مهمانیِ خداحافظی
خواستم برای تو بنویسم سیروس. خواستم و نشد. نمیشود. ما باید لبخند بزنیم و مسخرگی کنیم و تو بروی و منتظر باشیم که زود بیایی. برای تو نمینویسم. برای خداحافظی مینویسم و میشماریم تا بیایی. از هنوز … که نرفتهای.
شبیه خداحافظی نیست. شبیه خداحافظی نیستیم. یاد گرفتهایم دیگر که نباشیم. دست کم سعی میکنیم تا آن ثانیههای آخر از دستمان در نرود و بیشتر شبیه مهمانی باشیم تا شبیه خداحافظی. از این گوشهی امنی که نشستهام و سنگر گرفتهام میان مهمانی خداحافظی پرت میشوم و دور میشوم. برمیگردم به پیدا کردن این که از کجا شروع شد این دل کنده شدنها در فرودگاه امام. پرت میشوم به خیلی دور. خیلی دورتر از روزهای فرودگاه امام.
از آنجا شروع شد که خیال کردم فرودگاه امام بود که سردرآورد به بلعیدن میزبانهای مهمانیهای خداحافظی. خیال کردم بچهتر بودیم و بزرگتر شدیم که گیر کردیم به تور مهمانیهای خداحافظی. همین شد شاید. همین شد که دستم به جستن کشیده شد به زخمهای خیلی دور و کهنهای که یادشان رفته بود رنگ خونِ تازه را. یادم افتاد دوباره روزهای فرودگاه مهرآباد را. ترمینالِ خارجی را. روزهایی که فرودگاه اتفاق بود و حادثه هنوز، نه روزمره و عادت. روزهای پناهندگی. روزهایی که ماشینها میرفتند سمت اکباتان و میپیچیدند به چپ. پشت هم و آرام و غمگین میرفتند و میپیچیدند. به دنیای دور و غریبی به نام فرودگاه مهرآباد. که هیچ وقت نمیفهمیدی آن خیابان برگشت چطور ناگهان میپیچد و تو را ناگهان در میدان آزادی رها میکند. همه تا آخرین قدم که میشد رفت میآمدند. همه سرِراهیهایی را که دو دستی خیرکش میکردند لحظهی آخر بار مسافر میکردند و هزار بار هم میگفتی به گوش کسی نمیرفت پرواز ترانزیت با اتوبوس لوان تور توفیر دارد. آواری از غصه میبارید هر کس و حواس هیچ کس نبود آن که دارد میرود ترس و دلهرهاش کافی است تا آوار این همه آدم را هم دیگر نبرد یک تنه. همه گریه میکردند. انگار خاکسپاری است. اما خاک مسافر که مثل خاک مرده نیست. میگویند خاک مرده سرد است. وقتی رویت نشست آرام میگیری. پس خاک مسافر باید گرم باشد. وقتی پرید و رویت نشست تازه آتشت میزند. گریه کردن از بستن چمدان شروع میشد و به این زودیها آرام نمیگرفت.
یادم آمد خداحافظیهایی که اصلن فرودگاه نداشت را. که مسافرَت، با چمدان بسته و خاطر آشفته و چشمهای نگران میرفت. خبری از مهمانی نبود. حتی خبری از خداحافظی. همین بود که اگر نشد برمیگردم و اگر شد نامه میدهم. دلت نمیگرفت از این که رفت. دلت پاره میشد که کجاست؟ که رسید یا نه؟ مسافر میبایست چمدانش کوچک میبود. لباسش گرم و طاقتش زیاد. همه اتراق میکردند در خانهای که تلفن داشت. تا روزی که زنگ میخورد و صدای خش دار و دور تلفن سکهای شهر مرزی خبر میداد دلهره تازه شروع شده. و بعدِ یک ماه، نامهرسانی که خوشخبر ترین پیک عالم بود پاکتِ با تمبر خارجی را میرساند و تو خیالت که راحت میشد از مسافرت، آرام نمیگرفتی تا توی کاسهی آب تمبر خارجی را از کاغذ جدا کنی و اضافه کنی به آلبوم تمبر مسافری که رفته بود و این شده بود امانتش پیش تو.
ما سی سال است خداحافظی میکنیم. خداحافظیهای تلخ و کشداری که همه به غبار و مه ختم میشوند. همیشه جملهی آخرمان زیر گوش هم این بوده که زود برگرد! که زود برمیگردم! همیشه قرار است برگردند، برگردیم. حرف محالترین برگشتنیهایمان هم همین است که وقتی برگشتیم چه میکنیم. سی سال گذشته و یاد گرفتهایم عزای ترک کردن را به مهمانی خداحافظی بدل کنیم. غصههای هم را قیچی کنیم. بزرگترهای هنوز بیقرارمان را آرام کنیم. بساطمان را از فرودگاه به خانه بیاوریم. همهی فشار دلتنگیهایمان را دستهجمعی لحظهی آخر نچپانیم در چمدان مسافری که دارد میپیچد به پلههای لعنتی فرودگاه امام. عادت کنیم به این که تکههای همیشه ناقص تصویری شدهایم که هیچ وقت کامل نمیشود. تصویرهایی که همیشه تکههای کنده شدهای دارد که نیستند. چه این طرف، چه آن طرف. همه یاد گرفتهایم بغضمان را قایم کنیم پشت لودگی. عین آدمهایی شدهایم جامانده بعد زلزله. گریه نکردنمان مال این است که گم کردهایم عزای کدام عزیزمان را بگیریم. عادت نکردهایم! هیچ وقت خیال نکن آدم به از دست دادن عزیزانش عادت کند! آدم باید یا آدم نباشد یا عزیز داشتن را نفهمد که عادت کند. آدم فقط یاد میگیرد چطور تحمل کند.
