فرجام

خونه مجردی آقای همخونه سابق

روزی روزگاری شکستن

با 3 دیدگاه

من یک درختم. یک درخت شکسته‌ی بی‌برگ در آستانه‌ی زمستان. قرار این بود که برگ‎ریزان کنم، بخوابم، بخشکم و برف‌گیر شود خوابم. اما تقدیر ترتیب را به هم زد و من شکستم. خزانم نرفته زمستانم بارید. برگ‌ریز نکرده برف‌گیر شدم و برگ و برف می‌دانی نزدیک‌ترین راه است به شکستن. من، پر از برگ ماندم زیر برف و برگ‌هایم بارم شد و باریدم برخودم و شکستم.

من با بهار آمده بودم و با تابستان اوج گرفته بودم. پاییز که آمد اما ترسیدم. از پیری ترسیدم و از مردن. از ریختن برگ‌هایم ترسیدم. از زشت شدن. از لخت شدن. صدای خشک برگ‌ها و زوزه‌ی باد که تشنه‌ی کندن‌شان بود می‌ترساندم. آن قدر ترسیده بودم که هیچ نفهمیدم از زیبایی پاییز که می‌گویند. خواستم بمانم و برویم باز. برگ‌ها را دانه دانه می‌پاییدم و به خودم سیلی می‌زدم که خواب نگیرد و نبرد تن‌‍‌ام را. و چقدر پاییز کوتاه بود و چقدر تقدیر بی‌رحم . چه سنگین و وحشی برف پاییز پهن شد روی برگ‌های بی‌جانِ به جانِ نیمه جانِ من چسبیده و ‌شکاند. من شدم هر چه برگم بیش برفم بیشتر. من زیر بار برفی که بر سر برگ‌هایم نشست شکستم.

این شکستن را حواله به تقدیر کردم که پنهانش کنم این تن به حکمت ندادن و برگ ریخته را به زور چسبیدن و تقویم را شمردن و تلنگر سرد زمستان را ندیدن و باور نکردن را. خواستم به روی خودم نیاورم وقتی خم نمی‌شوی حتماً می‌شکنی.

نوشته شده توسط فرجام

دسامبر 27, 2011 در 9:22 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

ما اهل کوفه نیستیم

با 2 دیدگاه

رهبر محترم سرزمین پدری من

با سلام. من درخواست محمد نوری ‌زاد را اجابت می‌کنم در نوشتن نامه‌ای با گلایه و با احترام. به پاس‌داشت شجاعت و صداقت این مرد. من، یک شهروند عادی از معترضین به نتیجه انتخابات سال 88 که به مهندس میرحسین موسوی رای داده‌ام، شهادت می دهم همه‌ی نامه‌های محمد نوری‌زاد را خوانده و اعتقاد دارم کار او نه توهین به شما، که زنده نگه داشتن باور به شما و ساختن این سرزمین با شما است. او را وفادار به شخصیت حقوقی شما و علاقمند به شخصیت حقیقی شما می‌بینم که بسیار بسیار بیشتر از مدعیان جان نثاری شما با دانش‌های کم و دروغ‌های بزرگ‌شان نگران شما است.

من، یک شهروند عادی معترض به نتیجه انتخابات 88 که با فرزند کوچک و همسرم در اعتراض شرکت کرده‌ام و توهین و تخریب و اغتشاش نکرده‌ام، سوگند می‌خورم اگر روزی هم خدای ناکرده به هر دلیلی از هر طرفی به این خاک تجاوز شود لباس سربازی و دفاع بپوشم و سوگند می‌خورم آن‌ها که امروز با نام و اعتبار شما در خیابان‌ها گردن کشی می‌کنند و به ناموس ملت دست اندازی و فحاشی می‌کنند و از دیوار سفارت‌خانه ها بالا می‌روند آن روز هم‌لباس ما نخواهند بود. من سوگند می‌خورم آن چه محمد نوری‌زاد از کوچه پس‌کوچه‌های این شهر روایت می‌کند عین حقیقت است.

ما اولین بچه‌های نسل انقلابیم. درس دبستان‌مان نامه‌ی کودکی بود که رهبر را امر به معروف کرده بود و جواب رهبر. خاطره‌های انقلاب بود از به خاک و خون کشیدن جوانان به خاطر شعار دادن و شعار نوشتن و زندانی‌های سیاسی بی محاکمه و شکنجه و تبعیدها. قصه‌ی حکومت هزار فامیل بود و دزدی ثروت ملی و فساد و دروغگویی حکومت و سانسور و ساواک. این‌ها درسهای کودکی ما بوده و ما یادمان هست. ما همه‌ی این سالها انتقاد و مخالفت داشتیم و همیشه خواستیم باشیم و با هم بسازیم این سرزمین را. سند همراهی ما شناسنامه‌هایی است که مهر خورده در انتخاباتی که همیشه به شیوه‌ اجرایش اعتراض داشته‌ایم. ما آخرین بار دو سال پیش تغییر خواستیم در چارچوب همین نظام و با آدم‌هایی از همین نظام.

