فرجام

خونه مجردی آقای همخونه سابق

درخت – پاییز – خزان

with 7 comments

همه ما درختی داریم. چه بدانیم چه ندانیم. چه بخواهیم چه نخواهیم. درختی که سایبانمان می شود. ریشه دارمان می کند. باردارمان بوده و یادگارش هستیم. همه ما حتماً درختی داریم. حتی اگر در هفت آسمان یک ستاره هم نداریم یا همه آسمان را در مشتمان داریم. درخت ما حتماً جایی هست یا بوده. شاید پشت کرده ایم به تنه اش رو به بیابانی و انکارش می کنیم. شاید در شاخه هایش احساس خفگی می کنیم. شاید ساقه اش روی دوشمان یا کمرمان طاقتمان را  محک می زند. درختی که شاید ریشه کن شده و ندیدیمش یا نفهمیدیمش یا نرسیدیمش. درخت ریشه کن شده جگر می درد وقتی به یادت می آید و به دستت نه.

گاهی می بینی درختت خم شده، پوسیده شده، زرد شده و خزان به روزگارش افتاده. و تو نمی دانی یا نمی توانی یا نمی فهمی راه راه بستن به غارت خزان را. شاید خودت را به در و دیوار بزنی، شاید سرت را، شاید بنشینی و به نفس افتادنش را نفس بکشی… نفس بکشی تا از نفس افتادنش. شاید باور نکنی. شاید جدی نگیری. اما قصه پاییز و درخت شوخی بردار نیست. و وقتی زمستان برسد، آن وقت است که می فهمی درخت تو برای تو درخت بوده. فقط برای تو. اما برای پاییز مثل همه بوته های دیگر. ساقه ترد خشکیده ایست که قصه اش تمام شده و باید آخرش نقطه گذاشت.

و من این را هیچ وقت نمی فهمم. هیچ وقت نه می خواهم ، نه می توانم بفهمم. روزگارم این طور چرخید که بجنگم و تبر بشوم به تنه درختم و به تنه خودم. و به شانه خودم می زنم که راهی نبود غیر از این. و بهترین سالهای تکیه دادنم را باختم، نمی گویم گرفتی روزگار نامرد، باختم… و حالا باورم نمی شود درختی را که زرد شده و پیر شده. نمی فهمم این شوخی احمقانه را. من عزیزترین رفیقم را باختم تا برسم به فتح بزرگ نباختن زندگی. من همه کودکیم را به دست فروش های نامرد فروختم برای مقوایی که بشود سقف بالای سر زندگیم. و حالا که کولاک نشسته و طوفان شکسته و می خواهم بنشینم به تنه درختم، تکیده خسته ای نشانم می دهی که بیا! این هم طلبت! درختت!

من که به این هم راضی شدم. به همین لحظه های کوتاه و دور به دور و دیر به دیر میان همه بهانه ها. یعنی چه آفت؟ خزان؟ زمستان؟ سنگ؟ … تا کجا امتحانم می کنی؟ نخوانده برایت میخوانم که نیستم. با توام! رفیق قدیمی! حریف قدیمی! دشمن عزیز! محرم گمشده! نمی بینی این تشنگی را که این همه سال به جانم انداختی؟ نمی بینی که علاجم فقط شده تشنه ماندن؟ که هر درمانی فقط تشنه ترم می کند در داشتن و دوست داشتن؟ با توام رفیق! با توام درخت! با تو ام پیرمرد! من طاقت این بازی را ندارم. من طاقت این رنگ پاییزی را روی چهره لعنتی مغرورت ندارم. مواظب باش! مواظب خودت باش پدر! پدرم در آمد این قدر این بغض را فرو دادم و لبخند زدم. مواظب رفیق اول و آخر کودکی و نوجوانیم باش! مواظب برگهای درخت من باش آقای پدر که نمی دانم چقدر مریضی…

Written by فرجام

اکتبر 27, 2009 at 6:42 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

تصویرهای شهریوری

with 8 comments

من و پدر و پیکان پنجاه و سه. شب و جاده و خط چین هایی که پشت هم می دوند زیر نور چراغ. خانه نیمه کاره ای در باغ پشت سرمان و خانه کوچکی در شهر در انتظارمان. دستهایم از خشکی سیمان و آجر زق زق می کند. رادیوی ماشین خر خر می کند و میان دور و نزدیک شدن صدای پارازیت، پدر صدای لطفعلی خنجی را می کاود برای شنیدن و من چهره پدر را می کاوم برای فهمیدن. پدر صدا را می پیچاند و خاموش می کند. بقیه راه را می خواند. من بغض می کنم خستگی یک جمعه کار کردن را، زرد شدن تابستان را، رسیدن مدرسه را، رفتن گرمای بی مروت را، شبهای شهریور را. می رسیم و بغضم می پرد…

شب بی برق، با چراغ پریموس در باغی که خانه دارد و برق و آب نه. از یک گونی کتاب کنار جاده یک کتاب با جلد نیمه پاره سیاه یافته ام به نام از این اوستا. کتابهای پدر قبرشان گونی نبود. خمیر شده بودند توی حمام. پدر کتاب جلد پاره را گذاشت روبرویم و گفت بخوان. بلند بخوان! گفتم بلد نیستم. گفت می دانم که می گویم. خواندم “مرد و مرکب” و مرکب را به ضم میم. پدر خواند مرکب، به فتح میم. و من در شبی که چراغ نداشت در شهریوری دور، اولین بار شعر نو خواندم از کسی به نام امید…

غروب تمام قد شهریوری داغ که داغم کرد یک عمر عاشق شدن را، از عشق سوختن و نچشیدن را…

توی خانه باغی که با پدر ساخته ایم نشسته ام به تازه شاعری، به قافیه بازی و قافیه سازی. رادیوی نحس ناله می کند مهدی اخوان ثالث درگذشت و صدایش را پخش می کند که می گوید تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم. همان آقای امید است که از مرد و مرکب می گفت در آن شب چراغ پریموسی …

فرهاد مهراد است که این شهریور می بردش. شهریور چه شهوتی دارد برای تاراج آنها که دوستشان دارم؟ شهریور چه کینه ای دارد با من که انگار همه جانم را می گیرد هر روز که سالمندتر می شود؟ تا روزی که بمیرد به پای پاییز؟…

