان تصمیم نگیریم مادر من… مادر آرام شده و می گوید کاش همه مثل تو منطقی بودند. خنده و گریه را گم می کنم از این طعنه که پانزده سال دیر گفته می شود…
لباس مرتب پوشیده ام. پلو خوری. مادر ورد قربان صدقه گرفته برایم و می دانم برادر چه می کشد. کشیده ام این تلخی را. می رسیم و می پذیرندمان. زورم را می زنم که فضا و گره های ابرو شکسته شوند که می شوند. پدر شروع می کند: آمده ایم برای سلام و رخصت. برای دو جوان که خودشان می دانند چه می کنند و ما تصمیمشان را محترم می داریم و سعی می کنیم همراه باشیم و و کوتاهی نکنیم در وظیفه مان. و انگار نگاه مرا حس می کند اضافه می کند فرزندانمان دیگر به سنی رسیده اند که درست تصمیم بگیرند… در دلم می گویم و خوشبختانه شما هم ، پدر!
حرف زیادی زده نمی شود. مروری می کنند آنچه می خواهند و می توانند را و زود تمام می شود. می رسند به ریزه خورده های خاله زنکی. که بیاید و چه بیاورد و … برادر را نهیب آرامی می زنم از دامی که می بلعدش چند دقیقه بعد و با پیشنهادی دام را می گذارم در خماری برادرم و همراه فردای زندگیش. می رسیم به مراسم عقد که قرار است در محضر باشد و خیلی خوب است و پسر بزرگ هم همین کار را کرده. پسر بزرگ که همین کار خوب را کرده منم، من که تنها بودم روز امضا، کم سن و ویران و تنها. آن قدر تنها که هنوز هم می لرزم وقتی یادم می آید. می پرسندم که چه می خواهد و چه نمی خواهد عقد محضری. می گویم شاهد. شاهد حتماً بیاورید و بحث می گیرد که پدر می تواند شاهد باشد ؟ یا برادر؟ و من نمی دانم چون نیم ساعتی که تنها می لرزیدم تا کسی بیاید و شاهدم باشد نه پدری بود نه برادری نه مادری. به جرم انتخابی که همدلی برایش می خواستم نه حمایت… بحث تمام می شود و تشکر می کنیم و بیرون می زنیم.
راست بگویم نمی دانم حالم را. مادر می گوید خوب است هر جا که تو هستی بحث در نمی ماند و می توانی پیش ببری. تلخ می شوم و می گویم کاش به درد خودم هم می خوردم و زود پشیمان می شوم و حرف را عوض می کنم. نمی شود بگویم خیالم نیست که ما هم همین را گفتیم. همین را خواستیم. همین را. نمی شود بگویم شاد نیستم از این که پدر و مادر شبیه خودشان هستند این بار. نه شبیه غریبه ها. نمی شود بگویم چه هستم الان. شاید می شد که ما هم به جای این که اسطوره مقاومت و سرسختی بشویم برای کوچکترهایمان، آدمهای معمولی می ماندیم مثل بقیه با حقی مثل بقیه. شاید لازم نبود به خاطر نمی دانم چه، این همه سال عمر وتوان مان برود برای برگشتن به طبقه متوسط، به خانواده، به زندگی به باد نرود. می دانم دل گیرم. اما می دانم از کسی نیست این دلگیری و این خوب است. و می دانم هوا بهتر است و آسمان طوفانی نیست و این هم خوب است. کاش بشود همه این ها را دور ریخت و یاد نکرد. نمی دانم می شود یا نه. عروسی آخرش به کوچه ما هم آمد انگار. یک عروسی پدر مادر دار
آینه
1- نگاهش می کنم و خون به صورتم می دود. ایستاده نفس به نفس روبرویم. بدون شرم. بدون خجالت. انگار نه انگار همه بدبختی هایم را یک تنه ساخته و به دامنم انداخته. طوری نگاهم می کند انگار منم که باید سرم را پایین بیاندازم یا خودم را گم و گور کنم یا سر به نیست. با همه نفرتم می گویمش: حیف که حتی لیاقت مردن هم نداری….