این همه سال و سرمایه و توان و آن همه شعار هفته و قلک پلاستیکی نارنجک و ماشین گشت سبز و مشتهای گره کرده و سختی و مضیقه و داغ و ترس و اضطراب قرار بود چیزهای دیگری یاد ما بدهد. قرار نبود؟ قرار نبود تنها یاد گرفتنی ما از مُلک داری شما فقط مهمانی خداحافظی باشد. قرار بود؟ نمیترسید اگر آن روز واپسین که ما را این همه از آن ترساندید اگر باشد و بیاید، فقط جواب این همه آه و اشک رو به آسمان در مهمانیهای خداحافظی را چطور قرار است بدهید؟ جواب غم مادر و پدر و برادر و خواهر و رفیق را؟ جواب این همه عاشق را؟ نمیخواهید این بازی را تمام کنید؟ سلام به دنیا نمیشود راهی داشته باشد جز مهمانی خداحافظیِ شما؟
عنوان نوشته نام کتابی از میلان کوندرا است
در حیاطِ کوچکِ پاییز، در زندان
ایستاده روبرویم. یک دستش را بالا آورده یعنی که دست بدهیم. با چشمهای قهوهای براق و هشیارش نگاه میکند و پلک نمیزند. گوشهایش را بالا نگه داشته و دمش را تکان میدهد که بفهمم حواسش هست و یادش هست. لاغر و تکیده شده و جابجا تنش جای زخم دارد. بعد از یک سال برگشته. او سگی است که روزها و شبهای زیادی در این کارخانهی میانِ بیابان با من سر کرده. سگِ من نیست. نمیتواند مالِ من باشد. مالِ خودش است. اسم هم ندارد. لازم نشده به کسی معرفیاش کنم. سوت که میزنم هر کجا باشد میشنود و میآید و پارس که میکند میفهمم چه میخواهد. اسم دیگر برای چه؟
دوستان خوبی برای هم بودیم. من او را از چند ماه طناب پیچ رها کردم. غذا و قلاده و سقفش را جور کردم. او مرا از تنهایی درآورد و از خشونتی که درونم را غارت میکرد. با هم رفاقت کردیم. دور دیوارها را با هم میدویدیم. یاد گرفته بود و یاد گرفته بودم نوازشش کنم. یاد گرفته بود و یاد گرفته بودم یک دست را بالا بیاوریم یعنی که دست بدهیم. یاد گرفته بودیم هم را صدا کنیم و بشنویم. چیزهایی بود از ما که هیچ کس غیر از خودمان نمیدانست، نمیداند. حواسمان به هم بود. به حال هم و غصههای هم. سرنوشت هم را کاری نمیشد بکنیم. همین قدر بود که حواسمان به هم باشد. همین، خیلی بود. ما هر دو زندانی بودیم و این را فهمیده بودیم و به هم فهمانده بودیم.
زندگی خیلی وقتها بدون این که به ظاهرش بیاید میشود زندان. میشود مجبور شدن به جایی و کاری و چیزی. گاهی طناب و بند دارد و گاهی توجیه و پند. خودت را به بهایی میفروشی یا بهانهای. ما هر دو پابند بودیم در جایی که از ما چیزی میخواست و به ما چیزی میداد. چیزی را زندگی میکردیم که زندگی ما نبود، دلخواهمان نبود. ما هر دو میدیدیم و میدانستیم که درها گاهی باز میشوند و میشود بیرون رفت. من میرفتم و برمیگشتم. او هم گاهی میرفت و برمیگشت. ما برمیگشتیم و خودمان را باز پابند میکردیم و یواشکی نگاهمان را از هم میدزدیدیم و نگران هم را میپاییدیم. ما هر دو میدانستیم این برگشتن یعنی از بیرون زندان بیشتر میترسیم. ما گیر کرده بودیم میانِ چیزهایی که از دست داده بودیم و چیزهایی که میترسیدیم از دست بدهیم.