ما معتقد بودیم مدیریت اجرایی کشور به دست گروهی خرافه گرا و دروغ‌گو افتاده که دچار سوءمدیریت و فساد مالی هستند و با شیوه‌های غیرقانونی و غیراخلاقی و تقلب باشکوه‌ترین حضور مردمی پای صندوق‌های رای را آلوده کردند. ما از نتیجه‌ی انتخابات شکایت داشتیم و شما به عنوان بالاترین مقام مسئول پیش از بررسی مراجع قانونی نتیجه را تایید کردید و بدون پیگیری شکایت بخشی از نامزدها و طرفداران‌شان نظر رییس جمهور را به خود نزدیکترین خواندید و از رمال خواندنش ابراز ناخشنودی کردید. عده‌ای از هم وطنان ما به همین اتهام‌ها هنوز در زندانند. اما امروز قوه قضاییه پر است از پرونده‌های رمالی و اختلاس های بی سابقه و خلاف‌کاری و خلاف گویی‌های مسئولان قوه مجریه. آیا قائل به عذرخواهی و دلجویی از کسانی که همین را گفتند و عتاب و خطاب شدند هستید؟ شما از همه بهتر می‌دانید تا پیش از این هیچ مقام اجرایی علناً به احکام و نظرات شما بی‌احترامی نکرده بود و هیچ مسئولی با شما در پیش چشم ملت قهر نکرده بود. آیا قائل هستید به تجدیدنظر و اعلام برائت از مفسدین و قانون شکنان؟ آیا قائل هستید به این که اشتباه کرده‌ایم و میلیون‌ها جوان باهوش و باانگیزه و دلسوز را با سختگیری‌های بی‌جا و حرمت‌شکنی‌های پی‌درپی از این سرزمین فراری کرده‌ایم و چون میوه‌ای رسیده به دامان همان دشمن که همیشه نامش را می‌برید انداخته‌ایم؟ در انتخابات 76 هم شائبه تقلب طرح شد و به یاد دارم شما صریح اعلام کردید “پس من چه کاره‌ام؟” و نتیجه کسی شد که همه می‌دانستند انتخاب شخص شما نبوده و رهبر همه مردم بودید نه فقط رهبر طرفداران‌تان. قائل هستید که می‌شد باز هم با همدلی بیشتر و خسارت کمتر به امروز برسیم؟

محمد نوری‌زاد به شما 15 نامه نوشته بدون پرده پوشی و پر از حرف‌ها و اشاره‌های صریح. اگر درست می‌گوید چرا اجابت نمی‌شنود و اگر خطا می‌گوید چرا عقوبت نمی‌شود؟ چرا در 15 جلسه علنی با پخش مستقیم به ادعاها و اتهام‌هایش در خط به خط این 15 نامه‌ی سرگشاده رسیدگی نمی‌شود؟ ما می‌پرسیم پاسخ نوری‌زاد چیست؟ محمد نوری زاد باور دارد می‌شود با خواست ما و قدرت و تدبیر شما، حتی از همین امروز به دروغ‌ها و تبعیض‌ها و قانون و حرمت شکنی‌ها پایان داد. پاسخ شما به او چیست؟

ما ایران موفق و آبرومند و آزاد و امن می‌خواهیم. ما ایران بدون تبعیض می خواهیم. ما بعد از بیش از30 سال استقرار قانون اساسی و قوای نظامی و انتظامی، نیروی شبه نظامی و زندان بدون محاکمه را دون شان ما و شما می‌دانیم. ما هیچ فرد یا گروهی را نمی‌شناسیم که آیینه‌ی خواست‌ها و آرزوهای‌مان باشد. آیا شما می‌توانید باشید آن گونه که محمد نوری‌زاد می‌گوید؟ آیا می‌شود ما به عنوان ساکنان این سرزمین دیده شویم و به رسمیت شناخته شویم از جانب شما؟ آیا راه نجات بهتری برای ما و شما هست از روزگاری که گرفتارش شده‌ایم؟ من از شما تقاضا می‌کنم مقرر کنید در دادگاهی علنی به گفته‌های محمد نوری‌زاد رسیدگی شود. تا سیه روی شود هر که در او غش باشد. محمد نوری‌زاد می‌گوید شما رهبر همه مردم هستید نه فقط رهبر طرفداران‎‌تان. آیا این گونه نیست؟

با احترام و آرزوی سلامت و امنیت و آرامش و نیک فرجامی

نوشته شده توسط فرجام

دسامبر 13, 2011 در 8:39 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

هنوزش نگفته‌ام

با 4 دیدگاه

اگر یادتان باشد این گفت و شنیدی است در نمایش شهر قصه‌ی بیژن مفید عزیز:

میمون: از کار خراطی رضایت دارید؟

خر:     نه قربون! این روزه روز هر چیزی فابریک شده! از چپق و کوزه و قلیون بگیر، تا چوب سیگار همه‌اش پلاستیک شده. هر جا می‌ری پلاسکو. هر جا می‌ری ملامین. ای آقا … دکون خراطی دیگه تخته شد.

میمون:     پس تو چرا به خراطی چسبیدی؟ چرا نمی‌ری دنبال یه کار خوب؟ یه شغل نون و آب‌دار؟ تو هم برو جنس پلاستیک بساز.

خر:     خوب آخه من خراطی رو دوست دارم.

میمون:     خیلی خری!

خر:     معلومه! خری که خراط نباشه قاطره!


بلا نسبت همه، خر را بگذارید من و خراطی را هم غزل نوشتن. غر می‌زنیم و می‌نویسیم و بس نمی‌کنیم. بلکه شاید هنوز توی این روزگار یکی چوب سیگار منبت را دید و شناخت پیش از آن که بیندازدش و برود. غزل طفل مهجوری است در این روزگار. طفل مهجور ریشخند شده‌ای.