2- انگار همه قدرتش را جمع کرده تا کینه شود در نگاهش به من و چشم بر نمی دارد از چشمم. انگار همه بدبختیش را من به دامنش ریخته ام. انگار می توانم. انگار هستم. می خواهد باور کند کسی، چیزی، قدرتی هست غیر از خودش که به این روزش انداخته. و خوب می داند نیست. کسی و چیزی و قدرتی نیست غیر خودش. و بعد خیالش می گذرد که من همان خودش هستم که مجبورش کرده ام به بدبختی. به انتخاب. به اشتباه. به تکرار و تکرار اشتباه. می خواهد سر به تنم نباشد و می داند که نمی شود. بشود هم دردی دوا نمی شود. می داند و باز به رویم می غرد: حیف که حتی لیاقت مردن هم نداری… و می دانم و می داند که حرف این نیست. آن قدر تکرار کرده ایم این بازی را که بدانیم راه این نیست. اگر خودش را بکشد از شر من خلاص نمی شود و اگر من را بکشد باز فرهاد جانش را می لرزاند و می خواند: “آینه می شکنه، هزار تیکه می شه…. اما باز تو هر تیکه اش عکس منه.” می داند اگر بشکندم هزار برابرش می کنم که دوباره نمی کشدم…
3- این ترانه را که می خوانید روزی نوشته ام که نمی دانستم. نمی دانستم آدم از خودش انتقام نمی گیرد. نه که نباید بگیرد. نمی تواند که بگیرد. نمی دانستم انتقام اگر گرفتنی است هم از دیگرانی است که نمی توانی تغییرشان دهی. نمی توانی به راهشان بیاوری. نمی دانستم خودزنی بازی کودکانه ای است. یک بازی کودکانه خطرناک که وقتی باختی می فهمیش و می گریزی از سایه اش. و وقتی باختی کمی دیر است برای گریختن و فهمیدن. خود زنی بدترین راه آسوده شدن است و بهترین چاه گرفتار خود شدن.
4- می دانم این ها را که می گویم زخم های کهنه دستم و خاطره زخمی دورم و رفقای رنجیده قدیمی ام و هم خانه عذاب کشیده حسته ام ریشخند می کنند توی دل شان که تو از کی این قدر فهمیده شده ای؟ حق دارند و می دانم هنوز نشده ام. اما این ها را باید بلند بلند نوشت برای یک روز، حتی یک روز نجات یافته، در راه یک آدم به دیوار رسیده که باور نمی کند خودزنی تنها راه نیست. که اصلاً خود زنی راه نیست… بگذریم. ترانه ای را بخوانید که خوانده شده و ضبط شده، توی آشپزخانه. با کیفیتی که خجالت کشیدم اینجا بگذارمش. خواننده گم نامش هم البته مثل من کارش هنوز خودزنی است و ضمناً با هم شکرآبیم این روزها. پس فقط نوشته هایش را می شود خواند اگر خواندنی باشد:
روزایی که زندگیمو میشد ارزون بخرم
چی میشد از این شبای بد میدادی خبرم
به خیالم مثه کوه آهنی پشت سرم
حادثه رسید و تو خودت شکستی کمرم
منی که هم نفس جاده و مرد سفرم
توی این شهر سیاه لعنتی دربدرم
به خدا خسته تر از زدن به سیم آخرم
نه می خوام بیافتم از پا، نه می تونم بپرم
گفته بودم که می خوام سر به بیابون بزنم
نه که با دست خودم گورمو این جا بکنم
به تقاص هوس تو آسمون پر زدنم
حالا باید تو قفس بی آسمون جون بکنم
چی نصیبت شده از زحمت زانو زدنم
تو کی هستی که شکستی دل و بستی دهنم
ته قصه شکستن اومدی به دیدنم
توی آیینه نگام کردی و گفتی که منم