این چند بند پایین یعنی نیمی از شهریور امسال. یعنی تسلیم. یعنی دلخوشکنکی به این که روزی که هیچ نزدیک نیست، شاید کسانی بخوانند و بفهمند حال و روز و روزگار این بیرون ریخته های امروز را. هوای یک زخم خورده شهریور بی رحم را. یک پاییزی به نفس افتاده را. این غزلم را دوست دارم. کسی را ندارم که تقدیمش کنم. تقدیمش می کنم به همه روزهای تلخ شهریوری زندگی خودم:

من از شکستن یک عاشقانه می آیم

پر از گلایه ولی بی بهانه می آیم


نبین که خسته و خاکم، خراب و خاموشم

من از طراوت طعم ترانه می آیم


منی که شعله خورشید شب شکن بودم

شدم شبیه شهاب و شبانه می آیم


به جرم آن که کشیدم گناه خود بر دوش

نشان بوسه شیطان به شانه می آیم


مرا نیازِ به ناز کمان کشیدن نیست

به سوی تیر اسیری نشانه می آیم


تبر تبر شده با جان مرگ در آغوش

به جستجوی جنون جوانه می آیم


خیال خانه مرا خسته کرده از غربت

به عشق ضربه آخر به خانه می آیم

Written by فرجام

سپتامبر 1, 2009 at 5:44 ب.ظ

ارسال شده در ترانه

من گاز می گیرم

with 5 comments

شکنجه بدی است کسی را که تن نمی داده به زندان تن، اسیر قفس زندگی کنی. شکنجه بدی است کسی را زنجیر کنی دنبال چیزی که اعتقادی ندارد به روشش و راهش و تهش. شکنجه بدی است.

زندگی وقتی سوارت می شود تازه می فهمی چه سوارکار قابلی است و از تو اسب چموش چه قاطر سر به زیری در می آورد. چقدر به جا و دقیق تحقیرت می کند. همان جاهایی که سرشان سرت را بالا می گرفتی و پوزخند می زدی. همان جاهایی که افسار نمی گرفتی.

نمی فهمی کی و کجا خم شدی که این زندگی دوالپا پرید و زینت کرد و زمینت زد. یادت نمی آید لحظه اش را. نباید هم یادت بیاید. اسب چموش را آرام آرام و سر صبر زین می زنند و سوار می شوند. طوری که تا بخواهد بفهمد تا خرخره افسار کشیده اندش.

زندان غریبی است زندان زندگی. آن قدر تنگ که نفس نمی توانی بکشی از فشارش و آن قدر بی انتها که همه عمر را هم بدوی باز به مرز و دیوارش هم نمی رسی. آن قدر نفس به نفس می شود با بودنت که لحظه ای نمی گذاردت خودت باشی و آن قدر وسیع است که حتی دستبند و چشم بند و پابند هم لازمش نمی شود برای نگه داشتنت. یک دنیا زندان می سازد برایت. زندانی به نام دنیا.

هر چه نمی خواستی را به حلقت می کند. یادت می دهد بجوی و تف نکنی و ببلعیش. یادت می دهد حتی بعدش لبخند بزنی. حتی یادت می دهد بگویی باز هم می خواهم. حتی یادت می دهد التماس کنی برای باز به حلقت کردن این کثافت را.

زندگی عزیز! این قدر خنگ نیستم که نفهمم چه به روزگارم آورده ای. اما هنوز راه داریم تا نفس بریدن من. هنوز راه داریم! هنوز یادم نرفته چند خطی را که می خواستم از گچ دزدیدن از کلاس برای دختر همسایه بنویسم. می دانم نمی توانم . اما یادم نرفته. می دانم حتی وقت نمانده برای چند دقیقه تنها فکر کردن به قافیه هایش. اما یادم نرفته.

حسابها را نبسته ام هنوز… انبار گردانی ناقص است… بچه گچ رو می دزده از پای تخته و مصرع آخرش اینه: لی لی دختر همسایه رو تا صد بکشی…گزارش آب ورودی دیگ بخار آمده… لیست حقوق کو؟… روی دیوار محل قد خودت خط بکشی…توی چشم دخترک جا بشی و قد بکشی… مخزن آخر خط سر رفت… دست حامد گیر کرده لای قالب… رو دیوار مدرسه شکلای بدبد بکشی… ببخشید مهندس. حواسمون نبود مخزنا رو با هم قاطی کردیم… چرا پنج شنبه ها به کارگرها ناهار میدی؟ مگه نیمه وقت نیستن؟

یکی یک روز گفت تو کارکردنت از نوشتنت بهتر است. نفهیدم طعنه به کدام بود؟ فقط می خواهم بگویم از این بیابان، این آفتاب، این تنهایی، این سختی، این فشار و تحقیر، این همه نفهمی، از لوله و روغن و بخار و اسید و راه و بشکه و مخزن دیگر متنفرم. از این که حتی وقت ندارم فکر کنم به خودم جانم به لبم رسیده و خسته ام. از این همه حماقت و دوباره کاری و خرابکاری پشت هم دیوانه شده ام. اما هنوز خودم را یادم نرفته. هنوز فکرهایم را یادم نرفته. هنوز زود است افسارم را برداری. من هنوز لگد زدن را یادم نرفته. گرچه می دانم با پای شکسته نمی شود خوب لگد زد. اما من هنوز گاز می گیرم. هنوز لگد می زنم… بچرخ زندگی. بچرخ. من هنوز نشکسته ام. هنوز ممکن است کاسه کوزه ات را به آنی به هم بزنم. هنوز بترس ازمن!

Written by فرجام

آگوست 19, 2009 at 8:56 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

چشم هایت را نبند

with 2 comments

از کجایش بگویم برایت؟ از کجا شروع کنم و تا کجا بروم؟ بگویم حال ما خوب است، باور نکن؟ نه ! حال ما خوب نیست، باور کن! می دانی که. آدم گاهی خراب می شود، می ماند، در می ماند با خودش. گاهی هست که هیچ نداری. سیاه مطلق است دنیا. تا که نوری می بینی و ناباور چشم تنگ می کنی دیدنش را. چشمکت می زند و چشمه می شود امیدت را. خون تازه می گیری و می دوی و می روی و می کوشی و می جنگی و دنیایی را حریف می شوی تا می رسی و دنیایت را در آغوش می گیری. بعد چشم هایت را می بندی تا هیچ رنگ و نقشی لذت این لحظه ات را خراب نکند. شیرینی رسیدن ناباورانه را بعد تلاشی ناباورانه می چشی و حظ می کنی. از بودنت دوباره بدت نمی آید. چشم می بندی و رها می کنی خودت را. حس می کنی معلقی، معلق در یک سقوط ابدی خلسه آور.