سال پیش یک روز گم شد. گفتند فرار کرد. من باورم نشد. بارها در را باز کرده بودم که فرار کند. فرار نمیکرد. اگر میرفت هم برمیگشت. وقتی برمیگشت یک جوری نگاهش میکردم که خودش میفهمید یعنی چه. همان جور که وقتهایی که من برمیگشتم او نگاهم میکرد. باور کرده بودم فرار نمیکند. فکر میکردم مرده. رفته زیر ماشین. گیر کرده. جایی زندانش کردهاند. کسی برده و فروختهاش. ناراحت نبودم. حتی وقتهایی که ناخودآگاه استخوانهای غذا را کنار میگذاشتم و یادم میآمد که نیست. حتی وقتهایی که به عادت پایم میرفت طرف لانهی خالیاش. فکر میکردم او دل رفتن را پیدا کرد آخر و من هنوز نه. دلم برایش تنگ شده بود؟ تا چند لحظهی پیش جوابم این بود که نمیدانم. حالا که روبرویم ایستاده با آن یک دستش که بالا آورده یعنی که دست بدهیم بدجور فهمیدهام که بله! بدجور دلم برایش تنگ شده بود.
نمیفهمم برگشته که چه. که وفا و معرفتش را ثابت کند؟ معرفت و وفا که ثابت کرن ندارد. معرفت یا هست یا نیست. وفا را باید فهمید. شاید زندان بیرون زندان سختتری است. زخمها و رنجوریش این طور میگوید. اما میترسم این زخم و تکیدگی چیز تازهای نباشد و من تازه میبینمش. شاید زندانش کرده بودند و فرار کرده؟ خوب اینجا هم که همین بود برایش. شاید دلش تنگ شده و برگشته. اگر این باشد باید ذوق کنم یا خجالت بکشم؟ اما یک چیزی هست. یک چیزی توی نگاهش هست. انگار چشمهای او هم دنبال چیزی میگردد در من. دنبال سوالهایی مثل همین. انگار خیره نگاهم میکند که چرا ماندهای؟ چرا دنبالم نیامدی؟ چرا گذاشتی بروم؟..
آدم گاهی گم میکند کجا زندان است و کجا نیست. گاهی در را هم که پیدا میکنی، دیگر نمیفهمی بیرون کدام ور است و داخل کدام ور. زندان گاهی بندی است که به دلت بسته. زندان گاهی بزرگ است. آن قدر بزرگ که هر دری را میبلعد و هر راه فراری را. زندان گاهی یعنی زندگی. گاهی آدم به زندان عادت میکند. گاهی آزادی یعنی همین که انفرادیت تمام شود. گاهی آزادی یعنی همین دیدن یک همبند قدیمی.
- عنوان نوشته نام دفتر شعری از مهدی اخوان ثالث
سیمای زنی در دوردست
یک تقویم جیبی آبی باریک سال 52 دارد. با خودکار آبی روزهای مهم را نشان کرده. مرخصیها. شیفتهای کاری. اولین لگد. اولین درد. روزی که قرار است بیاید. روزی که آمد. اولین معاینه. اولین تزریق. اولین دندان … چیزی که هیچ جایش ننوشته و همه جایش داد میزند این است که او چه قدر در سال 52 تنهاست. تقویم جیبی آبی باریک شاهد است که او آن روزها تنها کسی است که میخواهد من بیایم و بمانم. تقویم جیبی آبی باریک شاهد تنهاییِ این تنها کس است. او تصمیم گرفت من بیایم و بمانم و پای این تصمیم ماند و جنگید و کوتاه نیامد…
تقویم کوچک جیبی آبی باریک را یک بار بیشتر ندیدهام. یکی از آن تک روزهایی که با هم جنگ و دعوا و قهر نداشتیم و شد که حرف بزنیم. هر چه سعی کردم بخندم و دلقک بازی دربیاورم نشد. از آن لحظهها شد که جای غر زدن و ایراد گرفتن بغض میگیردش و چشمهای سبز خستهاش خیس میشود و حرف زدن فراموشش میشود…
زندگی گاهی سخت است. برای بعضی آدمها همیشه سخت است. این را من میفهمم. زندگی برای من هم همیشه سخت است. اما برای بعضی همیشه سخت و تلخ است. این را او فهمیده. بدون این که خواسته باشد یا انتخاب کند. سخت و تلخ شدن خودش هم حکمن مال همین است. انگار همیشه منتظر جنگ است. انگار همیشه قرار است چیزی یا کسی از دست برود…
سالها گذشته و ما چیزهایی یاد گرفتهایم با هم. یاد گرفتهایم مال همیم اما شبیه هم نه. یاد گرفتهایم دلمان برای هم میرود اما مغزمان مثل هم کار نمیکند. به جای جنگ و دعوا و روزگار هم را سیاه کردن، یاد گرفتهایم به دوست داشتن هم فکر کنیم. خیلی وقتها وسط حرفی که میرود صداهایمان بلند شود و کار بیخ پیدا کند، طبق قرار نانوشتهای حرف را میخوریم و خداحافظی میکنیم یا حرف دیگری پیش میکشیم. خیلی وقت است هی یاد خودم میآورم زبان تلخی دارد و دلِ پاکی. و این پاکی از آن تلخی بسیار عزیزتر و بزرگتر است…
او یک عمر سختی کشیدن است. مهربانترین تلخ زبان و تلخ زبانترین مهربان دنیاست. او دلنازک دلشکسته است. من فرزند ناخواستهای بودم که زمان برد تا خواسته و دوست داشته شدم. او اولین کسی است که پای من و بودن و ماندنم ایستاد و جنگید. او تنها کسی است در این دنیا که همیشه مرا خواسته، از اولین روز آن تقویم جیبی آبی باریک سال 52، که من در میانهی خزانش آمدم.