من راز سر به مُهرم و از یاد رفته‌ام

توفانِ نادمیده‌ی بر باد رفته‌ام


خواب و شراب و اشک علاجم نمی‌کند

شعری است درد من که هنوزش نگفته‌ام


امشب ببار بر من و بیدار کن مرا

برخیر برلبم که من عمری است خفته‌ام


یک عمر صبر کردمت و سر نیامدی

من ماندم و سر آمدن سال و هفته‌ام


آخر شبی به خواب خوشت می‌کشد مرا

این بغضِ در گلو خفه‌ی ناشکفته‌ام


پیچیده‌ام به پیرهنت تا ببویمت

عطرت نشسته بر تنِ تنهای تفته‌ام


تو رفتنت به طاقت من شعله می‌کشد

دل ناگران نباش اگر گُر گرفته‌ام


عشق تمام ناشده! تکرار کن مرا

من در تمام خاطره‌هایت نهفته‌ام


نوشته شده توسط فرجام

دسامبر 3, 2011 در 11:12 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

فاحشه‌ها

با 2 دیدگاه

ببخشید بابت این واژه و این نوشته مرا. چند سال است می‌آید و نمی‌نویسمش. انگار اما راهی نیست غیر از عاقبت نوشتنش. یک نوشته‌ی قدیمی خشم‌گین است که چند سالی است سوهان می‌خورد و نرم می‌شود و هنوز می‌دانم خشم‌گین است.

همین اول بگویم! اگر آمده‌ای به خواندن از آن‌ها که مجبورند به فروختن تن به هر دلیلی، اشتباه آمده‌ای! اگر “ه” آخر تازی مجابت کرده که با رفتاری صرفاً زنانه یا زنانه طرفی، اشتباه آمده‌ای! این‌جا از فاحشه‌هایی می‌شنوی که حتماً زن نیستند. حتماً فروختنی‌شان تن یا فقط تن نیست. حتماً آن قدر کارشان را بلدند که حتی اسم‌شان را و رسم‌شان را گم ‌کنند پشت کارشان.

فاحشه که می‌گویم آن است که چیزی را که می‌خواهی می‌فروشدت. به قیمت چیزی که کم دارد. چیزی که ندارد. مثل همه‌ی معامله‌گرها. چیزی که می دهد را نمایش می‌دهد و توی بوق می‌کند و چیزی که می‌برد را دزدانه می‌برد. آن قدر خوب نقش بازی می‌کند که باورت شود یکی است مثل خودت و وقتی غارتت کرد تازه می‌فهمی هر کسی می‌شود باشد، غیر از کسی مثل خودت. باورت می‌شود برایت یکی است غیر از همه و چند قدم که دور می‌شود تازه می‌فهمی پیشش فقط یک مشتری بودی، مثل همه. فاحشه آن است که بلندش می‌کنی و زمین‌ات می‌کوبد. اوست که حساب و کتاب یادت رفته کنارش و لحظه‌ای یادش نمی‌رود کنارت حساب پر و خالی شدن جیبش را، یا حوالی جیبش را. فاحشه اوست که برایت هدف است و برایش وسیله‌ای. فاحشه یعنی آن که احساس می‌فروشد و نقد می‌فروشد و گران می‌فروشد. یعنی کسی که بگذارد جر بزنی و بازی را از آخر به اول بازی کنی و جای صبر و هم‌قدمی قیمت بدهی. قیمتی که او می‌خواهد و می‌گوید. فاحشه می‌داند چه می‌خواهی و چه نداری. می‌فهمد چقدر می‌خواهی و چرا می‌خواهی. هم می‌داند چه داری و نمی‌دانی که داری. فاحشه شاید غلط اندازترین دوست داشتنی دنیا باشد که نصیبش می‌شوی و نمی‌فهمی چطور و به چه قیمتی، … و مستی و نمی‌خواهی بپرسی چرا. با فاحشه معامله می‌کنی و نمی دانی که اشتباه می‌کنی.

این‌ها همه به سرت می‌آید و به خودت که آمدی می‌فهمی چه باخته‌ای و چه گرفته‌ای و تازه به پیشانی می‌کوبی که آی دزد! خیال می‌کنی تقصیر اوست. و باز اشتباه می‌کنی. یادت می‌رود که تو خواسته‌ای این بازی را، و تو ادامه‌ داده‌ای، و تو نیاموخته‌ای درست خواستن را جای زودتر خواستن. او هر چه باشد ،که حتماً چیز خوبی نیست، روزگارش از تو بهتر است. او می‌داند چه دارد و چه می‌خواهد. بهتر از تو می‌داند. او به خودش خیانت نمی‌کند. تکلیفش معلوم است. مثل تکلیف تو. فاحشه فحش فاحشی است که خواسته‌ای به خودت بدهی. پس بترس! از فاحشه‌ها همیشه بترس! حتی از یک بار آزمودن‌شان! یادت باشد فاحشه‌ها هیچ وقت با کسی غیر از خودشان معامله نمی‌کنند.