چشم که باز می کنی اما می فهمی واقعاً داری سقوط می کنی. چشم بسته بودی و زیر پایت خالی شده بوده و نفهمیدی. له می شوی در نقطه برخورد با زمین. و دنیایی که در آغوشش گرفته بودی از پی ات می آید و بر سرت خراب می شود. تو منهدم و تمام می شوی با دنیایت که فقط تکه هایش مانده در اطرافت و فرو رفته در تنت. تو نابود شده ای و دوباره هیچ نداری. غیر یک سیاهی مطلق که در آغوشت گرفته. سرد و بی رحم و طعنه زن.

می پرسی و می کاوی خودت را توی تاریکی که چه بود؟ چه شد؟ چه کردید؟ چه کردم؟ چرا؟ … دوباره نوری و چشمکی و تلاشی و آغوشی و چشم بستنی و خلسه ای و سقوطی و له شدنی. و باز هم سکوت و سیاهی و آغوش سردش…

خسته می شوی از تکرار بازی. از نورهایی که چشمک می زنند میان تاریکی. باور می کنی در این بازی دست نور و سیاهی به دست هم است. باور نمی کنی نور را و چشمهایت را میبندی. برای همیشه می بندی تا نبینی آنچه را نمی توانی تغییر دهی و تغییر نمی کند.

نمی خواهم نصیحتت کنم. اما چاره دیگری مگر دارم؟ می دانی خسته تر از آنم که بتوانم ادای آدمهای امیدوار را در بیاورم. به گردن من دینی است که نمی گذاردم که نگویم. چشم هایت را باز کن! این راهش نیست. آنجای این بازی که گیر می کند این چشم بستن نیست رفیق! آن یکی است. نور را که می بینی چشم نبند. برو و بگرد و خسته شو و آغوشت را پر کن از دنیایت که می گردی به دنبالش. همه خستگی ها و دل پری ها را در همان آغوش باید جا بگذاری. با تنگ گرفتنش. فقط وقتی رسیدی چشمهایت را نبند! خام نشو! وقتی می رسیم جنگ ما تازه شروع می شود. رسیدن اول بازی بودن است. چشم هایت را نبند وقتی می رسی. و مواظب زیر پایت هم باش. چشم بستن فروختن نور است به ظلمت. به نور تهمت نزن وقتی می فروشیش به تاریکی. چشم هایت را باز کن. باز که کردی و باز که نگه داشتی آن وقت می شود بگویم. بگویم تولدت مبارک!

هوس با تو دویدن

یه سفر تا نرسیدن

نذر بی تو پر کشیدن

درد رسیدن،تیرجنونه

اسیردست،تو بی کمونه


من و نفس کشیدن و عطش چشیدن و فاصله شکستن

تو و بی غم و غصه، آخر قصه بی حوصله نشستن

ته حلقه باطل خواستن و داشتن سلسله گسستن


درد رسیدن،تیرجنونه

اسیردست،تو بی کمونه

حالا که مستی رفتن و، از تو گفتن از سرم پریده

چی میخوای از من خستهء، تن شکسته نفس بریده

به کدوم هوا بمونم، وقتی جونم به لب رسیده

درد رسیدن،تیرجنونه

اسیردست،تو بی کمونه

Written by فرجام

آگوست 12, 2009 at 7:19 ب.ظ

ارسال شده در ترانه

من آن به جان رسیده ام

with 5 comments

آقای داریوش عزیز

قرار بود بیایم و خواندنتان را بنوشم. قرار بود بیایم به دیدن خاطره های همه عمرم. اما نشد. آدمی که قرار بود با مرخصیم موافقت کند این قدر آدم نبود که موافقت کند. به جای این که مسافر صحنه شما بشوم، شدم تبعیدی بیابان کارخانه و یک هفته تمام از دیدن خانه هم محروم شدم. آدمی که مرخصی من دست اوست آدمی عجیب و غریب و غیرقابل پیش بینی است. در کمال سنگدلی نگاه نکرد به این همه پر کشیدن و بی طاقتیم برای آمدن. با یک جمله کار را تمام کرد: اگر کار عقب مانده و نیمه کاره ای نداری برو! وگرنه بمان و بیشتر تلاش کن! … همین! به همین سادگی من حتی از خانه رفتن هم محروم شدم. کاش اجازه ام برای سرکار نرفتن دست یکی دیگر بود. یکی غیر از خودم.

می خواستم بیایم و بپرسم چرا ترانه ام را نمی خوانید. چرا بعد از این همه سال نمی خوانید. چرا امروز برای این مردم نمی خوانیدش؟ من سالها به احترام شما صبر کردم و نگفتمش. اما امروز دوست دارم برادران و خواهرانم بشنوند این جمله ها را . شاید دقیقه ای، لحظه ای، دمی آرامشان کند. پس بگذارید اینجا بگذارمش. آمدیم و شما هیچ وقت این خطها را نخواندید. راستش فکر می کردم اگر وسط این بزن بزن ها گلوله خورده بودم و مرده بودم، امروز چه می کردید با این ترانه. از شما دلگیرم آقای داریوش اقبالی عزیز. خالق حق دارد از سرنوشت مخلوقش خبردار باشد. حتی از مرگش. این حق از من دریغ شد و من سالهاست بی خبرم از سرنوشت ترانه ام. از شما دلگیرم آقای اقبالی عزیز. ترانه ام را اینجا می نویسم هنوز با این امید که با صدای شما شنیده شود. چون با صدای شما نوشتمش. صدایتان پاینده و اقبالتان بلند! جای ما را خالی کنید. اما این ترانه را به تو تقدیم می کنم که اسیر غریبی غربتی و دلت اسیر خاک به خون کشیده مشترمان مانده. به تو رفیق دور از من.