او … مادرِ من است.
عنوان این نوشته نام فیلمی است از علی مصفا
اگر رفیقِ شفیقی
روی پوست و پوستهی هیچ رفاقتی که پاگرفته و پامیگیرد را، حتی اگر بگردی پیدا نمیکنی نوشته باشد تاریخ مصرف، تاریخ انقضاء. آنها که آلبومی یا دفتری برای ورق زدن دارند یا روزهای دور شدهای برای یاد کردن اما میدانند که رفاقت از دست رفتنی است، حتی اگر از بین نرفتنی باشد. برگهای دفتر زندگی پر میشود از چهرههایی که بودهاند و رفیق بودهاند و نفس به نفس راهی با ما آمدهاند و امروز کنار هم نیستیم. به دلیل و بیدلیل. بهانهی با هم بودن دورهاش میگذرد، دلیل با هم بودن کم یا گم میشود. جا به جا میشوی یا جابهجایت میکنند. خسته میشوی از آدمها و آدمها خسته میشوند از تو…
بر که میگردی پشتت پر است از چهرهی رفیقها. آنها که هر چه میکنی نامشان را به یاد نمیآوری. آنها که هر چه میکنی تا نامشان را به یاد نیاوری. آنها که دلت لک زده برای دیدنشان. آنها که خشمگین میشوی از یادکردنشان. آنها که غمگین میشوی. آنها که لبخند میزنی. آنها که فقط اشک میریزی با یادشان. به این جای زندگی اگر رسیده باشی حتمن فهمیدهای رفاقت چیزی است که از دست میرود مگر آن که خلافش ثابت شود. رفاقت داشتهی شیرینی است که داشتنتش سخت است. رفاقت گیاه کم طاقتی است زیر باران بلای زندگی. که اگر تنه بگیرد و سربلند کند، سپرت میشود زیر همان باران بلا.
یک جایی هست که تن دادهای به سایهی امن رفاقتِ بیمرگی و طعم داشتنتش را مزمزه میکنی و غم دنیا هم که ببارد غم به دلت راه نمیدهی. دلت گرم است که رفیق داری. دست اما که میکشی به تنهی ستبرش، یادت میآید آن که این تنه را تناور کرده فقط تو نبودهای و گاهی حتی تو نبودهای. یادت میآید رفیقی بوده که پای این رفاقت نشسته و کشیده و مانده و آن رفیق تو نبودهای. این را میتوانی بگذاری به حساب بزرگی خودت، یا بزرگواری رفیقت. گرچه بزرگترین، همین رفاقت است که ریشه کرده.
همیشه رفاقتهایی هست که هیچ دوری و پیری و تغییر و تغیری حریفشان نیست. همیشه رفیقهایی هستند که رفاقت را میپایند و دلگیر و دلزده و دلمرده نمیشوند. دست تو را در باد و باران و تاریکی رها نمیکنند. همیشه رفیقهایی هستند که تا آخر هستند. هر چقدر که تو خوب باشی یا خوب نباشی. پای این رفاقتهای پایدار و سربلند که آغوش نبستهاند هیچ وقت به پاییدنت، فقط میشود سرخم کرد و سکوت کرد.
من، اگر ماندهام و به باد نرفتهام، یکی مال همین است که دستم را رفاقتی گرفته و رها نکرده که بیش از آن که لایقش باشم سایهام بوده. افسوسی نیست که دو دست بیشتر ندارم. همین کافی است. من خیال میکنم راه اندازه کردن رفاقتها شمردنشان نیست. وزن کردنشان است و تکان دادنشان. این نوشتن سپاس کوچکی است از رفاقتهایی که پای من ماندهاند و پاییدنم. سپاسی بسیار کوچک در برابر بزرگیای که برای من کردهاند. سپاس از دو همیشه رفیقِ بهاریِ سرسخت در رفاقت که من هیچ وقت آن قدر رفیق خوب و مفیدی برایشان نبودهام.
ممنون
دلقک
بعضی کلمهها بار خودشان را به دوش میکشند. رقاص! مطرب! دلقک! جرمشان شادی آفرینی است. به جرم شادی آفرینی هر وقت پای چزاندن و سوزاندن باشد با همین کلمهها میشود نیش زد به صاحبانش. آن که شادی میسازد موجود فرودستتری است در ذهن آن که شاد شده. لااقل موجود دم دستتری است برایش. آن که اشک میآفریند همیشه اما بالا دستتر است. همیشه به شکلی به آسمانها وصل است. آن که اشک میسازد همیشه مقدس است و آن که خنده میآورد همیشه مقدس نیست. یک دلیلش این است که آن خودش میخواهد و این خودش نمیخواهد. یک دلیلش هم این است که اشک دردهایت را به بازی میگیرد و خنده ارزشها و تعریفهایت را.