نوشته شده توسط فرجام

نوامبر 26, 2011 در 11:08 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

آنتی ویش لیست

با 4 دیدگاه

نوشته‌های این‌جا شبیه هم است. برمی‌گردد به میانه من و این صفحه که باید موضوع دار باشد و محترمانه و مرتبط با بقیه نوشته‌ها. آن‌ها که می‌شناسندم می‌دانند این همه‌ی من نیست. نمی‌دانم چند نفرند خواننده‌های این صفحه که خود من را نمی‌شناسند. اما برای این که خیال نکنید من آدم غمگین و بی‌کسی هستم یا خواسته‌ام ادایش را دربیاورم با نوشتن این نوشته‌ها، بگذارید سر شوخی را با این‌جا هم باز کنیم. این را جای شخصی‌تری هم نوشته ام و برای رفیق‌های نزدیک تکراری است و باید ببخشند. قضیه سر انتشار لیست هدایای مورد نیاز روز تولد است. به قول معروف ویش لیست. این یک آنتی ویش لیست است. ممنون که این‌جا را می‌خوانید و ببخشید اگر شبیه آن چه انتظارش را این‌جا داشته‌اید نیست…

نظر به در پیش بودن ایام الله میلاد باسعادت اختر تابناک آسمان جلافت فرجام ابن مستفا سلام الله علی ابائه و مراجعات و درخواست های مکرر امت شهید پرور جهت صدور ویش لیست این ایام مبارک، متن پاسخ معظم له جهت تشویش بیشتر اذهان عمومی صبح امروز به این شرح منتشر شد.

- و یتخشخشون رفیقکم بالتنبان و طی شورت و الکتلت مع المفاجاه و ان کنتم متفکرون

“بگو ای حضرات! رفیق خود را با شلوار نو و تیشرت و کوکتل خوشحال کنید و به جای سوال کردن که هی چی بخریم چی بخریم کمی به لذت سورپرایز فکر کنید و یک کم فکر کنید اگه راست می‌گید باباجان”

نظر به رویت هلال ماه فرجام در شب 26 آبان المکرم، بر کلیه مومنین است که جهت انجام تکلیف شرعی به ادای هدیه خود اقدام نمایند. با توجه به لزوم رعایت اصل واجب المفاجات ( الزام سورپریز کردن) امسال از صدور ویش لیست خودداری کرده و تنها جهت عدم اتلاف بیت المال و انحراف امت به فرق ضاله، موارد هدیه غلط را جهت دوری و تبری کلیه مومنان اعلام می داریم:

اول: مجسمه، دکور، قاب عکس، لوازم خانه و آشپزخانه و نظایر آن

دوم: انواع محصولات آدیداس که در ظل عنایت امت همیشه در صحنه معظم له در آن به مرحله خودکفایی رسیده و به زودی وارد مرحله صادرات نیز خواهد شد

سوم: کتاب مراد! به مصداق مثل شریفه‌ی کتاب نطلبیده مراد است بر مومنین است از اهدا کتبی که با معظم له هماهنگ نشده جدا خودداری نمایند و به ظرفیت تکمیل شده کتابخانه آستان قدس فرجی فشار مضاعف وارد نفرمایند.

چهارم: عطر و عطور! با عنایت به این نکته که آن مقام عظما جزو مشترکین کم مصرف و خوش حساب بوده و هنوز عطرهای زمان جیپسی کینگ و فردی مرکوری خود را به فرجام نرسانده اند، فلذا اهدا عطر جز جر دادن بیشتر لایه‌ی شریفه‌ی اوزون حاصل دیگری نخواهد داشت.

پنجم: لباس های زیر شخصی در محدوده‌ی زیرپوش از شمال و جوراب از جنوب. چه کاریه آخه؟ حالا یکی یه سال یه شوخی کرد. وا بدین دیگه!

ششم: کیف پول ، کمربند و نظایر آن. نظر به این که کو پول؟ و یادآوری دور کمر که چه عرض کنم، دور شکم احتیاط واجب آن است که از این اقلام مومنین و نخ سوزن مومنات تحذیر فرمایند.

هفتم: مجسمه، دکوری، قاب عکس و نظایر آن. ببین! این دوبار!

هشتم: شال گردن، شانه، ژل مو و دیگر اقلام بیگانه با طبع معظم له

ان شاالله همه‌ی برادران و خواهران در انجام این فریضه موفق و موید باشند

اجرکم عندالله مع الایکس باکس و الآیفون و اللب تاب فی الاخره

الاحقر – فرجام ابن المستفا التهرانی– هجدهم ذی الحجه الحرام 1432

نوشته شده توسط فرجام

نوامبر 16, 2011 در 3:40 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

اعتیاد به عادت

با یک دیدگاه

اعتیاد برای من یعنی فریفته شدن به فریب لذتی که پیشانی‌ات را می‌کوبد به پشیمانی. یعنی دور باطل فریب و لذت و پشیمانی. لذتی که دیگر لذت نیست. لذتی نیست که تو می‌بری. لذتی است که تو را می‌برد. می‌برد به جایی که قرار نداشتی بروی. این کوره راه و بی‌راهه نیست. راه سر به ته شده‌ای است که تندتر و تندتر می گرداندت گرد خودت تا کی رهایت کند و به کجا پرتابت کند، به کدام خرابه‌ی برنگشتنی.

اعتیاد فقط گرد و دود نیست برای من. بسیار رنگ به رنگ‌تر است و بسیار حیله‌گر‌تر. همه‌ی خواستن‌هایی است که ترک‌شان می‌کنی. دقیقاً آن‌هایی که هر روز ترک‌شان می‌کنی یا روزی چند بار. و گم می‌کنی این حساب ساده را که به تعداد دل کندن‌های پر سر و صدایت، دم به تله داده‌ای و به چاله افتاده‌ای. لذت کوتاه تر می شود و عذاب کشیده‌تر و دست آخر خط ممتد عذابی می‌شوی با نقطه‌های کم‌رنگی از لذت میانش. تشنه‌ای می‌شوی که آب دریا می‌نوشد. آخرش لذت نقطه‌ای می‌شود دور روی خط عذاب که هیچ وقت به گردش هم نمی‌رسی.