من آن به جان رسیده ام، که از تبار آرشم

شکسته تیر و بی نشان، کمان به دوش می کشم


زمین سرزمین من، سر به هوای هجرتت

اسیر بغض ابرم و در آرزوی بارشم


ریشه به تو سپرده ام، میوه به باد بی کسی

سایه به همسایه برد، ساقه سبز سرکشم


شریک آب و خاک و خون، ببین به باور جنون

به باد داده خاکم و برآب رفته آتشم


غریب غربتم بخوان، ولی غریبه ام مدان

مرا مران عزیز جان، که تشنه نیایشم


سرخی گرم گونه ام، نه از غرور و غیرتت

سیلی سرد سازش از شرم شکست فاحشم


قصه تیر عاشقی، گرچه دگر به سر رسید

گرد گرفته است اگر، تیر و کمان و ترکشم


برای جنگ تن به تن، اگر بخواندم وطن

وارث عشق آرش و خون دل سیاوشم

Written by فرجام

آگوست 3, 2009 at 4:53 ب.ظ

ارسال شده در ترانه

چند خط هذیان ته یک کوچه بن بست

with 17 comments

اینجا می نویسم چون جای دیگری نمی توانم بنویسم. ممنوع است. بسته است. وحشیانه محدودمان کرده اند و وحشتزده محدود کرده ایم خودمان را… چرا وحشتزده؟ چرا محدود کرده ایم خودمان را؟ بیایید زندگی کنیم. مثل قبل و شاد تر از قبل. ما تکان خورده ایم. ما داغ دیده ایم و داغ شده ایم. اما بیشتر شده ایم. این بزرگترین فرق با چند وقت پیش است.

نمی نویسم. دلم نمی رود به نوشتن دیگر. به نوشتن ایمان ندارم. به گلوله خوردن وسیلی خوردن هم. معتقدم باید در خیابان که هم را می بینیم به پهنای صورت به هم لبخند بزنیم. حتی دست هم را بگیریم و آرام فشار بدهیم . که هستیم . که زنده ایم. که زنده مانده ایم. که سبزیم. به با هم ماندنمان و دلگرم بودنمان به هم معتقدم. فکر کنید به این جواهر که بعد سالها که نصیبمان شده تا از دستمان نرود.

روزها و ساعتهای زیاد میروم و می رانم تا کار و تا خانه. در جاده ای قدیمی شده و صاف و خسته کننده. آغاز صبح و آغاز شب. برای این که خوابم نبرد می شنوم. موسیقی و خبر. بعد این روزها ضبط را خاموش کردم. اما خاموش نرفتم. پدر همیشه خوب می خواند. مرضیه می خواند. این روزها خاموش بودم وقت رفتن اما خاموش نرفتم. پدر می خواند درگوشم. پدر مرضیه می خواند. دو ساعت کامل در سکوت کامل پدر مرضیه می خواند و من می راندم و زار می زدم. برای پدری که هست و می ترسم زبانم لال نباشد. تنها بودم و می راندم و پدر مرضیه می خواند. از کودکی تا امروز.

امشب خودم نبودم و گیج بودم. بخوان دچار فرمایشات دوباره. زد به سرم و آخر شب رفتم سراغ پدر. زنگ زدم که نخواب . می آیم ببینمت. چند دقیقه ای نشستم کنارش. دستش را سفت گرفتم و نبضش را نوشیدم و نبضم نشست. گفتم دو هفته است در گوشم می خوانی و نابودم کرده ای لعنتی. گفت پنج سالم بود که پدر در شیراز روزی می رساندم به جایی. نشانده بودم جلوی دوچرخه و می بردم و می خواند. هنوز نوایش می آید به لبم و رهایم نمی کند. گفت پسر! تا پنجاه سال می آموزی و از آن به بعد دوره می کنی. من فقط دارم دوره می کنم. و باربد است که می آموزد. گرفتمش. بوسیدمش. یواشکی بوییدمش و برگشتم تا اشکم را نبیند و آمدم خانه. تولدش بود امشب. شصت و چهار سال تمام. من بغض دارم. بغض بی مروتی که از هزار جا جمع شده. از خون روی آسفالت. از سیلی وسط خیابان. از گیجی. از توهین. از هزار چیز بی ربط و زده بیرون در تولد پدری که شصت و چهار ساله شده و قلبم می زند و نمی زند وقتی در طلوع میرانم و می خواند در گوشم در تنهایی راندن در جاده.

من خورده ام به دیوار. به دیوار آخر کوچه. آخر کوچه ای که انگار دررو ندارد. اما نمی خواهم کوتاه بیایم. به لبخندی. به رویایی. به نوایی، دوباره عاشقی می زند به سرم و می خواهم دوباره شوم. می خواهم فرار کنم از بن بست ته کوچه. خیالم می رسد سوراخی، آجری، ترکی هست که خواهم خزید میانش و میزنم به دشت و بیابان بی کوچه و بی بن بست دوباره. لحظه هایی هست که نه کوچه ای هست و نه بن بستی. تو کجایی که مرا ببری به آخر شکستن و اول شکفتن؟ مرا یادت نرود نامرد.

انگار قرار است بروم به دیدن خواندن آن که می خواند مرا آتش زدی ای عشق. دارند می برندم. دارند برای اولین بار از این خاک به بهانه ای می کنندم. آیا می روم؟ آیا می شود؟ اگر بشود یعنی چه؟.. راستی هنوز کسی اینجا را می خواند؟

Written by فرجام

جولای 23, 2009 at 9:18 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

with 12 comments

دو روز است جانم در آمده برای جایی گذاشتن این نوشته. نمی دانم اینجا بالا بیاید یا نه. دسترسی به هیچ چیز نداریم. لطفا اگر قابل خوانده شدن است به هر طریق منتشرش کنید

ما شرق نشین ها، که در کشتی غول پیکر و بی ضربان و تند پیمای دنیای امروز، هنوز نشسته بر یک تخته پاره ایم اسیر موج و گردابی چنین هائل. ما که هیچ نداریم غیر از هیجان و تحقیر و گیجی. ما که قرار است قرن ها عقب ماندگی از دنیا را در سالی و دهه ای و ماهی جبران کنیم و تاوان دادنش هم انگار ناگزیر است.

داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگی مان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب دیگر، می خوانی انتصاب دیگر هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان کردند رفقای شکل خودمان. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند کردند راهمان و امیدمان را.

اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟ و باز هم رسانه دیکتاتور انکارمان می کند و فحاشی می کند. رفقای تحریم گر هم همین کار را می کنند. مثل قبل. فقط همین عوض نشده.

می خواهم از این بهت بیرون بیایم . از این یاس. می خواهم سعی کنم نگاه کنم بدون هیجان و بدون تعصب. و فکر کنم. امروز این را که می نویسم خطرش بازداشت است به شیوه آدم ربایی. شعار که می دهم خطرش گلوله است از دو متری. سبز که می پوشم خطرش باتوم و چاقو است بدون هشدار. پس اگر این ها را که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و رفته.