غمی هست که از خنده میآید. از خنداندن. خندیدن کار سختی نیست. هر کسی هر چه نابازیگر هم که باشد خندیدن را بهتر از گریه میتواند. باور نداری؟ هر دو را امتحان کن! خندیدن از هر کس برمیآید، حتی آنها که از خودشان دریغ میکنند. خنده خنده میآورد. اما گریه بهانه میخواهد. گریه حال و فضا میخواهد. همین است شاید که خنده را دم دستی و گریه را مقدس میکند.
خنداندن اما کار سختی است. آدمها هزار بار با هر غم کهنه و تکراری شان اشک میریزند. اما به هر چیزی نمیخندند و اگر بخندند، سه بار نمیخندند. مرزهای گریهی آدمها معلوم است و هیچ وقت تغییر نمیکند و هیچ وقت خسته و فرسوده نمیشود. مرزهای خنده اما تا لحظهی خندیدن پیدا نیست. وقتی پیدا شد هم زیاد تکرار نمیشود. تو چند بار با یک غم تکراریت میتوانی اشک بریزی؟ و چند بار به یک شوخی تکراری میتوانی بخندی؟
آن که میخنداند باید باوری را بلرزاند. نمیشود خنده بسازی و به کسی بر نخورد. یاد میگیری به کسی بربخورد که دور و برت نیست یا مخاطبت. یاد میگیری به کسی نیش بزنی که زور و توان ندارد. یاد میگیری به خودت نیش بزنی. یعنی همان لودگی. همان مسخرگی که میگویند. آدمها گریه که میکنند تمام است. کمتر فکر میکنند به دلیل و فایدهی آن گریه. سبک میشوند و همین بس است. اما بارها و بارها پیش میآید آنها که از خنده کبود شدهاند، نفسشان که جا آمد یاد نقادی بیافتند و بیهوده و ناپسند بودن آن چه این خنده ساخته. اشک مردم را که دربیاوری هم تیرت به هدف خورده و هم سوراخ دعا را پیدا کردهای. خنده مردم که تمام شد اما هم راهی از خندیدن را صرف کردهای و دیگر نداری و هم تازه اول عشق است که چه کردهای و چرا.
اگر تلاش کسی که به جستجوی خندهی شما آمده قبیح است، سخیف است، مبتذل است یا هر چه، فقط کافی است نخندید. او جزایی بدتر از این نخواهد داشت. اما اگر توانست لبخند شما را بیرون بکشد بی انصافی نکنید. او چیزی در شما را نشان خودتان داده. اگر زشت و قبیح و مبتذل است حتی.
خنده آزمون و خطاست و گریه آزموده را آزمودن. خنده گشتن در سرزمین عجایب است و گریه زدن به صحرای کربلا. آن که رگهای نهفتهی خنده را در شما میکاود و جاری میکند، شک نکنید رگهای برآمده و همیشه حاضر غمتان را خوبتر میبیند و میشناسد. ببینید لطفن که او کار سختتر را انتخاب کرده. کار شریفتر را. خدایگان غم بسیارند و پیامبران شادی اندک. لطفن شادی آفرین را تکفیر و لگد مال نکنید. خاصه بعد از شادخواری. این انصاف نیست.
امضا: دلقک ترسیدهای که این صفحه سیاه و ساده را به روضه خوانی علم کرده.
چیزی حتی تلختر از جنگ
یکم – فنر کارش جنگیدن است. جنگیدن با هر حالتی که در آن است. همیشه میخواهد شکلی که تو میخواهی نباشد. همیشه میجنگد. آرمانش جنگیدن با شکلی است که تو میخواهی. آنها اما که این جنگ را با فنر راه میاندازند، کارشان با همین جنگیدن است که راه میافتد…
سوم – آدمها برای ارزشهایشان میجنگند. برای آرمانهایشان. آدمها گاهی فدای آرمانهایشان میشوند و آرمانهایشان را فدا نمیکنند. گاهی عزیزترینهایشان را هم فدا میکنند پای آرمانهایشان، یا حتی از آن هم غمانگیزتر، عزیزترینهایشان را حرام میکنند پای آرمانهایشان. آدمها گاهی تبدیل میشوند به آرمانها و ارزشهایشان. میشوند تابلوی ارزشهایشان.
باید آدمی که از همهی زندگی بیشتر میخواهیش، آرمانهایش را فرو کند به قلبت تا بفهمی درد یعنی چه. وقتی آدمی که همهی ارزشهای توست بایستد روبروی تو برای آرمانهایش، حس ناخوشآیندِ تاریک و تلخی شتک میزند روی قلبت و خودش را زمزمه میکند و تو با انگشت پاکش میکنی و باز میجنگی و به روی خودت نمیآوری.