اعتیاد پایان خوش‌اش فقط ترک کردن است. پایان دیگرش هم می‌دانی، ترک شدن و طرد شدن. جان اگر می‌خواهی ببری راهی نداری غیر ترک کردن. اما کیست که نداند معنی هزار بار ترک‌کردن و هزار و یک بار برگشتن را؟ و باز همه می‌دوند پی چگونه ترک کردن و نمی‌پرسند از چگونه برنگشتن. بازی پیچیده‌ای نیست. آن جا که ترک می‌کنی داغ پشیمانی و درد عذاب توبه‌کارت می‌کند و آن جا که برمی‌گردی سرخانه‌ی اول، شهوت لذت چنان آتشی می‌گیرد در جانت که کور می‌شوی به همه‌ی آن عذابی که داغت کرده بود. آتشی می‌گیری که داغ را گم می‌کنی میانش و باز تن می‌دهی به آسیاب فریب و لذت و عذاب که باز می‌سابد و باز می‌روبدت.

اعتیاد یک گریز بیشتر ندارد. بدانی جنگیدن با لذتش به جایی نمی‌رسد. آن قدر وحشی و سرکش و مردافکن است که عاقبت خاکت می‌کند و فقط همین فرق می‌کند که چقدر تحلیل رفته‌ای. می‌خواهی خلاص شوی؟ عذاب و پشیمانی و خفت‌اش را جایی حک کن. جایی و جوری که با هیچ آتشی پاک و کم رنگ نشود. با چوب و شیشه و سنگ و تیغ. با هر چه ماندگارتر و دردناک‌تر. یک جایی حک نکن مثل پیشانی‌ات برای دیگران. یک جایی مثل دستت، مثل بازویت برای خودت. یک جایی که همیشه لمسش کنی. مخصوصاً همان لحظه‌ای که سیل خواستن و آتش شهوت می‌شکاندت که ببرد با خودش تنت را. نترس و با او نجنگ! بمان و خیره شو به جایی که حک کردی و سعی کن فراموش نکنی بدترین لحظه‌هایی که می‌خواهند پنهانت شوند را. همین!

کلمه‌ها چه سرنوشت‌های شومی دارند گاهی. آن چهار کلمه اول چهار بند را بنویسی عادت هم معنی همین است. اما بار نحوست این کجا و عمق عطوفت آن کجا؟ بیچاره کلمه‌ها!

نوشته شده توسط فرجام

نوامبر 13, 2011 در 12:14 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

نابازیگر

با 2 دیدگاه

نابازیگر یعنی کسی که خودش را بازی می کند. زخم خودش را می کشد. درد خودش را می خواند. غصه‌ی خودش را می نویسد. نابازیگر خودش را زندگی می کند.

بازیگر اما یعنی که تنیده بشوی در نقشت. بشوی حمید هامون. واقعاً بشوی حمید هامون. نقشی را بازی کنی که تو نیستی. زخمی را بکشی که نکشیده‌ای. دردی را بخوانی که نشنیده‌ای و کسی را بنویسی که ندیده‌ای. کسی را زندگی کنی که تو نیست. بازیگر روایت را اسیر خود می‌کند و نقش را و نوا را و نوشته را. بازیگر حل می‌شود در چیزی که نمایشش می‌دهد.

شاه نقش اما یعنی این که گم بشوی در نقش. یک جوری گم بشوی که دیگر پیدایت نشود کرد. نه خودت اثری از خودت پیدا کنی دیگر نه دیگران. بشوی حمید هامون و حمید هامون بمانی تا آخر زندگیت. بشوید دوقلوهای به هم چسبیده‌ای که اگر جدای‎‌تان کنند یعنی کشتن‌تان. نقشی را که می‌کشی جا بماند روی تنت. دردی را که می‌خوانی رسوب کند در صدایت. واژه‌هایی که می‌نویسی اسیرت کنند در معنی‌شان و باور نکنی دیگر که تو بودی که این‌ها را آفریدی. این‌ لعنتی‌ها که شده‌اند زندانبان‌ت. شاه نقش یعنی بیافتی در سیاه‌چال نمایش و نمایه‌ای که آفریده‌ای و دیگران که آفریده‌ات را می‌بینند مبهوت و تحسین‌گر خیره شوند به قدرت بازیگری‌ت و باور نکنند بازی آن قدر قوی است که تو باز پیشش نابازیگری. نابازیگری که به دام نقشی افتاده که خودش نبوده. نابازیگری که باید چیزی غیر از خودش را زندگی کند. سیاه‌چالی به نام حمید هامون را.

باور می‌کنید گاهی نوشتن هم سیاه‌چالی می شود مثل نقش حمید هامون؟ باور می‌کنید ترانه‌ای نوشتن هم می‌تواند هیولایی شود که تمام خوشی و سرخوشی را بتاراند از زندگی تو که می‌نویسی‌ش؟ باور می‌کنید گاهی بهتر است بروید زندگی‌تان را بکنید به جای چیزی آفریدن؟

خسرو بازیگران هم که باشی آخر حمید هامون نفست را می‌گیرد… باور کن!