وقتی گفتیم ما تغییر می خواهیم نه انقلاب، گفتند این نظام تغییر پذیر نیست. با انتخاب اصلاح نمی شود. امروز می گویند دیدید؟ آن روز می گفتیم غیر از این می ماند به خیابان رفتن و گلوله خوردن. امروز آن رفقا را نمی بینیم کنارمان. می شنوم که هم صداها می گویند خطا کردیم و بازی خوردیم که رای دادیم و شرکت کردیم. چرا رفقا؟ در بهت روز اول و دوم می فهمیدم این جمله را. اما حالا؟ باور دارید که اشتباه کردیم؟ فکر کنید.

اگر همه ما نمی رفتیم پای آن صندوق، امروز چه خبر بود؟ کسی می گفت حکومت کودتا؟ کسی می گفت حق مردم؟ کسی می گفت ایران شبیه رییس جمهورش نیست؟ کسی باور می کرد می شود روبروی زور ایستاد، هر چه قدر هم زیاد باشد؟ ما اولین هم صدایی را روز جمعه تجربه کردیم. و این یک هم صدایی ساده و اتفاقی نبود. و امروز ما کوتاه نیامده ایم. آن طرف قضیه هم. اگر می خواهید از این بهت در بیایید شاید این چند جمله کمک کند.

برای درست جنگیدن باید جنگ را و ماهیتش را و طرفینش را بشناسیم. می گویند موسوی سال 67 چه می کرد؟ کروبی چه می کرد؟ رضایی چه می کرد؟ چه فایده ای دارد در قالب این حکومت تغییر کردن؟ چطور می توانی الله اکبر بگویی؟ چطور خرافات سبز را می چسبانی به خودت؟ مثل 57 گولتان می زنند.

این بدیهی است که جنگی دراز هست بین دین و مخالفت با دین. این که من کدام طرفم را اجازه بدهید به خودم مربوط باشد. اگر جنگ شما امروز این است، پس تکلیفتان معلوم است. بهت چرا؟ اگر طرف دینید چاقو بردارید و بزنید. اگر آن طرفید هم سنگر بگیرید پشت پنجره و بی صدا بخندید به تار و مار شدن ما. اما جنگ من این نیست. جنگ ما این نیست.

ما می جنگیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی تعصب کور. دختر جوان محجبه کنار دست من. مرد کراوات زده روبرو. زن خانه دار پشت سر. پیرمرد مومنی که هم صحبتم شده میان جمعیت و اشک می ریزد و ذکر می گوید و نفرین می کند ظالم را. او الان بهترین هم صف من است. من این قدر از سیاست می فهمم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنم. موسوی هر چه بوده، هر چه هست یا کروبی یا حتی برادر محسن پاسدار، امروز بیشتر کنار منند تا تو ، رفیق تحریمی بی خاصیت. تو برخلاف همه ادعاهای بزرگت کوچکتر از آنی که حتی کنار دست بچه های کوچک سر کوچه جرات حس کردن این همدلی را از نزدیک داشته باشی. و تو چقدر شبیه آن تفنگ به دست قایم شده پشت پنجره فحش می دهی. و چقدر شبیه دوربین خاموش رسانه قدرت. شما چقدر شبیه همید. جنگ ما جنگ دین و بی دینی نیست. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ ما است در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش آورده.

ما صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی آن روز گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند. شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که جنگ نداریم. آنها هم گفتند. آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای این طرف و شمای آن طرف.

ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اما الان به توی متعصب این طرف و توی متعصب آن طرف می گویم اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. اهل ناامید شدن هم نیستیم. مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم پدرکشتگی نداریم. نیامده ایم برای کوبیدن دین یا بی دینی. ما می رویم برای گرفتن حق مان. برای پیگیری ناحقی ها. برای خون هایی که ریختند و توهین هایشان. من متعقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت. و تو تحریم گر تحقیرگر ملت. و تو چاقو به دست کور برادر کش. و تو که فکر و ذکرت محو کردن الله اکبر است. محسن رضایی و مهدی کروبی و میرحسین امروز با همه سوابقشان از تو به من نزدیک ترند. باور کنیم که صف دوست و دشمن ما روشن شده و تغییر کرده. اگر آن تفنگ روبرو دهان باز کند، این پیرمرد مومن و من گلوله می خوریم نه تو. و دنیا را من خبر کرده ام، نه تو. پیرمرد مومن کنار من مرا تفتیش نمی کند و من هم او را. تو برو خود را باش مفتش!

و شما رفقای هم صدای ناامید. آزادی هزینه دارد. خون می خواهد. ما که نخواستیم خون کنیم. پس ناامید نشویم. پشیمان نشویم از کاری که کردیم. اگر میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه با هم بودیم؟ ناامید نباشید. نترسید. به هیچ وجه اسیر خشونت نشوید. کینه را سر مخالف نریزید. آرام باشید. از درگیری و آشوب فاصله بگیرید و به کسی که پشتش ایستاده اید اعتماد کنید. او اولین کسی است که میدان را خالی نکرده. بگذارید این هم صدایی به جایی برسد. ما تا همین جا هم برنده ایم. مواظب خودتان و سلامتتان باشید. ما آرامش را پس می گیریم. مثل حق مان. مثل پرچممان. شاید بخندید. اما هنوز می گویم. اندکی صبر… سحر نزدیک است. من شش سال پژوهشگری کرده ام. می دانم کم است. اما باور کنید کافی است. ما حتی اگر سرکوبمان کنند زنجیری را شکسته ایم و آغوشی را یافته ایم.

گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم. چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش را بریده ام. مرا می توان سرکوب کرد، اما کاری که کرده ام را نه. می ماند تا ابد. تا ایران هست. ما ممکن است بشکنیم، اما ممکن نیست سر خم کنیم یا خشونت کنیم. ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی.

Written by فرجام

ژوئن 17, 2009 at 8:18 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

من تحریم می کنم

with 6 comments

من در مملکتی زندگی می کنم که اگر قانون اساسیش را به رفراندوم می گذاشتند جواب من آری نبود.

من معتقدم وقتی در مملکتی زندگی می کنم که دارای یک قانون اساسی است، حضور بدون درگیر شدن من یعنی پذیرش. من رفتار دوگانه را تحریم می کنم.

من اگر ساختار حکومت را قبول ندارم، پیش از رای دادن، کار در نهادهای دولتی را تحریم می کنم. دریافت حقوق از دولت را تحریم می کنم.