چهارم – وقتی میجنگی، یا میبری یا میبازی. وقتی میجنگی سرباز ارزشهایت هستی. وقتی میبری فاتح ارزشهایت. وقتی میبازی گورکن ارزشهایت. آدمی که همهی ارزشهای توست اما، وقتی از تو میبرد یا تو را میبازد پای آرمانهایش، نفرتی از همهی وجودت فریاد میکشد و آرمانها را نفرین میکند و تو میشنوی و به خودت میپیچی و دم نمیزنی. باید آدمی که همهی ارزشهای توست، تو را قربانی کند پای آرمانهایش تا این تلخی را بفهمی.
اما از این تلختر را کاش هیچ کس نفهمد. کاش هیچ کس نبیند. وقتی آدمی که همهی ارزشهای توست و تو را پای آرمانهایش باخته یا فروخته، به آرمانهایش پشت کند، آرمانهایش را عوض کند، آرمانهایش را فراموش کند. این سنگینتر از آن است که فراموش کنی، پوچتر از آن که بمیری، تلختر از آن که بخندی، مسخرهتر از آن که گریه کنی. ارزشهایت را باختهای و ارزشهایت ارزشهایش را. دیگر نمیجنگی. دیگر بردن مهم نیست. باختن هم. قصه این است که دیگر نمیتوانی که بجنگی. چیزی نمانده که به خاطرش بجنگی. چیزی نمانده که ارزش جنگیدن داشته باشد. تصویرش مثل نمای نزدیک خندهی گیج و ترسناک رابرت دنیرو است آخر فیلم روزی روزگاری در آمریکا…
دوم – فنر وقتی زیاد کشیده شود دیگر نمیجنگد. تنها راه پایان جنگ برای فنر همین است. اگر خود فنر این را نمیفهمد، آنها که کارشان با جنگیدن فنر راه میافتد لااقل باید این را بفهمند.
هر روزتان … نوروزتان …
میدانم خیلیها حوصلهی عید را ندارند. خیلیها عید را دوست ندارند. اما حتی آنها هم میدانند، عید از آن چیزهاست که هیچ چیز جلودارش نیست. میآید و کار خودش را میکند و میرود. همه را مجبور به خودش میکند و حرف و منطق سرش نمیشود. پدرِ بزرگترها را درمیآورد تا دنیا چند روزی به کام بچهها باشد و بچگی کردن.
من از آن دست آدمها هستم که فرو رفتهاند در این رگ و ریشهی اهورایی. از آنها که یلدا و نوروز پررنگترین شبها و روزها است برایشان. از آنها که حتی وسط عروسی هم با ای ایران میایستند دست بر سینه و میخوانند و اشک میریزند. از آنها که حتی تا همین دو سال پیش که خنجر میان پرچم را به قلبمان فرو نکرده بودند، به هر بهانهای همین پرچم سه رنگ نقش دار را در آغوش میکشیدند و میبوسیدند. از آنها که بدون زبان فارسی آدم دیگری هستند و با آن آدم دیگری، ایران و تهران گلدان من است و بیرون این گلدان حتی خراب و ویران، میدانم نمیمانم و زود و تلخ میمیرم.
این رگ و ریشهی اهورایی اما برای من شکل کوروش و داریوش و ریش بلند بافته و لباده و نقش برجستهی سیمرغ و اسب و خر هخامنشی نیست. از این که ساکن خاک دیرینهای هستم راضیم، اما افتخاری برایم ندارد. لااقل با این سر و شکلی که امروز زندگی میکنیم ندارد. بیشتر دوست دارم بدانم آنها که روزگاری زیر پرچم ایران بودهاند و امروز نیستند چقدر به آن روزها افتخار میکنند و چقدر دوست دارند زیر این پرچم برگردند. این مهمتر است برایم تا ادعای ارث پدری کردن بر تا کجای دنیا که دیروز ایران من بوده. میدانم قوم سخت کوش ولی عبرت ناپذیری بودهایم. میدانم از هزار هجوم و تاراج با همین سنتها زنده بیرون امدهایم و این یعنی هزار بار باز گذاشتهایم هجوم و تاراج به سرمان بریزد. میدانم مردم شادی نیستیم. میدانم مردم یکپارچهای نیستیم. میترسم حتی ملت نباشیم. میدانم نیاکان این خاک خلق و خوی نیک کم نداشتهاند و خوب است کوشش کنیم به داشتنش. اما گمان نکنم بخواهم به عهد و رسم آن دوران زندگی کنم. پادشاهانی که دادگرترینشان هم گردن زدن و از چشم تپه ساختن منصفانهترین مجازاتشان بوده و هر چه بوده روزگاری بوده که گذشته. اما ما حتمن بهترین مردم دنیا نبودهایم. اگر بودیم حالا اینجا نبودیم. اگر اینجا هستیم لابد عیب و علتی داشتیم و داریم که باید بشناسیم و درمانش کنیم. درمانش هم شبیه نیاکان اهورایی شدن نیست. یاد گرفتن از آنهاست و عبرت گرفتن از آنها.