 


 

نوشته شده توسط فرجام

اکتبر 29, 2011 در 11:57 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

بس نیست؟

با 4 دیدگاه

ناگزیرم از توضیح کوتاهی برای این صفحه. به جواب این پرسیدن که خسته نشدی از این همه مثل هم نوشتن این جا؟ بس نیست؟ … جواب خودم این است که نه! بس نیست! هر چند خسته ام. چند خط بعدی را اگر بخوانید فقط توضیح همین پاسخ است.

طولانی و مدام نوشتن این صفحه‌ها مایه می‌خواهد. چشمه لازم دارم. می‌شود روزمره‌نگاری کرد که امروز چه شد و من چه کردم و چه فکر کردم. من نمی‌توانم. روزمره‌‌ای که گفتنی باشد و به کار کسی بیاید یعنی ندارم. از این روزها گفتن را هم نمی‌توانم. این روزها می‌دانید دختری خودش را تمام کرده. ما نمی‌شناختیمش. حالا بغض می‌کنیم و خبر را به صورت هم پرت می‌کنیم و او را شبیه همه‌ی خیال‌های خودمان می کنیم و از چیزهایی که یقین نداریم خبر می‌سازیم و فردا هم همه چیز را فراموش می‌کنیم به پیشواز قصه‌ی غمگین بعدی برای هم. من توان این را ندارم. همان قدر که توان هیچ کاری نکردن را.

می شود موضوعی و حیطه‌ای ساخت برای مرتب نوشتن. من خواسته ام این کار را بکنم. البته خودم خیال می‌کنم می‌توانم جورهای جور واجورتری بنویسم. که خنده بسازد و شوخی. یا ساده‌تر باشد و عام‌تر یا بی‌پرده‌تر و جسورتر. من از دوست داشتن می‌نویسم. از رابطه‌ها و زخم‌هایش. می شود از چیزهای دیگر نوشت. می‌شود جورهای دیگر نوشت. می‌شود حکم نداد و نصیحت نکرد. می‌فهمم که نالیدن و فقط نالیدن و تصویر کردن و جمله کردن ناکامی‌ها و دردها و خواننده را با همه‌ی آن درد رها کردن، چشم‌گیرتر و نفس‌گیرتر است و پر مخاطب‌تر. اما این کار را کم نیستند که می‌کنند و به خوبی هم می‌کنند و بازار پر رونقی هم دارد. من فقط خواسته‌ام آخر همه‌ی این دردها روزنه ای پیدا کنم. دست‌کم کوتاه نیامده باشم از گشتن. نه مثل پدربزرگ پندآموزی یا طبیب مرهم آفرینی. نه! مثل یکی مثل همه که می‌خواهد باور کند چاره وا دادن نیست. خیال می‌کنم باید بگردیم دنبال دردهای رابطه و بعد از نالیدن و فرو ریختن که حق مسلم ماست، بگردیم دنبال چاره که وظیفه مسلم ماست. لااقل بگردیم. خیال می‌کنم اول باید رابطه‌ها را دریابیم و بسازیم تا بشود دوام بیاوریم این شب از هر سو گسترده را. باید عشق را چاره کنیم و گرد از صورتش بگیریم. باید مهربان‌تر باشیم و بیشتر باشیم برای هم. باید مهربان‌تر بشویم پیش از و بیش از نالیدن از این همه سیاهی درمان ناپذیر. خیال می‌کنم بعد این است که خانه‌های گرم‌تری داریم و بچه‌های شادتری و شهر و وطن رو به شفاتری.

من زمان درازی است نوشته‌های مثل هم می‌نویسم از زخم‌های رابطه و مرهم‌هایی که می‌شناسم، می‌نویسم برای آن دختری که دردی در سینه دارد و می‌خواهد به خودش پایان دهد. منظورم دیگر او نیست که چند روزی است از دست رفته. منظورم آن دیگری است که هنوز نفس می کشد و روزی که زبانم لال نکشد، بهره‌ای نمی‌بینم در یاد کردنش و اشک ریختنش و درفش کردنش. من خواسته ام به جای تکثیر این همه سیاهی، بگردم دنبال روزنه نوری در این سیاه‌چال. دنبال راه نفسی در این سردابه. من پشت هم و مثل هم نوشته‌ام از دوست داشتن، چون خیال می کنم دوست‌داشتن غذا نیست که وعده به وعده جیره بگیری و زنده بمانی. خیال می کنم دوست‌داشتن نفس است و می‌میری اگر دمی رهایت کند. می‌میری، حتی اگر خیال کنی هنوز زنده‌ای.

این‌ها که گفتم دفاع بود و دلداری به خودم. مثل همه دلگیرم و ناچار از این همه غصه.شما اگر می‌خوانید اما بگویید، بس نیست این همه مثل هم نوشتن؟ خسته نشدید از این همه نوشته‌ی یک جور؟ این جا می‌تواند جورِ جورواجورتری هم باشد. بهتر نیست باشد؟

نوشته شده توسط فرجام

اکتبر 1, 2011 در 10:34 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

نامه به کودکی که هرگز بزرگ نشد

با یک دیدگاه

سلام دخترک!