من اگر با نظامی مخالفم تقویت بنیه های مالیش را پیش از و بیش از تقویت با مشارکت مدنی تحریم می کنم. من خرید خودرو با سود سیصد درصد به بالا برای حکومت را تحریم می کنم.

من خرید خطوط تلفن همراه طاق و جفت را برای همه اعضای خانواده و قصه گفتن های طولانی با زری و پری و پرداخت تعرفه های مخابراتی سنگین به چند برابر استانداردهای جهانی را تحریم می کنم. من اول سوال می کنم سرمایه گزار اوپراتور دوم کدام نهاد است بعد خرید می کنم.

من اگر آن قدر نکته سنجم که یک برگ رای را ارزان نمی فروشم، حتما وقت خرید وسایل مارک دار، درباره کودکان کار آسیای جنوب شرقی و آمریکای جنوبی و فرآیند اقتصادی آن مارک هم تحقیق می کنم. من اعتقادم را به پز دادن با مارک نایک نمی فروشم و آن را تحریم می کنم.

من برای تفریح به مراکز وابسته با ساختار قدرت نمی روم و آنجا پول خرج نمی کنم.

من مراجعه به پلیس و دادگاه حکومتی که به دنبال مشروعیت زدایی از آن هستم را تحریم می کنم. من از حکومتی که آن را نامشروع می دانم طلب امنیت و عدالت نمی کنم. چون اگر بکنم انگار دارم شوخی می کنم.

من حتی اگر به اصلاح این آب و خاک هیچ امیدی ندارم، گردن کج کردن جلوی سفارت خانه ها و شهروند درجه دوم دنیای مدرن شدن را تحریم می کنم. وقتی این خاک به من آن قدر داده تا تخصص و مزیتی داشته باشم برای فرار و این امکان را نداده تا کارگرهای روستاییم، بچه محل های پایین شهریم، همکاران متعصب و متحجرم و همه کسانی که آزارم می دهند را یا با خودم ببرم یا حمایتشان کنم یا اصلاحشان، من به دلیل تغذیه بیشتر از این خاک و برتر شدن، خودم را تافته جدا بافته از همین خاک نمی بینم. من نامردی و خودخواهی را تحریم می کنم.

من کاغذ پاره خواندن مدرک تحصیلی را تحریم می کنم

من پروژه هسته ای را برای کشور بی آب و برق و گاز و بنزین تحریم می کنم.

من نابودی ورزش توسط آقای علی آبادی را تحریم می کنم.

من تعطیلی چاپ کتاب را در کشورم تحریم می کنم.

من خاک خوردن صحنه های اجرای کنسرت را تحریم می کنم.

من نوشتن بودجه مملکت را در دو صفحه تحریم می کنم.

من توهین و پرخاشگری به کشورهای دنیا را تحریم می کنم.

من برای این که بفهمم رایم کجا شمرده می شود و کجا نه، در انتخابات ریاست جمهوری شرکت می کنم و انتخابات میان دوره ای خبرگان را تحریم می کنم. می دانم باید کلی بجنگم و چند حوزه را بگردم تا موفق شوم این کار را بکنم. اما این کار را می کنم. مثل همیشه.

من اگر به سرطان لاعلاجی بر بخورم که کسی درمانی برایش ندارد، جلوگیری از تزریق مسکن، دریغ کردن کمی شادی برای بیمار یا همت نکردن برای چند نفس کم درد تر را تحریم می کنم. من بحث کردن با کسی که مرتب سرطان را به رخ بیمارم بکشد و دارویی در پر شالش نداشته باشد را تحریم می کنم.

من توهین به امید و اعتقاد هم وطنم را حتی اگر مخالف من باشد، تحریم می کنم

Written by فرجام

ژوئن 2, 2009 at 3:45 ب.ظ

ارسال شده در ترانه

جای انگشت من بر گلوی ابتذال

with 9 comments

زندگیمان شده انتخابات. رای دادن. رای ندادن. به کی رای دادن. باز شده ایم هم دسته و چند دسته و خودی و نخودی و دوست و دشمن. آمده ام فقط چند جمله را یادآور و یادگار بنویسم برای خودم و شاید شما و بروم.

اول که کاش یادمان نرود که ما همه اندر خم این کوچه ایم. همه یک جا گیریم. همه یک حرف داریم. دعوای عنب و ازوم و انگور می کنیم. آزادی می خواهیم و بر سر مسیرش دعوا داریم. از پاره پاره شدن و با هم نبودن می ترسیم و به جان هم می افتیم برای دور نشدن دیگران از کنارمان. همه، هر طرفی. یادمان باشد که در وجود همه ما شعله ای است که می خواهد گر بگیرد و کاری کند تا بند پاره کنیم. نفس بکشیم و خلاص شویم از تحقیر و دروغ و ظلم. از آن طرف در وجود همه ما رونده خسته ای است که پایش تاول زده آن قدر بی هدف و سرگردان کشانده اندش و به جایی نرسیده. دونده خسته ای که نای بازی خوردن و بازی کردن را ندارد پی چیزی که همه خواسته اش نیست. شبیه آرزویش نیست. همه ما درونمان تحریمی داریم . همان قدر که امید داریم. کدامش کی بیرون می زند مانده به حال خودمان و حال روزگارمان. پس هم را پاره نکنیم. نه حرمت هایمان را نه رفاقتهایمان را نه خاطره هایمان را. ما جدای اختلاف رای، رفاقت و هم خونی با هم داریم و هم خاکیم. پس هم را خاکی نکنیم به بهانه این خاک. این نیز بگذرد.