من با همهی عشقی که به این خاک دارم تا سه پشت خودم را بیشتر نمیشناسم و شک ندارم تا بودهاند کشاورز و کارگر و سرباز بودهاند و گمان میکنم در این بی فخر بودنها گناهی نیست. نوروز برای من به دوش کشیدن پرچم سنگین یک امپراتوری ورشکستهی 2500 ساله نیست. چیزی است بسیار سادهتر و خواستنی تر. سفرهای پر از زندگی است که مادربزرگم میچیده و اسکناس نویی است که پدر از میان حافظ میکشیده با غزلی. دید و بازدید زورکی است از کسانی که خیلی را همین سالی یک بار میبینی و بعدها میفهمی خوب شد که رفتهای و دیدهای. حس و حال و هیجان دویدن و مسابقهی خانه تکانی شب عید را سر وقت بردن است. من هم مثل همه بارها دیدهام لحظهی سال تحویل هیچ معجزهای اتفاق نمیافتد و باز هم دویده ام. حتی آنها که غر میزنند هم میدانند و میدوند و به موقع نو میشوند، همین طور که غر میزنند. نوروز وادار شدن به بهار است.
تحویل سال قرار نیست معجزه کند و غمها را بشوید و کینهها را ببرد و ظلمها را تمام کند. تحویل سال اصلن قرار نیست معجزه کند و معجزهاش همین است. تحویل سال برای من فقط یعنی این که ملتی قرار گذاشته سالی یک بار، یک روز، در لحظهای با هم به غم و ظلم و تلخی بخندد و شادی کند. بی آن که درمان و چارهای برای این همه تلخی داشته باشد.
باور کن دیر نمیشود برای غصه. از چیزی هم عقب نمیمانی. همه تلخیها به عمر یک تاریخ، هستند و بودهاند و خواهند بود. یک روز رهایشان کن وقتی یک سال تو را رها نمیکنند. میر نوروزی عید بچهها هستند. بگذار امیری کنند. بگذار حتی کودکی خودت هم کمی نفس بکشد. این هیچ ربطی به هیچ نیای اهورایی ندارد. این سنت و سفره را ملتی رنج کشیده و محروم از آزادی یک تاریخ است به دوش کشیده و شمعش را روشن و سبزهاش را سبز نگهداشته. باور کن آنها هم مثل من و تو آدمهای غمگین و ستمکشیدهای بودهاند. باور کن اگر نوروز یادگار روزگاری طلایی بود نوروزمان پیروز نبود. هر روزمان نوروز بود.
غم را دوام بیاوریم. نوروز شاید تنها روزی است که همه ما ملتی هستیم با نام و نشان. به نام ایرانی. هم را تنها نگذاریم. نگذاریم غم و ستم همین یک روز تازگی و کنار هم بودن را هم از ما بگیرد. هم را تنها نگذاریم.
عیدتان مبارک. غمتان کم. لبتان پر خنده.
ترسِ پرستو
میترسی؟ … من هم! من هم مثل تو دلم آشوب میشود و به هم میخورد. من هم مثل تو میخواستم اینجا نبودم یا اینجا این جور نبود. ولی اینجا همینجا است و همینجور که هست. با این تاریکِ مرطوبِ متعفناش. با صدای ممتد و کشنده میله که روی نرده با غیظ کشیده میشود. میان این یاس بیپایان که ساعت به ساعت روی هم تلنبار میشود بیهیچ نوازش نسیمی. این جا اصرار دارد که یادت نرود همین طور است. با شبهای طولانی و روزهای تاریکتر از شبش. با صدای نالهها و درد زخمهایش. اینجا میلهها و نالهها اول و آخرِ دنیا را تعیین میکنند.
میگویند سگی که پارس میکند گاز نمیگیرد. شاید راست بگویند، شاید هم نه! میدانی؟ خیلیها سگ و گرگ را از هم درست تشخیص نمیدهند. وقتی جنگ بین اندیشیدن و دریدن است، بهترین شیوه میشود سلاح حریف را انداختن. تو او را از دریدن وا بگذرای و او تو را از اندیشیدن. گرگ که زوزه میکشد شاید قصدش دریدن باشد یا نباشد. شاید بتواند یا نتواند. اما حتماً میخواهد توان فکر کردن را از تو بگیرد. یا تنها فکرت دریدن بشود و دریده شدن. میترسی؟ … من هم! اما حواست باشد این زوزهها کارشان چیست. این که از یک بار دریده شدن هزار بار بترسی. این که فکر کردن را فراموش کنی.
میدانی چه فکر میکنم؟ بیا وسط این همه تاریکی، چشمهایمان را ببندیم، دستهای هم را بگیریم، سعی کنیم به چیزی فکر کنیم غیر از این صدای گوشخراش و ممتد زوزهها، یا سعی کنیم صدای گوشخراش زوزهها را برای هم تعریف نکنیم. بیا ترسهایمان را بین هم تقسیم نکنیم. ترس تکثیر شدنی است، نه تقسیم شدنی. گرگها این را خوب میدانند. اسیر زوزهی گرگها که میشوی فکر کردن را فراموش نکن و دستهای هم را گرفتن. از ترسیدن هم نترس.
میترسی؟ … من هم! اما بیا در چیزی بیش از ترسیدن با هم باشیم. ما آخر اینجا را خسته میکنیم از این طور بودن. مثل او که ما را خسته کرده.