تو هم قرار شده بروی. به همین زودی‌ها. همان قصه‌ی پرتکرار این روزها که روزنه‌ای باز می‌شود و تو را پر می‌دهند و تو می‌پری. مثل همه‌ی بچه‌های این خاک. و تو همیشه قرار است زود برگردی. قرار شد قرار بگذاریم با هم. مثل روزهای خیلی دور که تو خیلی کوچک بودی و من خیلی جوان. قرار شد این روزهای کمِ مانده را ماندگارتر رد کنیم. هنوز نکرده‌ایم.

تکراری است گفتن از روزهایی که رفت. کم نگفته‌ایم و زیاد شنیده‌ای. از این که به خانه‌ای آمدی که تشنه‌ی نوزاد دختری بود که تو شدی. از این که کودکی‌ت در آغوش من گذشت. این که شوق اولین‌های زندگی‌ت مال من شد. اولین دندان. اولین کلام. اولین گام. خواهر کوچک، همیشه همه‌ی دنیای برادر بزرگتر می‌شود. نمی‌خواهم قصه‌های تلخ را دوباره بشکافم و تازه کنم. که چه شد از دستم رفتی. چه شد از آغوشت ماندم. چه شد که نماندم آن برادر بزرگتری که دنیایم را پر کنی و در دنیایت جا بگیرم. نمی‌گویم دیگر. دیوارها همیشه بهانه‌ای برای سبز شدن میان آدم‌ها دارند. چرا آدم‌ها و لحظه‌ها را بهانه کنیم؟ قصه همین است که من از تو ماندم. که تو دنیای من بودی و روزی من به راه خودم برده شدم، بدون تو. من بودم و تو بودی بعد از آن و دیگر آن دنیای میان‌مان نماند و تو کوچکتر از آن بودی که بخواهد تقصیر من نباشد. امروز تو بهتر می‌دانی آدم‌ها گاهی نمی‌روند. گاهی برده می‌شوند با روزگار.

می‌خواهم رازی بگویم برایت. این که چرا این همه جا کرده بودی در دلم. این که چه آمد بر سر من با آمدن‌ت و با نبودن‌ت. تو اولین صدا از سرزمینی بودی که لمسش می‌کردم و نمیشناختمش. تو معنی آن دل‌آشوبی غریبی شدی که در من بیداد می‌کرد. تو خود عشق بودی بچه جان. اولین‌ش. در روزهایی که کسی عشق نمی‌شناخت و نمی‌داد و یاد نمی‌داد. من با آمدن‌ت به خانه‌ی کودکی عشق را فهمیدم و با رفتنم پی عشق و جا گذاشتن‌ت در خانه‌ی کودکی اولین شکست را چشیدم. شکست معلم بزرگی است، راست می‌گویند. اما درسی که با شکست یاد گرفته‌ای ته مزه‌ی تلخی دارد که از درس بیشتر یادت می‌ماند همیشه. گاهی به تلخی‌ش نمی‌ارزد و این را به تو نمی‌گویند. تو، خواهرک کوچک من، اولین مزه‌ی عشق شدی و پیش از آن که به میوه‌ای برسم تبر نشست، یا نمی‌دانم، شاید نشاندم به تن داشتن‌ت و دور شدم. بر که می‌گردم به مرور جای پای خودم، می‌فهمم نبودنت به کجاها کشاندم و از کجاها گذاشتم. کسی نفهمید، حتی خودم که جای خالی تو با دنیایی پر نمی‌شود. نشد بفهمی حجم این دل‌باختن را. وقتی که بودم وقت قدم برداشتن و کلمه فهمیدنت بود و راه که افتادی دیگر یا نفهمیدم یا نخواستم یا نتوانستم که بگویم‌ت. گاهی عشق جان می‌‌دهد و گاهی جان می‌کند. این که جان بکند بد است. نه به این بدی اما که عمری بگذراند با جان کندن. دوست داشتن تو موجود زخمی دردناکی شد که به درد هیچ کس نخورد. حتی به درد درس گرفتن. و نمی‌دانم اگر تو را داده بودم و خودم را پیدا نکرده بودم چه می‌شد.

حالا زیر و بالای زندگی من از نفس افتاده و وقت پرده‌ی تازه‌ای است. وقت برده شدن توست با بازی روزگار. می‌روی که بیشتر بدانی و بهتر زندگی کنی و من خوش‌حالم. من درخت بخشنده‌ی تو نشدم. فقط دوستت دارم و خوش‌حالم. با هم می‌رویم و این روزهای مانده‌ی مهر را ماندگار می‌کنیم. می‌رویم دنبال رد پای خودمان در پیاده‌روهای پارک لاله که تو با دست پر از خوراکی خندان می‌دویدی و من با عشق و هراس پی‌ات. و نمی‌دانی عمری است چشم من می‌دود پی آن دخترکِ سبزه‌روی شیطان و نوپا و دستم نمی‌رسد. می‌دانی که بزرگترها بزرگ شدن بچه‌ها را هیچ وقت یاد نمی‌گیرند. گمان کنم دیگر نه تو پای دویدن داشته باشی نه من نای دویدن. حالا فقط من نیستم که قصه می‌گویم از بچگی‌های خودم روی همین تاب و همان سرسره. می‌رویم و روزهای مانده‌ی مهر را ماندگار می‌کنیم تا وقتی می‌روی، شاید دستت پرتر باشد، بدون اضافه بار.