بعد این که چرا دعوت می کنم. ما یا رای نمی دهیم یا رای می دهیم یا رای دادن را تبلیغ می کنیم یا رای ندادن را. همه را می فهمم و می پذیرم غیر از آخری. این بازی چند میلیون موافق دارد، چند میلیون مخالف، چند میلیون مردد. دعوا سر این چند میلیون مردد است. فرض که همه مرددها مخالف شوند. چه می شود؟ موافق ها که حرف من و تو را گوش نمی کنند. اگر باور نمی کنی موافق ها چند میلیون نفرند و همیشه هستند که می دانی خودت را گول می زنی. زیاد نیستند در برابر هفتاد میلیون . اما همیشه هستند. یادت باشد. اگر ما نرویم فردایش چه می شود؟ زمامداران میایند گله که چه کاری بود کردید؟ کنار صفحه سیمای میلی لوگو می زنند آبرویمان رفت؟ صندوق های خالی را نشان می دهند و نمی گویند حضور میلیونی؟ سرود و شاد باش و تبریک و حماسه و توپ و ترقه تعطیل می شود؟ … یا خودشان می فهمند کسی پشتشان نیست؟ مگر کم داشته ایم مشارکت زیر 25 درصد تا امروز؟ نتیجه اش کو؟ غیر از تولد دولت مهر ورزی در سایه قهر ما؟ رای ندادن را می فهمم. می پذیرم. اما تبلیغش عقلم جواب نمی دهد چه هدفی را هدف گرفته. آزموده ای را که آزموده ایم دوباره و چند باره تکرار کنیم. اما بدانیم چرا. رای دادن یک حق است. همین طور رای ندادن. من ایده تحریم را می فهمم و می پذیرم، اما هدف سازماندهی و تبلیغش را نه.

حرف زیاد زده اند از رای دادن. بهترینش را خشایار دیهیم گفته. گفته خسته ام از ابتذال. حرف دل مرا زده این بزرگوار. من معجزه نمی خواهم. جلوتر از خاتمی نمی خواهم. چون می بینم که برگشته ام به قهقرا. چرایش بماند. اگر می پرسی می گویم تقصیر رهبران اصلاحات بود و مردم. هر کس به سهم خود. ما هنوز یاد نگرفته ایم که حرکت اجتماعی مسابقه فوتبال نیست در 90 دقیقه. یاد نگرفته ایم که دیروز لیاخوف مجلس را به توپ بسته تا امروز رای و صندوقی باشد که من برای رای انداختنم حق داشته باشم کرشمه فلسفی کنم. صد سال خزیده ایم تا این جا. بار اول هم نیست عقبگرد می کنیم. اگر نفهمیم بار آخر هم نیست گمانم. من می خواهم باور کنم کجا ایستاده ام و قدم شدنی پیدا کنم. قدم شدنی با قدم خواستنی فرق می کند. من خیال می کنم به دنیا آمده ام که شعر بگویم و دنیا را بگردم. اما وقتی روزگارم خراب است، مثل سگ می دوم و دست در آهن و روغن می کنم به جای قلم و کاغذ و دور خودم می گردم مثل اسب عصاری به جای گشتن دور دنیا. چون برای من و خانواده ام این شدنی است و آن خواستنی مال امروز نیست. شاید چشمم بدود دنبال همسایه بی خیالی که هر هفته می رود دنیا گردی. اما این آرزو با قهر و انزوا به من وصال نمی دهد. من خسته ام و دلگیر و سرخورده. اما می دوم تا شاید به پسرم وصال داد یا پسرش این آسودگی. آنکه صد سال پیش جمهوری می خواست، اگر قهر می کرد وقتی دید به او نمی رسد، من و تو امروز خون باید می دادیم برای ساختن همین صندوق رای فکسنی بی خاصیت.

گفتم که خسته ام از ابتذال. ابتذال بد نیست. نمی گویم لازم است اما ناگزیر است. نمایش تئاتر گلریز و لاله زار. فیلم اخراجی ها. کتاب بامداد خمار( مثال امروزیش را نام نبرم). آهنگ ساسی مانکن. این ها نه می شود نباشند نه معنی دارد که نباشند. اما وقتی نماد من و تو می شوند باید بترسیم. ما فیلم بیضایی را شقه می کنیم و مهر جویی را به سیخ می کشیم سر فلان پلان و همین طور که داریم توی سر هم می زنیم، ده نمکی است که هفت میلیارد تومان دیده می شود. ابتذال از عناصر وجودی جامعه است. اما حکومت ابتذال یعنی محو من و تو. من و تو که عادت داریم فکر کنیم . نقد کنیم. ایراد بگیریم و سخت بگیریم. و نکند من و تو آن قدر سخت بگیریم که ساده انگار ترین و بی ریشه ترین ها بشوند نتیجه روزگارمان. یادمان می رود در جامعه ای که اکثریت حال خواندن و دیدن و اندیشیدن را ندارند و نیاموخته اندش، ابتذال همیشه پشت در له له می زند برای پاره کردن اندیشه.

ابتذال را نمی شود و نباید محو کرد. اما ابتذال را نمی شود گذاشت حاکم شود. حکومت ابتذال مرگ تفکر و تخصص و وجدان است. می دانیم هفت میلیارد اخراجی ها نتیجه حمایت و تبانی و دسیسه است. اما وقتی روی پرده رفت و پایین آمد نماد سینمای من و تو است. من و تویی که سرمان گرم است به نقد زمزمه زیر لب بازیگر بیضایی در فلان صحنه یا کادر مهرجویی در فلان پلان. یادمان می رود که چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من. من می روم و فیلم بیضایی را اگر ایده آل هم نیست حتما می بینم و دوستانم را هم ترغیب می کنم. من رای می دهم به قطع نوار ابتذال در حد توان خودم. می دانم باید به ازای هر یک رای آن طرف دو رای داشته باشیم تا زورمان برسد به حریف شمارش ویژه آرا شدن. می دانم پشت کسی ایستاده ام که حتی آینه بخش مهمی از خواستهای من نیست. می دانم هنوز و هنوز راه مانده، دراز و دور دست تا آرزوی من. می دانم بضاعتم ناچیز است. اما می خواهم با همین بضاعت ناچیز گلوی ابتذال را بگیرم. حتی اگر نتیجه اش فقط جای انگشتم باشد بر گلویش تا چند روز. من همین راه را بلدم رفیق. راه اگر نزدیک تر داری بگو. من رای می دهم. جنگیدن تنها معنیش پیروزی نیست. اما نجنگیدن تنها معنیش شکست است. بیا بجنگیم با چنگ و دندان. حتی اگر ببازیم، یک خسته شدن دشمن را مهمان کرده ایم.