چهل ساله
وقتی چشم باز میکنی به دیدنش، عشق برایت ستارهای تک و درخشان و دور است. آن قدر دور که حتی خیالش به آغوشت نمیرسد و آن قدر پر نور که نتوانی نبینیاش.
وقتی دست دراز میکنی به چیدنش، عشق برایت آب دریاست که میپیچی به خودت برای چشیدنش و تشنگی بر تشنگی میگذاردت هر نوشیدنش.
وقتی دست میکشی از دست درازکردنش، عشق میشود میوهی نوبرانهای که فصلش رفته و طعمش مانده و سبد سبدش را که به دهان میگذاری دیگر آن نمیشود برایت.
وقتی دست به کار میشوی به باز پیدا کردنش، عشق خیالی است که بوده و خوابی است که پریده. گم میشوی در این که بوده یا نبوده و گم میکنی دنبال چه میگردی دیگر. میشود حسرت برایت.
وقتی همه اینها گذشت و هنوز دل داشتی به داشتنتش، وقتی های و هو و شر و شور خواستن و داشتنش نشست، عشق میشود خواستنیِ داشتنیِ جاافتادهای که گرم است و نمیسوزاند. می شود لبخند تمام و مدامی که لرزش و دغدغه نمیشناسد. سایهی گرم و دنجی که خیال ورچیدن و گذشتن ندارد. سنگر امن و امانی که از آخر هر حادثهای دست دراز میکند و بیرونت میکشد.
میفهمی پشت این حال دل آویزان و طوفانی که اسمش عشق است، پشت هزار هزار صبر و ایمان و دوام، چیز آرام و امن و پناهی هم هست است که نامش عشق است. میفهمی عشق مثل شراب است. اگر صبر کنی تا جا بیافتد. اگر دوام بیاوری تا قوام بیاید. اگر دوام بیاورد تا بفهمی. عشق از آن چیزهاست که تازهاش طاقت و کهنهاش قیمت ندارد.
خون، درونِ رگ سیاه
قدیمیها، پیرترها، تعریف خودشان را دارند از روزگار، از روزها، از زندگی. تعریفهایشان کهنه است. تکراری است. ساده است. و یادمان میرود که تنه دارد به چیزی به نام تجربه، به مادری به نام تاریخ. ما حرفهای قدیمیها را خیلی وقت است جدی نمیگیریم. ما خیلی وقت است دور خودمان میچرخیم.
قدیمیها، پیرترها، تعریف خودشان را دارند از زمستان. تقسیمش میکنند به چله بزرگه و چله کوچیکه. از باورهای مختلف به چلهی بیست روزه و چهل روزه و چله وسطی که بگذریم، باوری هست که میگوید چله بزرگه چهل روز است از اول زمستان تا دهم بهمن و چله کوچیکه هم چهل روز است از دهم بهمن تا بیستم اسفند. کوچکی چله کوچیکه به روزش نیست یا حتی به زورش. همان چهل روز است و بلکه سردتر و سهمگینتر. اما قدیمیترها، پیرترها، باور دارند که چله کوچیکه یعنی که کمر سرما شکسته است. از هوا تیغ سرما میبارد. پیرترها لبخند میزنند که نترس! چله کوچیکه است. برف میزند. برف مینشیند. قدیمیترها امیدوار و مطمئن نگاه افق میکنند و زمزمه میکنند: نمیماند! کمر سرما شکسته!
ما آدمهای روزگار نوییم. اهل عجله و غریبه با صبر. تشنه آزمودن و بدگمان به تجربه. بیشتر میگوییم و کمتر میشنویم. دنبال بهاریم و هر سوز و سرمایی پرپرمان میکند. ورق میزنیم تقویم را بیقرار بهار و صفحههای مانده از سرما دیوار میکشد رودرروی امیدمان و ما میخزیم به گوشهای از بیداد سرمایی که دیگر باور نمیکنیم تمام شود. قدیمیها، پیرها، اما لبخند میزنند و به جان کندنها و دست و پا زدنهای چله کوچیک نگاه میکنند و سرشان پر میشود از خیال خوش بهارهای جوانی. نگاه ما میکنند که جوانی را حرام میکنیم به خودمان با مشت کوبیدن به برف و حسرت گرما و بهار کشیدن.
قدیمیها، پیرترها، به جایش به حیاط میروند و دست میکشند به شاخههایی که پر شدهاند از گره. از مشتهای کوچکی روی شاخههای نازک که پر از بغض برگهای نرسته و منتظر است. پیرترها نگران نرفتن زمستان نیستند. نگران غنچههایی هستند که زود باز میشوند و پرپرِ سرما میشوند. غنچههایی که ناامید از نیامدن بهار وا میدهند. پیرترها میدانند بهار یک روزه از راه نمیرسد. میدانند اولین مژدهی بهار کمرکش سرماست. همان آغاز چله کوچیکه. همان جا که کمر سرما میشکند.
چله کوچیکه پیامبر بهار است. بهارتان خجسته. غنچههایتان را حرام نکنید!