این‌ها که نوشتم حقش این بود حرف‌های درِگوشی من باشد و تو و حقش این بود فقط مال تو باشد. این‌جا نوشتم چون گمانم حرف من نیست به تو فقط. حرف نسلی است به نسل دیگری. شاید به درد برادر بزرگتر و خواهر کوچکی خورد. یا شاید به درد برادر و مادر فردایی. اگر تلنگری شد حتی به یک نفر، شاید حساب مرا با روزگار بی حساب کرد. تو حتماً می دانی، نباختن همان یک عشق به کل روزگار می‌ارزد. دوستت دارم خواهرکِ کوچکِ دانا و کوشا. خوب باش و شاد و سبز. باش و بمان تا شاید روزگار برگردد و تو برگردی. تو نه… شما برگردید.

نوشته شده توسط فرجام

سپتامبر 25, 2011 در 11:35 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

اگر نیک نشیند

با 4 دیدگاه

آدم‌ها به تاس می‌مانند. وقتی بر می‌خورند به هم و می‌نشینند کنار هم. برهای مختلف دارند. برهایی که عدد نیست که کم باشد یا زیاد. شکل است. شکل‌هایی که مثل هم نیست. این می‌شود که آدمی که تو می‌شناسی همان نیست که دیگری می‌فهمد. همان است اما همان نیست. آدمی را که می‌شناسی و ناگهان می‌فهمی آدم دیگری است. انگار می‌کنی آدم دیگری شده یا خطا کرده‌ای در فهمیدنش. فکر نمی‌کنی همان آدم است از بر دیگری که ندیده بودی. آدمها که می‌گردند دنبال نیمه‌ی گمشده و عشق پیدا نشده‌شان انگار این را نمی‌دانند. تاس‌شان را می‌ریزند و می‌نشینند کنار هم و اگر جفت ننشست رها می کنند. آدم‌ها نمی‌گردند دنبال برهای مثل هم‌شان. وقت نمی‌دهند به دوباره تاس ریختن و دوباره آزمودن. در و تخته‌شان اگر همان تاس اول به هم جور نشد در را به تخته می کوبند و بازی را به هم می‌زنند. بدتر از آن اگر تاس‌شان جفت آمد و باز ریختند و تکرار شد دل‌شان را می‌زند و حوصله‌شان را می‌برد … آدم‌ها قدر جفت آوردن و جفت پیدا کردن را خیلی وقت‌ها نمی‌دانند. وقتی تاس‌شان نشست کنار هم، چه تاق، چه جفت، یادشان می‌رود بگردند دور هم و برهای دیگر هم را هم ببینند و بفهند، تا آدمی را بشناسند جای این که دمی را دریابند. آدم‌ها فراموش می‌کنند وقتی جفت‌شان پیدا نمی‌شود، کنار همه‌ی غمبرک زدن‌ها و حسرت کشیدن‌ها، یک براندازی هم به خودشان بکنند که چه نشسته تاس‌شان که جفتش درنمی‌آید و از در نمی‌آید. فراموش می‌کنند شاید تاس خودشان کج نشسته یا از بّرِ بد و پاک شده و نفهمیدنی نشسته میان رابطه. آدم‌ها یادشان می‌رود می‌توانند تاس خودشان را دوباره بریزند تا شاید جفت بنشیند میان روزگارشان.

آن‌ها که جفت‌شان نشسته و ماندگار شده اما شاید می‌دانند این که می‌نشیند کنار هم تاس نیست. بخت نیست. اقبال نیست. قصه و پیشینه‌ی مثل همی است. خواستن‌ها و نداشتن‌ها و کشیدن‌های شبیه همی است که آدم‌ها را جفت هم می‌کند. بارها و بارها تاس ریختن و پای هم نشستن و پس نزدن و جنگیدن و آموختن است که آدم‌ها را جفت ماندگار هم می‌کند. جفت‌ها یاد می‌گیرند با هم بنشینند، نه به هم. جفت‌های ماندگار جفت نیاوردن‌ها را یاد می‌گیرند دوام بیاورند. هر چه قدر که سخت و طولانی و نشد باشد. می‌دانی چرا؟…اگر نمی‌دانی پس نمی‌دانی جفت نشستن فقط بار دیگری کشیدن و دوری و سختی و زهر چشیدن نیست. این است که گاهی هم قلبت از خوشی جا نشود در تنت. نه به ثانیه‌ای و ساعتی و روزی. گاهی هم روزها و روزها از فرط خوشی می‌خواهی بمیری و مزه‌اش را خوب می‌فهمی، چون به قدش راه آمده‌ای و طاقت آورده‌ای.

اگر زده به سرت که خودت را سر به نیست کنی، چه از تنهایی یا بی‌وفایی یا نامرادی یا بدبختی، بیا جفت نشستن را یاد بگیر. می‌دانی که منظورم جفت بخت آورده و بادآورده و نیرنگ آلوده نیست. جفت نشستن یاد گرفتن دارد. جفت نشستن قلق دارد. آن که باید جفت بنشیند تویی، نه تاس. با یکی از همین‌ها که چشمت را نمی‌گیرد و فراوان ریخته پیش چشمت. یا با همین جفتی که باور کرده‌ای جفتت هست اما نیست. دورش بچرخ و بگذار دورت بچرخد. برو جفت نشستن را یاد بگیر تا نمرده‌ای. لذتش را شاید آن دنیا هم به پاداش ندهند. جفت نشستن خودش خدایی کردن است. تا وقت هست یادش بگیر جای ناله کردن.

 عنوان: تاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است

نوشته شده توسط فرجام

سپتامبر 20, 2011 در 7:57 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.