Written by فرجام

می 26, 2009 at 4:49 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

بوسه پشت پنجره

with 5 comments

آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم. قصه سربسته ای که به شنیدنش می ارزد. روایت بودنی باشکوه، ماندنی مثل کوه و مردنی مثل کوه. آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم.
خیلی سال پیش، نمی دانم چند سال پیش، پیرمردی که هنوز نوجوان بود، 17 ساله شاید، که از روستا و مرداب و دریا می گریخت، که می رفت تا شروع کند سالها جنگیدن را، پای پنجره پشتی سنگی به شیشه زد تا دلبر را ندیده نرود. و دلبر آمد لب پنجره، 14 ساله شاید. کدامشان مست شد و طاقتش برید را نمی دانم، کدامشان دست برد به صورت آن یکی را نمی دانم، کدام چشم ها را بست و لب ها را به نسیم روستای کنار مرداب داد نمی دانم، اما من می دانم وقت خداحافظی پیرمرد و دلبر، بوسه ای زاده شد. بوسه ای عمیق و ویرانگر. از آن ها که روزگار عمر طلب می کند به بهایش.
پیرمرد که می رفت به فرار، می رفت به جنگ، می دانست عمری پیش روست پر از میله، پر از شلاق، پر از تحقیر، پر از دوری، پر از سختی. می دانست دلبر را آواره می کند، ویران می کند، شکسته و خسته می کند. می دانست به دنیا نیامده برای هم خانگی و هم نفسی. نیامده برای زندگی و خانواده. اما بوسه ای که زاده شده بود دیگر زاده شده بود. پیرمرد می دانست این بها را ندارد که بدهد. می دانست بهای بوسه ای که زاده می شود را، می دانست سرنوشتی که به تلخی رقم می زند را… و باز هم بوسه را داده و بود و زاده بود.
می شود به شیشه نزنی وقت فرار و بروی. می شود بوسه را که منتظر زادن است در نطفه خفه کنی، می شود بوسه را که جا گذاشتی برگردی و لبت را با سرآستین پاک کنی و بروی یادت نماند و یادت نیاید چه کردی و چه جا گذاشتی، می شود پای بهای بوسه ات بمانی… تا جایی که ببری و کم بیاوری و بروی و بگذاری دلبر را و بوسه را و هر چه بعد آن بوده، می شود عمری خودت را و بختت را نفرین کنی که هم از زندگی ماندی و هم از پریدن و جنگیدن. همه این ها می شود، اگر پیرمرد این قصه نباشی و دلبرت دلبر این قصه نباشد. اگر باشی و باشد، آن وقت است که عمری هیچ کس نمی فهمد کنار هم ماندنتان را، هیچ کس نمی بیند دلیل ماندنتان را، بوسه پشت پنجره را، که بس است برای عمری به پای هم باختن و کشیدن. هیچ کس نمی فهمد زجر و عذابی که چرا می کشید، تقلایی که چرا می کنید، اخم و گره ای که زندگی چرا نمی تواند بدوزد به پیشانیتان. آن وقت است که شما آتش نشسته های بوسه پشت پنجره اید.
آنها که نمی فهمند و نمی دانند حیرانند به همیتتان. آنها که شنیده اند می خندد در شهری که هزار بوسه حباب می شوند و می ترکند در هوا هر روز، تو پای بوسه ای عمری گذاشته ای و می گذاری. آنها که مومنند تکفیرت می کنند. هوس چران ها تحقیرت می کنند. خانواده انکارت می کنند. و تو پیرمرد قصه من! از همان لحظه که به شیشه پشت پنجره زدی می دانستی خانه ات سه بار می سوزد و دلت هزار بار و جگرت بیشتر از آن. و زدی به شیشه پشت پنجره که دلبر بیاید و بوسه بیاید و یک عمر به پای بوسه و دلبر نشستن بیاید.
تو پیش از آن که بمیری این قصه را به گوش من خواندی پیرمرد. یادت که نرفته؟ می دانستی رفتنی شده ای و نمی دانستم. پیرمرد قصه را در من جا گذاشتی و رفتی. می دانستی که می میری. اما پیرمرد قصه نمی میرد. بوسه پشت پنجره و بهایش هم. می دانستی بوسه پشت پنجره من توی راه است. و یادم دادی میان این همه بوسه که مثل حباب هر روز می ترکند، پیدا کنم بوسه های پشت پنجره را که همیشه می درخشند و هستند با عمری که طلب می کنند. آشنایم کردی با پیرمردهایی که رفته اند، که تازه آمده اند، پیرمردهایی که هنوز به دنیا نیامده اند برای بوسه های پشت پنجره شان… من هم این قصه را به گوش دیگران می خوانم. گرچه هر چه می خوانم نمی نشیند به گوش کسی. اما می خوانم. می ترسم به پیرمرد شدن نرسم پیرمرد! چون می ترسم می خوانم.
گفتم آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم. قصه ییرمرد 17 ساله و بوسه پشت پنجره راز بود. اما این راز من نبود. پیرمردهایی که رفته اند و آمده اند و هنوز نیامده اند راز من بود اگر این قصه را زودتر می گفتم. چند روز زودتر… می دانید! میانه دود و صدای این شهر، زنی خمیده با موهای سفید و صاف، تنها در خانه ای نشسته. سالی است که قدش خمیده، سالهاست هم خانه اش رفته، بارها جگرش سوخته و خانه اش. جگر گوشه اش را به گلوله ای نامرد باخته و از سنگی هم دریغش کرده اند. و این داغ را به تکرار و با مکث بخوان! پنج بار! تبعید و غربت کشیده با بچه های قد به قد نوپا به جرم هم خانگی با پیرمرد آن روزها جوانی که عصیانگری ضربان رگش بوده. من می دانم پیرزن تحقیر و سختی کشیده برای رسیدن به این همه سال سختی و تحقیر. برای رسیدن به پیرمرد. این پیرزن، خمیده و پیر و جگر سوخته است، اما هنوز دلبر است، به شیرینی همان بوسه پشت پنجره. راز بزرگی که می خواستم بگویم را تازه فهمیده ام خودم.
راز بزرگ این قصه دلبر دلباخته ای است که دام و داغ و میله و غربت خم به ابروی دلدادگیش نیاورد. همه آن چه بودن پیرمرد بر سرش آورد را دم نزد. دلبری که حتی یک چشم به هم زدن هم بهای بوسه پشت پنجره را نشکست. راز بزرگ من پیرمرد بزرگ و پاکبازی است که اقبالی هم پای بزرگیش داشت. پیرمرد من همه عمرش را هم که داده باشد به بهای بوسه پشت پنجره، باز هم چنین دلبری را به کمتر از مفت خریده. و من این را تازه فهمیده ام. تازه فهمیده ام این قصه چرا این همه وقت به جانم چنگ می زد و نمی آمد به چنگ نوشتنم، تا امروز!

Written by فرجام

می 16, 2009 at 7:09 ب.ظ

ارسال شده در ترانه